در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اتهام تو برای یک دختر نوزده ساله عجیب است. ماجرا را تعریف میکنی؟
ـ خواستگاری داشتم که خیلی سمج بود. از او بدم میآمد. اما دستبردار نبود. همیشه سرراهم سبز میشد تا اینکه یک روز کفریام کرد. من همیشه یک چاقو در کیفم داشتم و با همان زدمش. بدجوری زدم و کارش به بیمارستان کشید و بعد پلیس دستگیرم کرد. آن پسر وقتی خوب شد گفت اگر با او ازدواج کنم رضایت میدهد، ولی من قبول نکردم و به زندان رفتم.
فکر میکنی کار درستی کردی؟
ـ خشونت هیچوقت چاره کار نیست. من نباید با چاقو به او حمله میکردم. اگر کارم درست بود که به خاطرش زندانی نمیشدم.
پدر و مادرت وقتی ماجرا را فهمیدند چه واکنشی نشان دادند؟
ـ هر دو حواسشان به من بود و اذیتم نکردند. میدانستند من اعصابم خراب است. برای همین هم گیر ندادند و فقط کارهایم را دنبال کردند. پدرم ماشینش را فروخت و پول دیه را هر طور که بود، جور کرد.
بعد از آزادی چه تصمیمی گرفتی؟
ـ آن موقعها من خیلی عصبی بودم. اولین کاری که باید میکردم این بود که فکری برای مشکلم بکنم. در زندان یکی از مددکاران به من گفته بود حتما باید دکتر اعصاب وروان بروم. من هم این کار را کردم. البته مادرم زیاد خوشش نمیآمد. فکر میکرد فقط دیوانهها باید پیش این دکترها بروند. فکر میکرد اگر بقیه بفهمند آبروریزی میشود. اما همان دکتر با مادرم هم حرف زد و او را قانع کرد. من حدود دو سال دارو مصرف کردم تا اینکه بهتر شدم.
در این مدت خانهنشین بودی؟
ـ درس میخواندم. قبل از اینکه به زندان بیفتم پدرم خیلی اصرار داشت با پسر یکی از دوستان او ازدواج کنم، ولی من زیربار نمیرفتم. در خانه ما همیشه حرف حرف پدرم بود. اما من دختر گستاخی بودم و زیر بار زور نمیرفتم. وقتی بیرون آمدم پدرم دیگر برای ازدواج گیر نداد. شاید هم خود آن پسر پشیمان شد؛ به هر حال من خانه ماندم و درس خواندم و در کنکور قبول شدم.
پس در واقع بعد از ازادی مشکل خاصی نداشتی و همه کارها روی روال انجام شد؟
ـ به این سادگی هم نبود. گفتم من مشکل روحی داشتم و زندان هم این مشکل را شدیدتر کرده بود، اما با کمک آن دکتر (اسمش را نمیگویم چون شاید راضی نباشد) حالم بهتر شد. درس خواندن هم زیاد آسان نبود. ما خانواده پرجمعیتی هستیم. 5 خواهر و برادر دارم که بعضیهایشان ازدواج کرده بودند و بچه داشتند و از صبح تا شب خانه ما بودند. خانه شلوغ بود و اصلا نمیشد تمرکز کرد. تازه مجبور بودم در کارهای خانه هم به مادرم کمک کنم، چون او دیسک کمر دارد و نمیتواند از عهده کارهای آن همه آدم برآید. تازه یک ترس دیگر هم داشتم. پسری که با چاقو زده بودمش وقتی فهمید آزاد شدهام، تهدید کرد تلافی میکند. از ترسم نمیتوانستم تنها از خانه بیرون بروم.
بالاخره به هر ترتیب که بود دانشجو شدی. بقیه ماجرا را تعریف کن.
ـ زیستشناسی قبول شده بودم. سعی کردم همه حواسم را به درس بدهم. میخواستم تا دکتری بخوانم ولی نشد و همان لیسانس را گرفتم و بعد دنبال کار گشتم، اما کاری برایم نبود. یعنی میتوانستم بروم معلم شوم ولی چون سوءسابقه داشتم نمیشد. در آزمایشگاههای وزارتخانهها و جاهایی مثل سازمان آب هم کار گیر میآمد، اما نه برای من با آن سابقه. برای همین خانهنشین شدم و فشارهای پدرم دوباره شروع شد و میگفت باید هرچه زودتر ازدواج کنم. اگر زندان نرفته بودم شغلی گیر میآوردم و از نظر مالی مستقل میشدم اما آن اشتباه دوران جوانی کارم را خراب کرد.
الان چه کار میکنی؟
ـ ازدواج کردهام و یک بچه دارم. با یکی از همکلاسیهای سابقم ازدواج کردم. او به خواستگاریام آمد و من هم قبول کردم. پدر و مادرم هم حرفی نداشتند. شوهرم هم شغلش مرتبط با رشتهاش نیست و با برادرش آژانس زدهاند. البته مجوز آژانس به نام پدرشان است، اما پدرشوهرم توقعی ندارد و آنجا را به پسرانش داده تا کار کنند. شکر خدا الان زندگیام رو به راه است اما آن خاطره تلخ هنوز از ذهنم پاک نشده وبعضی شبها کابوس زندان را میبینم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: