داستان زندگی پسر جوانی که از خانه‌ها دزدی می‌کرد

شرمنده مادرم هستم

نام:یونس ـ م، مجرد سن و تحصیلات:20سال- ابتدایی اتهام و مکان: سرقت ـ استان تهران وضعیت پرونده: در حال رسیدگی یگان دستگیرکننده: پلیس آگاهی
کد خبر: ۴۸۹۱۴۵

یونس از جرایمی که انجام داده بشدت پشیمان است و احساس شرمندگی می‌کند. او بیشتر از هر چیز از این‌که باعث ناراحتی مادرش شده،عذاب می‌کشد چون وابستگی زیادی به مادرش دارد. پسر جوان می‌گوید: بچه بودم که پدرم ما را رها کرد و رفت. من فقط یک خواهر دارم که از خودم بزرگ‌تر است. پدرم در بنگاه املاک کار می‌کرد و درآمدش بد نبود اما همیشه با مادرم دعوا داشت. بالاخره هم ما را ترک کرد. خبر دارم خارج رفته اما نمی‌دانم کجا.

یونس بعد از رفتن پدر، ترک تحصیل کرد و زندگی‌اش وارد مرحله تازه‌ای شد. او توضیح می‌دهد: بعد از آن مادرم خرج‌مان را درمی‌آورد. من هم باید کمکش می‌کردم برای همین کلاس پنجم ابتدایی بودم که ترک تحصیل کردم.

البته خودم هم مدرسه را دوست نداشتم و درسم خوب نبود. فکر می‌کردم اگر به جای مدرسه سرکار بروم خیلی بهتر است. من از 12 سالگی کار می‌کردم؛ کارهای ساختمانی و خیلی چیزها یاد گرفته بودم. مادرم هم در یک مهدکودک کار پیدا کرده بود حقوق هردومان برای زندگی‌ کافی بود و از این نظر مشکلی نداشتیم.

خواهرم هم به مدرسه می‌رفت. او خیلی درسخوان است و خودش را برای کنکور آماده می‌کرد و می‌خواهد به دانشگاه برود. فکر کنم قبلا هم امتحان داده ولی قبول نشده بود.

یونس پسر سر به زیری بود که فقط به کار و خانواده‌اش فکر می‌کرد اما بتدریج از مسیر صحیح زندگی منحرف شد. خودش ماجرا را این‌طور شرح می‌دهد: ما خانواده با آبرویی هستیم. مادرم هیچ وقت اجازه نمی‌دهد پول حرام به خانه‌مان بیاید. در خانواده‌ و بین فامیل هم هیچ‌کس تا حالا زندانی نشده و من اولین نفر هستم و آبروی همه‌شان را برده‌ام. من هم گول دوستانم را خوردم.

متهم سرش را پایین می‌اندازد و بعد از چند لحظه سکوت ادامه می‌دهد: دوستانم در کار خلاف بودند. همان‌ها هم به من پیشنهاد دادند با آنها دزدی کنم. اول قبول نکردم اما آنقدر روی مخم کار کردند تا وسوسه شدم.

می‌گفتند خیلی راحت و بی‌زحمت پول زیاد گیرم می‌آید. من هر روز صبح سرکار می‌رفتم و بعدازظهرها را با دوستانم می‌گذراندم تا اینکه بالاخره تسلیم آنها شدم.

یونس بشدت از تصمیمی که گرفته بود ابراز پشیمانی می‌کند: نادانی کردم عقلم درست کار نکرد. اصلا نمی‌دانم چرا گول خوردم. کار من در باند زاغ‌زنی بود. بچه‌ها خانه‌های خالی را پیدا می‌کردند.

یک نفر از روی دیوار می‌پرید و در را برای بقیه باز می‌کرد و من هم جلوی در کشیک می‌دادم تا کسی نیاید. کار من فقط همین بود. بار اول خیلی ترسیده بودم نزدیک بود سکته کنم ولی اتفاقی نیفتاد. بعد از آن دزدی‌های دیگر راحت‌تر بود. ما حدود ده​بار دزدی کردیم و پول‌هایی را که گیر می آوردیم بین خودمان تقسیم می کردیم.

متهم نحوه دستگیری‌اش را چنین شرح می‌دهد:از یکی از خانه‌های محل، دزدی کرده بودیم و یکی از همسایه‌ها ما را دید و همه چیز را به صاحبخانه گفت. آن مرد هم از ما شکایت کرد و من دستگیر شدم.

وقتی ماموران به خانه‌مان آمدند مادرم سرکار بود و خواهرم هم کلاس رفته بود. برای همین کسی نفهمید مرا چه طور بردند. البته در آگاهی به خانه‌ خبر دادم بعد هم بازجویی شدم و همه چیز را اعتراف کردم. مادرم دنبال کارهایم است تا از شاکیان رضایت بگیرد. یکی دومیلیون تومان فراهم کرده تا شاید آنها رضایت بدهند وزودتر آزاد شوم.

پسر جوان حرف‌هایش را این‌طور به پایان می‌برد: خیلی شرمنده مادرم هستم. روزی که در دادگاه او را دیدم اصلا رویم نمی‌شد سرم را بلند کنم. او خیلی مراقب من بود خیلی هوایم را داشت. زن مهربانی است و من خیلی دوستش دارم. آبرویش را بردم تازه این کار من برای خواهرم هم بد شد. برای همین می‌خواهم وقتی آزاد شدم دیگر از این کارها نکنم. توبه کرده‌ام.

مریم عفتی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها