در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«در زندگی زمانهایی پیش میآید که قدرت فکر کردن درست را از دست میدهیم. یعنی اوضاع زندگیمان به شکلی درمیآید و با آنکه میدانیم راهی که میرویم اشتباه است باز آن را ادامه میدهیم. حالتی شبیه بیحسی است یا چیزی شبیه به آن. من دقیقا شب حادثه تلخی که برایم رخ داد در همین حال بودم. مهم نبود چه بر سرم میآید. انگار دل، به دریا زده بودم و دیگر اهمیتی نداشت چه میشود. نمیدانم چرا دست به چنین کاری زدم.
میدانستم رانندگی در حالی که بیش از حد مشروبات الکلی نوشیده بودم غیرقانونی است اما باز به راهم ادامه میدادم. قبلا سه بار دیگر نیز به خاطر ارتکاب به چنین جرمی دستگیر شده بودم اما آن شب انگار دیگر حالت عادی نداشتم. نمیدانم چه بر سرم آمده بود که بی خیال شده بودم. اهمیتی نداشت که چه به سرم میآید. حتی حوصله فکر کردن هم نداشتم. وقتی تصادف کردم فهمیدم چه بر سرم آمده که دیگر دیر شده بود.»
کتی توماس دختر جوانی است که به اتهامات مختلفی از جمله رانندگی در حال مستی و تصادف منجر به مرگ یک نفر دستگیر و دادگاهی شده است. او متهم است در حالی که تحت تاثیر مشروبات الکلی قرار داشته و با سرعت بالا در خیابان رانندگی میکرده تصادفش سبب مجروح شدن و در نهایت مرگ مردی 40 ساله به نام راس گییس شده است. کتی که خودش خوب میدانست حال عادی ندارد و در تصادف شدیدی که کرده مقصر است به سرعت محل سانحه را ترک کرد و با این کار سبب مرگ پدر سه فرزند شده است.
او اکنون در دادگاه حاضر شده تا از خود دفاع کند و در صورت متهم شناخته شدن حکم 40 سال حبس را پیش رو خواهد داشت. حکمی که وکیل او سعی دارد تا با اثبات مشکلات روحی موکلش تا جایی که ممکن است آن را تخفیف بدهد و او را از مخمصهای که دچار شده بیرون بیاورد.
راضی نبودم
«کودکی خوبی نداشتم. میدانم این را تمام مجرمهایی که در زندگی کارهای خلاف انجام میدهند میگویند تا خودشان را تبرئه کنند اما در مورد من واقعیت همین است.
شاید اگر دچار مشکلات و سردرگمیهای متعدد روحی نبودم کمی بهتر زندگی میکردم. من هرگز از زندگیام راضی نبودم. نه این که بخواهم دنبال بهانهای باشم تا کارهای خلافم را توجیه کنم این تنها دلیلی است که هر چه فکر میکنم در برابر انبوه سوالات به ذهنم میرسد.
آنچه که در طول سالهای نوجوانی حتی روانپزشکان مختلف که پیش آنها میرفتم به من گفتهاند آن است که فشارهای زیاد روحی که در بچگی به من وارد شده از من فردی بسیار عبوس و غیرقابل پیش بینی ساخته است. با وجود این که والدینم در طول سالها هزینه زیادی را برای من متقبل شدند تا شاید وضعیت بهتری پیدا کنم اما هرگز نتوانستم روی آرامش به خود ببینم.
حدود 7 ساله بودم که پدر ومادرم از هم جدا شدند. آنها به غیر از من یک فرزند بزرگتر هم داشتند من به ناچار و به درخواست پدرم راهی زندگی با او شدم. اما خیلی زود فهمیدم که وجود پدرم هم نمیتواند مرا از مشکلات روحی زیادی که به آن دچار بودم رهایی بخشد. مدام دلم برای مادرم تنگ میشد اما زمانی که او را هم میدیدم حال بهتری پیدا نمیکردم. این دوگانگی دیوانهام کرده بود و فشار زیادی به من وارد میکرد.
دلم میخواست مثل هر کدام از همسن و سالان دیگرم در کنار پدر و مادرم زندگی کنم و نعمت در کنار آنها بودن را حس کنم. اما امکانش وجود نداشت. همان زمانها بود که فهمیدم از لحاظ روحی تغییر کردهام.
مادرم هر زمان که مرا میدید میگفت که عوض شدهام و دیگر آن کتی سابق نیستم. خودم هم میدانستم همین طور است اما نمیفهمیدم چه اتفاقی در درونم افتاده است. همان زمانها بود که پدر و مادرم تصمیم گرفتند مرا نزد روانشناس ببرند. خیلی خوب یادم هست که دکتر بعد از تنها چند دقیقه حرف زدن به من گفت که میتوانم اتاق را ترک کنم و با والدینم تنها صحبت کرد. از قرار معلوم حالم خیلی بدتر از آنچه بود که مادرم فهمیده بود و باید قرص مصرف میکردم.
سالها به همین شکل گذشت و زندگیام میان خانه جداگانه پدرو مادرم ادامه داشت. من بوضوح از لحاظ روحی مشکل داشتم و ذهنم همیشه بشدت خسته بود. قرصهایی که میخوردم گاهی ادامه میدادم و زمانهای زیادی هم میشد که از سر لجبازی با خودم آنها را قطع میکردم و حالم بدتر میشد. احساس خیلی بدی داشتم. فکر میکردم به هیچ جا تعلق ندارم و زندگیام مثل اینکه روی باد ساخته شده باشد، هیچ نقطه ساکنی
نداشت.
امیدم را به همه چیز از دست داده بودم و همه سالهای نوجوانیام را در سکوت و انزوا سپری کردم. خودم خوب میدانستم با وجود شرایط روحی که دارم آینده خوبی در انتظارم نخواهد بود اما راه دیگری هم جلوی پایم نبود. مشروبات الکلی و سیگار تنها پناهم شدند و خیلی زود به آنها اعتیاد پیدا کردم.»
تصادف مرگبار در اتوبان لسآنجلس
ماموران پلیس، زمانی که چند راننده خودروهای گذری در اتوبان پر رفت و آمد در لسآنجلس با آنها تماس گرفتند، از وقوع تصادفی مهیب مطلع شدند. در این تصادف یک خودرو بشدت آسیب دیده بود و مقصر سانحه از محل گریخته بود. آمبولانس بلافاصله در محل حاضر شد تا به تنها مجروح سانحه که مردی تقریبا 40 ساله بود رسیدگی کند اما او بر اثر شدت جراحات وارده قبل از رسیدن به بیمارستان جانش را از دست داد.
مقصر، آنطور که شاهدان ماجرا به پلیس اطلاع دادند راننده خودروی شاسی بلندی بود که پس از برخورد شدیدش در اتوبان از محل فرار کرده بود. پزشکی قانونی نیز در همین حال اعلام کرد که اگر مصدوم زودتر به بیمارستان میرسید امکان زنده ماندنش وجود داشت و فرزندانش یتیم نمیشدند.
این اطلاعات کافی بود تا پلیس پرونده قتل را تشکیل دهد و تلاش برای دستگیری راننده مقصر را آغاز کند. یک روز بعد کتی توماس از روی شماره پلاک خودرواش که توسط دوربینهای مداربسته اتوبان ثبت شده بود دستگیر شد و به تصادف و فرار از محل اعتراف کرد.
او که هنوز با گذشت یک روز از ماجرا مقدار زیادی الکل در خونش وجود داشت مدعی شد هنگام حادثه نیز بشدت مست بوده و حال عادی نداشته است. جرم سنگینی که کتی را تا سالهای سال درگیر پروندهاش خواهد کرد و تنها راه فرارش اثبات بیماری روانیاش خواهد بود.
نمیدانم چه شد
«شب شوم تصادفم حال خوبی نداشتم. نمیدانم که اصلا به چه چیز فکر میکردم. همان حالتی را داشتم که دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود. انگار به پایان خط رسیده بودم. تمام اتفاقات تلخی که همیشه در زندگیام رخ داده بود را در ذهنم مرور میکردم و احساس میکردم هیچ چیزی در زندگیام وجود ندارد که به آن دلخوش باشم.
پدر و مادرم در زندگیهای جداگانهشان به اندازهای مشغولیت فکری داشتند و من که دختر بزرگی بودم نباید مزاحمت زیادی برای آنها ایجاد میکردم. شبی که آن تصادف مهیب رخ داد از منزل مادرم بیرون آمده بودم و به خانه پدرم میرفتم. احساس بدی داشتم. نمیدانم چرا. شاید تاثیر مشروبات الکلی زیادی بود که در خانه یکی از دوستانم نوشیده بودم. احساس رخوت به من دست داده بود واز همه چیز بیزار بودم.
با خودم فکر میکردم که اگر در این دنیا نباشم هم هیچ اتفاقی نمیافتد و هیچکس نیست که ذرهای برایش اهمیت داشته باشد بر من چه میگذرد. مثل آدمی بودم که تازه از زندان آزاد شده باشد و هیچ چیز و هیچکس منتظرش نباشد. با این افکار مدام پایم را محکمتر روی پدال گاز فشار میدادم و سرعتم را بیشتر میکردم. میدانستم با این کار حتما خطری پیشرو خواهم داشت اما اهمیتی نداشت. مغزم درست کار نمیکرد و خودم را به دست خودروام سپرده بودم.
وقتی از پشت سر به خودرویی کوبیدم تازه به خودم آمدم. تصادف آنقدر مهیب بود که میدانستم کسی زنده از آن بیرون نمیآید اما من خودرویی محکم داشتم که مانع از آسیبدیدگی جدیام شد. بدون فکر محل را ترک کردم تا راننده مزاحم نشود و دردسری برایم ایجاد نکند. از اینکه فرزندانش را یتیم کردهام متاسفم اما میخواهم بدانند که من هم با اینکه والدینی داشتم اما همواره احساس تنهایی و بیخانوادگی میکردم مرا در احساسشان شریک بدانند.»
مترجم: المیرا صدیقی
منبع: کورت نیوز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: