در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
تو کدام فرشتهای؟ تو کدام قداست شیرینی؟ با کدام ستاره، در کدام شب آفتابی باریدهای که بالاتر از آن
قد میکشی، میایستی و فرداهایت طولانیتر است؟
تو از کدام ابر، در کدام ساعت مقدس باریدهای که درختان، سربلندیشان را به تو مدیوناند و گیاهان به خاطر سرسبزیشان شرمسار تو میشوند.
تو از کدام آسمان میآیی که مترسکها به احترام تو کلاهشان را برمیدارند و کلاغان خبر آمدنت را در گوش تکتک شاخههای پیر چنار فریاد میشوند.
تو پری کدام دریایی که رودها به پای تو میدوند و دم بازی ماهیچهها و همهمه موجها به خاطر توست؟ میگویند تو آفتابی و بقیه آفتابگردان.
میگویند تو انسان کاملی هستی که ما باید تاریخ و جغرافیا را بدویم تا به دنباله نگاهت برسیم.
میگویند گلهای پیراهنت خیلی خوشبو هستند و زیباییات مثالزدنی است.
خانم معلم میگفت: 20 فقط شایسته توست و هیچ کس جز تو به این قله نمیرسد. یادت میآید به ما نمره هشت، هفت و شش میدادند، ولی تو همیشه تک بودی؟ ما را به انگشت صبحگاهی اشاره میرفتند و برای تو کف میزدند. آن روز من کودن نبودم، ولی خانم معلم گفت کودن!
آن روز من میدانستم شش ضربدر هفت چند میشود، ولی میخواستم به خانم معلم ضرب شست نشان دهم که اگر نخواهم جوابت را نمیدهم و اگر بخواهم کفشم را پاره میکنم و جورابم را رنگ به رنگ میپوشم. چون از این «خوشنمایی» تو خسته شده بودم.
یادت میآید مادر میگفت من باید مثل تو غذا بخورم، سفره را جمع کنم، لیوانها را بشویم؟
یادت میآید برادر میگفت از تو یاد بگیرم کی، کجا و چگونه حرف بزنم و من آگاهانه، وسط حرفهایش با کفشهای لنگه به لنگه میپریدم و داد و قال میکردم؟
پدر میگفت: کاش من هم از تو یاد میگرفتم پول توجیبی یعنی چه؟ و لباس تمیز یعنی کدام؟ کاش صد تا مثل تو را داشت و تو هر بار تلخندی میزدی و زیرچشمی ولی حقارتآمیز مرا نگاه میکردی و من قطره قطره آب میشدم.
کاش من این حرفها را زودتر به تو میگفتم. کاش زودتر میتوانستم به پدر بگویم از لج تو ولخرجی میکردم و مخصوصا وسط حرفهای برادر میپریدم تا از تو که گندمنمای جوفروشی بودی، تعریف نمیکرد و این همه تو را تابستانی و مرا زمستانی نمیدید.
کاش زودتر میتوانستم به مادر بگویم، من بلدم چگونه غذا بخورم، ولی دوست ندارم؛ وقتی با تازیانه طعنه به جانم میافتی که به حرفهایت گوش کنم، چه برسد به عمل. کاش میتوانستم و میخواستم آن سوی تو را به همه نشان دهم و بگویم تو فقط «خوبنمایی» میکنی و من باطنم از آسمان آبیتر است.
اما دیروز گذشت و ذره ذره از تو بدم آمد. چون تو را خوب دیدند و تحسینت کردند، مرا بد دیدند و توهینم کردند.
اما بذر حسادت در ذهنم که حاصلخیزترین زمین خداوند است، رشد کرده، شاخه و برگ دوانیده و تمام آسمان زندگیام را پوشانده است.
گاهی با خودم میگویم. خوب آفریده شدم، خوب بودم، اما مقایسههای ناروا و ندیدنهای نابجا، مرا در چشم معلم و خانواده بد نشان داد، ولی باز به خودم میگویم سرت را بالا بگیر که در این باران شماتت، آفتابی ماندی.
علی بارانی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: