خشونتی بدون راه برگشت

سیلوستر جوان مرد سی​وچهارساله‌ای است که به اتهام قتل پسر چهار ساله‌اش رایان دستگیر شده است. بنا به مندرجات پرونده، رایان با ضربات متعدد چکش به سر و صورتش جانش را از دست داده و تنها مقصر در مرگ او پدر بیکارش است که مشکلات مادی را علت رفتار وحشیانه‌اش عنوان کرده است.
کد خبر: ۴۹۸۹۲۷

«وقتی از همسرم جدا شدم فکر می‌کردم بهترین تصمیم زندگی‌ام را گرفته‌ام. می‌دانستم پسرکم تا زمانی که در خانواده‌ای متشنج زندگی کند آینده خوبی نخواهد داشت و عاقلانه‌ترین کار بیرون بردن او از محیطی پر از تشنج است که تنها اعصابش را خرد می‌کند و از او کودکی غیرعادی می‌سازد.

فکر می‌کردم برای پسر کوچکم بهتر این است که پس از جدایی من و مادرش، مدتی را نزد من زندگی کند. این بود که بعد از متارکه او را پیش خودم نگه داشتم. مشکلاتم از زمانی شروع شد که به خاطر اوضاع خراب اقتصادی از شرکتی که کار می‌کردم اخراج شده و خانه‌نشین شدم. پسرم رایان از این ‌که مجبور بود به خاطر من همه وقتش را در خانه بگذراند، خسته شده بود.

می‌دانستم که دلش می‌خواهد مثل همیشه به پارک برود و عصرها بیرون از خانه باشد، اما کاری از دستم برنمی‌آمد. درآمدم که از سوی دولت و به عنوان حقوق بیکاری تعیین شده بود آنقدر بالا نبود که بخواهم ریخت و پاشی داشته باشم و زندگی را مثل سابق بگذرانم. از سوی دیگر ازدواج مجدد همسر سابقم سبب شده بود او دیگر هیچ کمکی نکند. باید هر طور شده روی پاهای خودم می‌ایستادم و از کودکمان نگهداری می‌کردم. کاری که از عهده آن بر نیامدم و در نهایت جنایتی را رقم زدم که راه برگشتی از آن وجود ندارد.»

سیلوستر جوان مرد سی​وچهارساله‌ای است که به اتهام قتل پسر چهار ساله‌اش رایان دستگیر شده است. بنا به مندرجات پرونده، رایان با ضربات متعدد چکش به سر و صورتش جانش را از دست داده و تنها مقصر در مرگ او پدر بیکارش است که مشکلات مادی را علت رفتار وحشیانه‌اش عنوان کرده است. این مرد بی‌رحم در انتظار رای نهایی دادگاه است که او را به خاطر رفتار غیرانسانی‌اش مقصر شناخته و حکم سنگینی را برایش در نظر گرفته است.

زندگی سخت ما

«وقتی ازدواج کردم می‌دانستم زندگی کردن با زنی که زندگی سختی را پشت‌سر گذاشته آسان نخواهد بود. او پدری دیوانه داشت که سال‌های سال در کودکی عذابش داده بود و همین مساله تاثیر زیادی روی روحیه‌اش گذاشته بود. از سوی دیگر دو بار ازدواج ناموفق در سن کم هم از او زنی بدبین ساخته بود که به هیچ‌کس اعتماد نداشت و همه را به یک چشم می‌دید. تنها علت ازدواجم با او علاقه‌ای بود که ناخواسته به او داشتم و نمی‌توانستم کنترلش کنم.

می‌دانستم او زنی نیست که به زندگی کردن با من علاقه‌ای داشته باشد. این را همان ماه‌های اول هم به من بازگو کرد. او مدعی بود به‌ناچار تن به ازدواج مجدد داده چون می‌دانسته من مرد ساده‌ای هستم که می‌توانم زندگی او را تامین کنم و کاری به گذشته‌اش نداشته باشم.

او هیچ‌وقت از زندگی‌اش راضی نبود و مدام می‌گفت، اگر چاره‌ای جز زندگی فعلی‌اش داشت حتما آن را تغییر می‌داد. وقتی باردار شد، خوشحال بودم چون فکر می‌کردم حضور یک بچه در زندگی‌مان می‌تواند نشاط‌بخش باشد و ما را از آن حالت بی‌تفاوتی و گاهی پرخاشگری که نسبت به هم داشتیم بیرون بیاورد. اما همسرم از این که باردار بود،‌ زیاد خوشحال به نظر نمی‌رسید. ادعا می‌کرد که بزرگ کردن فرزندمان برایش سخت خواهد بود و مشکلاتش را چند برابر می‌کند. با این که حرف‌هایش بشدت مرا می‌آزرد، اما در باطن از این که صاحب پسر می‌شدم، بسیار خوشحال و سرزنده بودم.

وقتی رایان به دنیا آمد انگار دنیا را به من داده بودند. او بشدت به من شباهت داشت و هر یک از اطرافیانمان که او را می‌دیدند تعجب می‌کردند، به عکس آنچه انتظارش را داشتم، همسرم احساس بهتری پیدا نکرد. او حتی با دیدن پسرمان هم از لحاظ روحی پیشرفتی نکرد و همان زن بداخلاق و عصبی‌ای بود که بر سر هر مساله کوچکی جنجال به راه می‌انداخت. می‌دانستم که سرانجام یک روز این رفتارهای غیرعادی کار دستم خواهد داد. اما هرگز فکرش را نمی‌کردم که هزینه گرانی همچون از دست دادن پسرم داشته باشد. همسرم سبب شد من بدون توجه به عواقب کارم از او جدا شوم و در نهایت رفتاری را مرتکب شوم که تا پایان عمر خودم را به خاطرش نخواهم بخشید.

مرگ مشکوک پسرک

بدن نیمه جان پسر چهار ساله‌ای که از ناحیه سر و صورت بشدت آسیب دیده بود توسط پدرش به بیمارستان منتقل شد. این مرد که مضطرب به نظر می‌رسید ادعا می‌کرد سقوط پسرش از پله‌های خانه او را دچار آسیب شدید کرده و او هیچ نقشی در اتفاقی که رخ داده نداشته است.

چند ساعت بعد پسرک روی تخت بیمارستان جانش را از دست داد و تحقیقات در مورد مرگ مشکوک او آغاز شد. به گفته پزشکان علت مرگ پسرک نه سقوط بلکه چند بار برخورد جسمی سخت به سرش بوده که تنها توسط فردی بزرگ‌تر از او می‌توانسته انجام شده باشد. آقای جوان بارها مورد بازجویی قرار گرفت تا در نهایت اعتراف کرد در یک لحظه‌ کنترلش را از دست داده و رایان بی‌گناه را قربانی کرده است. جرمی که حکم سنگینی را هم برایش در پی خواهد داشت.

از خودم شرمنده‌ام

«ازدواجم با زنی که علاقه‌ای به من نداشت و از مشکلات روحی بسیاری رنج می‌برد کار اشتباهی بود. وقتی متوجه شدم با وجود بچه‌دار شدنمان او تغییر رویه‌ای در رفتارش نمی‌دهد تصمیم گرفتم از هم جدا شویم. می‌دانستم که کار آسانی نیست. او زن بسیار سرسخت و لجبازی بود که به‌راحتی از زندگی‌مان بیرون نمی‌رفت. وقتی پسرم دو ساله بود برای اولین بار پیشنهاد طلاق را مطرح کردم. او گفت تنها در صورتی از من جدا می‌شود که تمام اموالم را به او ببخشم. می‌گفت که بابت مدتی که با من زندگی کرده حق و حقوق بسیاری دارد که من باید همه آن را تمام و کمال بپردازم. من حتی با زیاده‌خواهی او مخالفتی نکردم، اما پا درمیانی اطرافیان این کار را به تعویق انداخت.

نزدیکانم می‌گفتند که پسرم به زندگی با هر دو والدینش احتیاج دارد و این منصفانه نیست که ما به خاطر مشکلات شخصی‌ای که با هم داریم او را در زندگی‌اش سرخورده کنیم.

می‌کوشیدم با تکیه به حرف‌‌های اطرافیان، زندگی مشترکمان را تحمل کنم، اما هر چه بیشتر سعی می‌کردم بی‌فایده بود. همسرم اصلا دلش نمی‌خواست در این زندگی باشد و این را بارها هم به من گفته بود. حتی کوچک‌ترین ابراز علاقه‌ای به فرزندنمان نمی‌کرد، اما با این حال پسر کوچکم او را دوست داشت و شب‌ها وقت خواب حتما مادرش را در آغوش می‌گرفت. وقتی علاقه پسرم را به مادرش می‌دیدم باز دلم نمی‌آمد که آنها را از هم جدا کنم. می‌‌خواستم هر طور شده زندگی‌مان را ادامه بدهم اما بالاخره خسته شدم و به همسرم گفتم حاضرم هر چه دارم را ببخشم اما او از زندگی‌مان خارج شود.

او رفت و مرا با رایان تنها گذاشت. تا زمانی که بیکار نبودم اوضاع عادی بود. صبح‌ها او را در مهدکودک می‌گذاشتم و عصرها که از سر کار می‌‌آمدم او را با خودم به خانه می​آوردم. با خودم فکر می‌کردم اگر می‌دانستم نگهداری کردن از رایان و زندگی دو نفره ما تا این حد آسان است مدت‌ها قبل متارکه کرده و هر دومان را از شرایط سختی که داشتیم رها می‌کردم. اما همه چیز با بیکار شدنم رنگ دیگری به خود گرفت.

همسر سابقم دوباره ازدواج کرده بود و حاضر به نگهداری از رایان نبود. هر چه می‌گفتم فعلا شرایط مالی خوبی ندارم تا زندگی را به شکل قبلی‌اش اداره کنم برای او اهمیتی نداشت و دراین میان تنها رایان بود که آسیب می‌دید. روزبه‌روز کسالت را در چهره‌اش می‌خواندم و از این که نمی‌توانستم مثل سابق سرگرمش کنم بشدت سرخورده بودم. هفته‌ها و ماه‌ها بیکاری بالاخره کار خودش را کرد و به خودم که نگاه می‌کردم مردی عصبی و پرخاشگر را می‌دیدم که کوچک‌ترین عاطفه‌ای نداشت. روز حادثه نمی‌دانم چه شد و چرا به سمت رایان حمله کردم. شاید شیطنت‌هایی که زمانی به نظرم شیرین می‌‌آمد ناگهان برایم غیرقابل تحمل شد و باعث عملی شد که از آن شرمنده‌ام. رفتاری که من کردم وحشیانه بود و تا آخر عمر خود را نخواهم بخشید.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها