در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
همین طور که کنار تخت همسرم ایستاده بودم، برایش دعا میکردم و از خدا میخواستم به او کمک کند. پس از تصادف، سه هفته در کما بود و در این مدت تنها کاری که میتوانستم برایش انجام دهم، دعا کردن بود و کمک خواستن از خدا. حالا هم فقط از خود خدا میخواستم ما را تنها نگذارد.
ـ «نه عزیزم، تو ازدواج کردهای.» پرستار آرام این جمله را به کارن گفت و بعد از چند دقیقه پرسید: «شوهرت کی بود؟ یادت هست؟»
کارن به چشمهای پرستار خیره شد و گفت: «من به شما گفتم که ازدواج نکردهام، پس همسری هم ندارم.»
اما من که خوب یادم میآمد؛ یک سال قبل من و کارن با هم قرار گذاشته بودیم هیچ وقت همدیگر را تنها نگذاریم مگر وقتی که خدا ما را از هم جدا کند؛ ولی حالا این اتفاق از مرگ هم سختتر بود.
کارن، مسئول پیگیری سفارشهای من بود و همین کار باعث شد ما دو نفر با هم آشنا شویم و ازدواج کنیم؛ البته بیشتر کارها تلفنی انجام میشد و من تا مدتها او را نزدیک ندیده بودم، ولی چیزی که برایم عجیب بود و در عین حال باعث شد به کارن علاقهمند شوم، اعتقادات او بود؛ او طوری درباره خدا صحبت میکرد که انگار او را هر لحظه و هر دقیقه میبیند و میداند با وجود خدا هیچ وقت تنها نیست.
او همیشه به من میگفت: «گاهی آدم احساس میکند خدا او را تنها گذاشته، ولی خدا همیشه کنار ماست و هیچ وقت ما را به حال خودمان رها نمیکند. »
همین طرز فکر کارن باعث شد هر روز بیشتر از قبل به او علاقهمند شوم و به او پیشنهاد ازدواج بدهم و بالاخره هم با او ازدواج کردم. همه چیز خوب پیش میرفت تا روزی که تصادف کردیم و پس از آن زندگی ما به هم ریخت و این همه اتفاق ناخوشایند پیش آمد و حالا، همسرم مرا فراموش کرده و اصلاً یادش نمیآید ما چه قولی به هم دادهایم.
از اتاق کارن بیرون آمدم. گریه میکردم و نمیتوانستم بفهمم چرا در این لحظات سخت، خدا ما را تنها گذاشته است؟ با مشت به دیوار بیمارستان میکوبیدم و از خدا دلیل این کار را میپرسیدم. کاش کارن کنارم بود تا مرا آرام کند و بگوید خدا هنوز هم پیش ماست.
پزشک مغز و اعصاب کارن به طرف من آمد تا کمی آرامم کند. او برایم توضیح داد که قسمتی از مغز کارن آسیبدیده و باعث فراموشی او شده است. او میگفت این فراموشی و گیجی ممکن است همیشه همراه کارن باشد و باید قبول کنم که او هیچ چیز از گذشته به یاد نمیآورد.
حتی تصور اینکه همسرم مرا برای همیشه فراموش کرده باشد، آزارم میداد. برای همین فردای آن روز با چند عکس قدیمی به بیمارستان برگشتم، به این امید که با کمک عکسها، کارن گذشتهاش را پیدا کند، اما او هیچ احساسی به عکسها نداشت و فقط آنها را نگاه میکرد، نگاهی خشک و بدون احساس. بدترین فکر این بود که اگر کارن گذشتهاش را فراموش کرده، چطور میتوانست هنوز هم مرا دوست داشته باشد؟
روزها گذشت و او کمکم توانست دوباره راه برود و صحبت کند. من هم هر روز همراهش بودم و کنار تختش مینشستم اما به نظر میرسید که او متوجه حضور من نیست. یک روز بالاخره کارن مشغول دعا شد. آرام به حرفهایش گوش کردم تا ببینم به خدا چه میگوید، اما در کمال تعجب دیدم هنوز هم همانقدر محکم و مطمئن با خدا صحبت میکند و از اینکه او مراقبش بوده، سپاسگزار است.
با اینکه مغز او آسیب دیده بود، ولی ایمانش در گوشهای دیگر، در جایی عمیقتر حفظ شده و به نظر میرسید هیچ چیز نمیتوانست به آن آسیب بزند.
روزها گذشت و کارن هم به خانه برگشت؛ باز هم با هم درباره خدا صحبت کردیم، از زندگی گذشتهاش برای او حرف زدم و برایش تعریف کردم ما چقدر همدیگر را دوست داشتیم.
ابتدا کارن مرا نمیپذیرفت ولی پس از چند ماه، عشق گمشده ما هم پیدا شد و او گفت حس میکند مرا دوست دارد. ولی از اینکه هیچ خاطرهای از مراسم عروسیاش نداشت، ناراحت بود.
برای همین، دوباره از او خواستگاری کردم و همراه 60 نفر از دوستان و اعضای خانواده مراسم عروسی کوچکی برایش برگزار کردیم تا کارن زندگی جدیدش را با خاطرهای شیرین شروع کند.
Guideposts
مترجم: زهره شعاع
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: