پررو بازی در هواپیما

یک روز ساده‌دلی مثل ما به قصد خرید طوطی به مغازه پرنده‌فروشی رفت، فروشنده که به ساده‌بودن مرد خریدار پی برده بود به جای طوطی، جغدی را که با چشمان درشت و قلمبه‌اش به مرد خریدار زل زده بود به او فروخت، چند روز بعد فروشنده، مرد خریدار را دید و از او پرسید: «طوطی شما خوب حرف می‌زند؟» مرد ساده‌دل گفت: «نه، اما در عوض خیلی خوب دقت می‌کند!»
کد خبر: ۴۸۷۹۵۱

راستش را بخواهید مطلب‌نوشتن ما هم دقیقا همین‌جوری است، در خصوص اصل مشکلات و... یک کلمه نمی‌نویسیم چون...، اما خیالتان راحت، تا دلتان بخواهد خوب دقت می‌کنیم!

اما اصل قضیه، مطلب این هفته ما حذف شد و می‌دانید وقتی مطلب کسی حذف شود و مجبور به دادن مطلب جدید باشد، دقیقا مثل هواپیمایی دوموتوره که یک موتور آن از کار افتاده و ناگزیر به ادامه پرواز باشد، (راستی گفتیم هواپیما، شما نمی‌دانید چرا کل هواپیما را از جنس جعبه سیاه نمی‌سازند که وقتی سقوط کرد کاملا سالم بماند!)

خلاصه ما هم با یک موتور مجددا مجبور به پرواز شدیم و همین‌جور که در حال پرواز بودیم یکهو (این روزها همین‌جوری است همه کارها یکهو انجام می‌شود! کلا در هیچ زمینه‌ای تدبیر خاصی در کار نیست) به ذهنمان رسید که ادعای انجام بعضی کارها که در توان آدم نیست مشکلات زیادی برای خودمان و از آن هم بدتر برای اطرافیان‌مان ایجاد می‌کند.

در این شرایط تصور بفرمایید که پست و مقامی هم داشته باشید، آن‌موقع زبانمان لال تصمیم‌گیری غلط شما بخشی و حتی کل جامعه را دچار بحران می‌کند...، بله... چشم! خیالتان راحت، حواسمان است چیزی نمی‌گوییم... بله، داشتیم عرض می‌کردیم که تصمیم‌گیری غلط آن هم توسط... ای بابا... گفتیم چشم... اصلا بی‌خیال، از گفتن بقیه عرایضمان منصرف شدیم، اصلا راستش را بخواهید یاد داستان کلاغ و خرسی افتادیم که با هواپیما در حال سفر بودند و آنقدر... داستان را نشنیده‌اید،‌ الان مفصل عرض می‌کنیم...

عرضم به حضورتان که نقل می‌کنند در سرزمینی بسیار دور یک کلاغ و یک خرس با هواپیما در حال سفر بودند، نیمه‌های راه بود که آقاکلاغه سفارش چای داد، مهماندار هواپیما یک فنجان چایی آورد و آقاکلاغه نصف چایی را نوش‌جان کرد و بقیه آن را پاشید روی لباس مهماندار! مهماندار که خیلی تعجب کرده بود گفت: «چرا این کارو کردی؟».

آقاکلاغه در جواب مهماندار گفت: «دلم خواست، پررو بازی دیگه، پررو بازی!» چند دقیقه بعد آقاکلاغه سفارش آبمیوه داد و دوباره بعد از خوردن نصف آبمیوه بقیه آن را پاشید به مهماندار هواپیما! مهماندار که خیلی متعجب شده بود رو کرد به آقاکلاغه و دوباره گفت: «چرا این کارو کردی؟».

کلاغه باز هم گفت: «دلم خواست، پرروبازی دیگه، پرروبازی!» خلاصه این اتفاق چندبار دیگر هم تکرار شد، تا این‌که آقاکلاغه خسته شد و یواش و یواش خوابش برد، آقاخرسه که این ماجراها را دیده بود بدش نمی‌آمد که او هم یک کمی تفریح کند، بنابراین مهماندار را صدا کرد و از او خواست که برایش قهوه بیاورد، مهماندار قهوه را به آقاخرسه داد و آقاخرسه نصف قهوه را خورد و بقیه آن را پاشید به مهماندار هواپیما، مهماندار که خیلی عصبانی شده بود گفت: «چرا این کارو کردی؟».

خرسه به تقلید از آقاکلاغه گفت: «دلم خواست، پررو بازی دیگه، پررو بازی!» هنوز حرف آقاخرسه تمام نشده بود که مهماندارها ریختند سر آقاخرسه و کشون‌کشون بردن دم در هواپیما که بندازنش بیرون، آقاخرسه که ‌دید اوضاع اصلا مساعد نیست با داد و فریاد از آقاکلاغه کمک خواست، آقاکلاغه که از سر و صدای آقاخرسه از خواب بیدار شده بود رو کرد به آقاخرسه و گفت: «آخه خرس گنده! تو که بال نداری مجبوری پررو بازی دربیاری؟»

خلاصه عرض ما این است که حال که قرار است برخی از ما برای برخی از امور تصمیم بگیریم، بهتر نیست به عواقب تصمیم‌مان بیشتر فکر کنیم، شاید ما هم بال نداشته باشیم.

مهیار عربی - جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها