من تشنه‌ام

کد خبر: ۴۹۵۶۸۵

مادربزرگ گفت: خوب همین نکته خیلی مهمی است، درست زمانی که گرسنه هستی یا تشنه هستی باید خودت را کنترل کنی و ننوشی و نخوری تا نزد خداوند متعال عزیز باشی.

مسلمانان هر سال یک ماه از سال را روزه می‌گیرند و دخترها هم از 9 سالگی روزه برایشان واجب است و تو هم باید سعی کنی که تشنگی و گرسنگی را تحمل کنی تا وقتی بزرگ‌تر شدی در زندگی در برابر سختی‌ها مقاومت‌کردن را یاد بگیری. درست زمانی که تشنه هستی یاد کسانی بیفت که در یک نقطه دورافتاده هستند یا در یک بیابان بی‌آب و علف اسیر شدند و نمی‌توانند از آن خارج شوند و نجات پیدا کنند. یعنی تو چند ساعت نمی‌توانی تحمل کنی که آب ننوشی؟

سارا گفت: نه مامان‌بزرگ نمی‌تونم، اگر بمیرم از تشنگی چی؟

مادربزرگ گفت: نه نمی‌میری نترس، خداوند بدن ما انسان‌ها را طوری آفریده که همیشه مقداری غذا و آب در آن ذخیره می‌شود و در زمانی که روزه‌دار هستیم بدن از آن آب و غذا استفاده می‌کند.

سارا گفت: مامان‌بزرگ من الان چند ساعته که بدنم از آب ذخیره استفاده کرده. نمی‌تونم دیگه تحمل کنم. تو رو خدا آب برام بیار.

مادربزرگ با مهربانی گفت: این آبسردکن که بسته است. این دور و برم که هیچ مغازه‌ای نیست. بیا بریم به سمت خانه اگر مغازه بود آب می‌خریم. سارا کوچولو قبول کرد و با مادربزرگش به سمت خانه حرکت کردند، سوار اتوبوس شدند و روی صندلی عقب نشستند. ناگهان سارا چشمش به پسربچه‌ای افتاد که روی صندلی جلو نشسته بود و یک کیسه پر از خوراکی روی پاهایش گذاشته بود و مشغول خوردن بود. سارا تا چشمش به خوراکی‌های پسربچه افتاد، دلش شروع به قار و قور کرد. پسر بچه همچنان مشغول خوردن و ملچ و مولوچ‌کردن بود که سارا به مادربزرگش گفت: ببین اون پسره‌رو، چطور مادرش بهش نمی‌گه نخور؟

مادربزرگ گفت: چون هنوز کوچولوست.

سارا گفت: ولی من الان با دیدن این صحنه بیشتر گرسنه شدم. مادربزرگ سارا گفت: خب خیلی خوبه. شاید مقداری از دل آدم‌های فقیر باخبر شدی!

یادت می‌یاد که یک شب به رستوران رفتیم و دم در رستوران یک آدم فقیری بود و چقدر با حسرت به مردمی که مشغول خوردن بودند نگاه می‌کرد؟

بله، او هم نمی‌توانست از غذاهای خوشمزه رستوران بخوره، ولی مردمی را می‌دید که مشغول خوردن انواع غذاهای متنوع بودند. درست مثل الان تو که گرسنه هستی، ولی چیزی نداری بخوری؛ اما اون پسربچه در حال خوردن است.

پس دخترم، روزه‌داران با گرفتن روزه درددل مردم فقیر و گرسنه را هم متوجه می‌شوند و درک می‌کنند.

سارا کوچولو همان موقع بود که تشنگی و گرسنگی کاملا از یادش رفت و متوجه شد که فقر چقدر رنج‌آور و سخت است.​ مادربزرگ مهربان ادامه داد: سارا جان دخترم همیشه شکرگزار خداوند متعال باش.

گلنوشا صحرا نورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها