خانه ما

آقاجان ما و مهمانی افطار تلویزیون

آقا جان همین که خواب عصرانه‌اش تمام می‌شود شال و کلاه می‌کند طرف بوستان نزدیک خانه و می‌رود سراغ رفقایش. به ایشان می‌گوید رفیق گرمابه و گلستان و به قول خودش «مگه سرش بره که غروبای بوستان یادش بره!» اما این روزها، ماه رمضان است و روزه داری و عبادت‌های خوب آقاجان که همیشه پدرم می‌گوید هرچه برکت خانه است از صدقه سر همین دعای اوست.
کد خبر: ۴۹۵۰۹۱

این روزها آقاجان نه این‌که به بوستان نرود، زودتر می‌رود، زودتر هم برمی‌گردد تا ماه عسل ببیند و شهر باران و بر آستان جانان و... همین می‌شود که قبل از افطار گرفتار حس‌های متفاوتی هستیم. دست خودمان هم نیست. از هر کدام از برنامه‌ها چند دقیقه‌ای را بیشتر نمی‌بینیم. آقاجان می‌گوید اگر یک روز این بر آستان جانان سراغ بوستان من و رفقای من می‌آمد آن وقت بود که محله‌مان شهره عام و خاص می‌شد و اصلا به بهانه همین که مبادا بشنود تصمیم‌شان عوض شده و به بوستان محله ما می‌آیند، مدام کانال تلویزیون را عوض می‌کند.

مادربزرگ همین‌طور یکریز تکرار می‌کند که از جوانی هم دلخوشی‌های بی‌مورد دارد و نمی‌داند چرا آقا جان دست از این اخلاقش برنمی‌دارد. ظاهرا مادربزرگ اجرای دونفره مجری‌ها را نمی‌پسندد و زیرلب می‌گوید دوتایی با هم از پس کار به این سادگی برنمی آیند و اشاره می‌کند به داداش کوچیکه که حیف تو! ربط داداش کوچیکه به اجرا را هیچ منطقی نمی‌تواند برایم روشن کند، اما جرات چرا و چطور و چگونه را برای مادربزرگ ندارم. آقاجان حالا دارد ماه عسل می‌بیند و چشمانش را ریزتر می‌کند و کمی گردنش را متمایل می‌کند به راست و دوباره چشمانش را ریزتر می‌کند.

چرایش را که می‌پرسم می‌گوید: «مهمان اون‌وری را نمی‌بینم ! نه که دکور گرده اس، من فقط نصف طرف چپ این پسرک مجری‌رو می‌بینم و نصف طرف راست این مهمون‌رو. فقط مهمان روبه‌رویی رو خوب می‌بینم!» مادربزرگم لبش به خنده باز می‌شود که دکورشان دایره است،ضمن این‌که قیافه‌شان چه اهمیتی دارد حرف‌هایش خوب است. پدربزرگ که انگاری حرف‌های مادربزرگ را نشنیده باشد آه بلندی می‌کشد که خوشا به سعادتش! و چند دقیقه بیشتر طول نمی‌کشد که بحث بالا می‌گیرد و من فقط این را می‌دانم که همه‌اش به خاطر همان پیرمرد خوش صحبت است که گفت من ماشین‌های مدل بالا را نمی‌بینم و همین گوسفندم برای من بس است و آقا جان حسرت می‌خورد که صد البته خانواده قانعی هم داشته است! نگاه می‌کنم به نصف سمت راست آقای مجری که همین‌طور می‌خندد و بی‌وقفه قربان صدقه مهمانانش می‌رود و نصف سمت چپ مهمان را می‌بینم و صورت خندان پیرمرد خراسانی را که همین طور جواب لبخندهای او را می‌دهند.

آقاجان و مادربزرگ همچنان در حال بحث هستند و من هیچ راهی به نظرم نمی‌رسد که به این بحث خاتمه بدهم. ریموت کنترل را به زحمت از کنار آقاجان برمی‌دارم، طوری که اصلا متوجه نشود، چون می‌خواهم شهر باران را ببینم، اما بلافاصله متوجه می‌شوم اشتباه کرده‌ام. آقایی مهمان برنامه است که آپارتمان‌های رایگان به جوان‌ها می‌دهد و مادربزرگ لب ور می‌چیند که کاش همه به جای زخم زبان زدن کار خیر بلد بودند و زیر چشمی آقا جان را نگاه می‌کند که همه مان بفهمیم منظورش به آقاجان است و آقا جان سگرمه هایش در هم می‌رود که از دار دنیا همین خشت خرابه را دارم که پسرت با عهد و عیالش در آن اطراق کرده‌اند و من همین که به بی‌خانمان بودنمان فکر می‌کنم و خانه آقاجان اینها که الان پدر و عهد و عیالش که ما باشیم ساکنش هستیم، محمد علیزاده می‌خواند: «منم مثل تو مات این قصه‌ام، تو هم مثل من امشبو دعوتی» و مدام فکر می‌کنم چرا مهمانی‌های مدل افطار تلویزیون‌مان شبیه هم شده‌اند.

پروانه عبداللهی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها