در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
حتی اگه هنوزم به هدفت نرسیده باشی و کلی مشکل سر راهت باشه، همین که میبینی توی راه رسیدن به اون هدف هستی، کلی انرژی میگیری و یه جورایی به خودت افتخار میکنی که آره... این منم... اول راهم ولی توی همون مسیرم که باید باشم.
امیدوارم همة ما یه روزی این حس رو تجربه کنیم.ساناز
بهبه! ساناز خانوم... مشتری قدیم و مهندس جدید! از این ورا؟ میگفتی شتری، شیری، روباهی رو دنبال خودمون بِکِشیم ببریم بکُشیم بیان بگیرن ببرن بندازن (ووووه! هفت تاااا فعل پشت سر همممم؟! چه فعلبارونیه اینجا!) جلو گلة شترا و شیرا و روباها! بهشون بگن حالا نیّات پلید خونخوارانهتون رو به شکلی وحشیانه و غیرمتمدنانه با این تسویه کنین! (امیدوارم هیشکدوم از ما نه یه روزی، نه یه شبی، همچی حس بدی رو تجربه نکنیم!)
هیاهوی کودکانه
دلم تنگ شده است بسیار زیاد، برای روزهای خوب کودکیام؛ روزهای پر هیاهویی که در کوچهمان یک روز خاله میشدم و یک روز بابا.
دلم پر میکشد برای چهارگوشهای به هم چسبیدهای که با گچ بر زمین نقش میبست تا لیلیکنان در آن بپرم: از یک تا دوازده و دوباره یک برگشت و... برای روزهایی که یواشکی سر چرخ خیاطی مادرم میرفتم و چند متر کش برمیداشتم که با آن بازی کنم: یک، یک پا، یک جفت پا و...
...آه که چقدر دورند لحظههایی که دور از هیاهوی زندگی، پشت تیر چراغ برق کوچهمان قایم میشدم تا پیدایم کنند. ای کاش گم میشدم در آن روزهای شیرین و پیدا نمیشدم[...].
عاطفه سوری، 27 ساله از کرج
رفتم که برنگردم
دیریست پای داری در انتظار مرگم/ تو سبزی بهاری، من فصل زرد برگم/ سردم، شکسته بالم، در کوچههای غربت/ بر شانههای خیست، رگباری از تگرگم// آتش زده نگاهت، بر هیمههای دردم/ با زخمهایی از عشق رفتم که برنگردم/ خشکیده شاخههای ایمان نیمهجانم/ با این ترانة شوم، آغاز فصل سردم// من بغض خیس ابرم اما بهانه از تو/ تندیس گریه از من، بغض ترانه از تو/ در این شب شکستن از من چه مانده بر جا/ در خاطرات کهنه، تنها نشانه از تو// تو رفتهای و یادت، جا مانده خیس و لبریز/ از بوسههای باران، از گریههای پاییز/ صد راه پیش رویم باید تو را بجویم/ پایان غم تو بودی در این شب غمانگیز.
زهره محمدی از کرج
شونهبهسر
گاهی وقتا شونههای من و تو باارزشترین جسم تو دنیا میشن. فقط کافیه شونه خالی نکنیم و بذاریم سرشون رو بذارن روی شونههامون. اگه این کار رو کنیم، انگار دنیا رو بهشون دادیم.
روژین
پس نتیجه میگیرم که آدما دو نوعند! هوووومممم؟ یا شونهبهسرن، یا سربهشونه! هییییمممم؟!
باز باران در خیابان
من بودم و تو، دست در دست عشق، زیر باران و نور چراغهای یک در میان روشنِ خیابان. ساکت اما پر از صدا بودیم. تو رفتی و حالا من هستم و باران. من هستم و خیابان... و یک شهر پر از تنهایی!
وقتی تو نباشی، همه جا سکوت است. اینجا در شهر من یک سکوت پر، بهتر از یک فریاد توخالیست.
میروم، به کجا؟ نمیدانم. حس بدیست وقتی مقصدی نداشته باشی! کاش نه باران بند میآمد و نه خیابان به انتهایش نزدیک میشد!
رضوان از کنگاور
کوری
حتی از مورچهها هم کلافه میشوم وقتی دانه برنجی سر راهشان قرار میدهم و نادیده میگیرند! گاهی پیش آمده که چنین مورچههای بیفکر و نادانی را له کردهام!
آدمهای فرصتطلب، دوستداشتنیترند! خسته میشوم از کسانی که صبر میکنند تا اتفاقی بیفتد... آدمهایی که خودشان را آنقدر فریب میدهند و به بیخیالی میزنند که در آخر بازی، یا «شانس» برایشان دخیل بوده یا «سرنوشت»! حتی در مسائل حیاتی؛ حتی برای آرزوهایشان. بعضیها حتی برای پرواز هم نمیپرند؛ هر چند الان پرواز هم برای کسانیست که هواپیمای شخصی از زمین بلندشان کند!
به هر حال، ترجیح میدهم این مورچهها را عنکبوتها بخورند! عنکبوتی که مورچه را روی هوا میگیرد، شرف دارد به مورچهای که دانهاش را روی زمین نمیبیند!
چسب زخم
نه... خوشم اومد... ترشی نخوری یه چی میشیاااا...! (میگم اگه ترشی نخوری... دهع! لج میکنه هی!) تازه اسمتم میتونی بذاری: ژوزه چسبِزخمراماگو!!
اتفاقات اتفاقی
قبلاً فقط همدیگر رو خیلی اتفاقی میدیدیم. حالا امروز اون اتفاقها رو عمداً رقم میزنیم. اتفاقاً خیلی وقته که هر دومون میدونیم، دیگه خیلی اتفاقی نیست انگار [که] بین ما یه اتفاقهایی افتاده، هیچ حواست هست؟
پیمان مجیدی معین
خُ اتفاقه دیگه... اتفاق میافته و هویجورییم پیش میآد!
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: