گفت وگو با رهبر ارکستری که شیفته حافظ است

می‌خواهم همه هنرها را تجربه کنم

لوریس چکناواریان آهنگساز و رهبر ارکستر ایرانی است که سال 1316 در بروجرد متولد شده است. او که در کشور اتریش تحصیلات تکمیلی خود را در زمینه موسیقی به پایان رسانده، بیش از ۷۵ اثر شامل سمفونی، اپرا، موسیقی مجلسی، کنسرتو برای پیانو، ویلون، گیتار، ویلون سل آثاری برای گروه کر، یک رکوئیم و یک اوراتوریو و بیش از ۴۵ موسیقی فیلم ساخته ‌است.
کد خبر: ۴۸۴۹۸۰

او که رهبر ارکستر فیلارمونیک ارمنستان است، بتازگی اجراهایی را در تالار وحدت داشت و با استقبال خوبی از سوی مردم مواجه شد. با او درباره این اجراها و همچنین نگاهش به موسیقی به گفت‌وگو نشستیم.

اغلب بزرگان موسیقی کسانی هستند که از سنین کودکی وارد این عرصه شده‌اند. این موضوع درباره شما هم صدق می‌کند یا خیر؟

من از پنج سالگی فعالیت در زمینه موسیقی را شروع کردم. البته هیچ‌یک از ما نمی‌دانیم چطور شروع می‌کنیم و در چه مسیری حرکت می‌کنیم. وقتی بچه هستیم علاقه‌ای پیش می‌آید و ما هم با آن همراه می‌شویم. آن را دنبال می‌کنیم و خودبه‌خود گرفتار سرنوشت می‌شویم؛ سرنوشتی که خواه ناخواه با آن پیش می‌رویم و او هم ما را تا آخر عمر رها نمی‌کند.

چند سال است که این سرنوشت شما را رها نکرده است؟

از پنج سالگی‌ام تا همین حالا... می‌شود 70 سال.

ان شاءالله صد ساله شوید.

(با خنده) فکر می‌کنم در همین زمان هم بتوانم به آرزوهایم برسم. البته زندگی چیز خوبی است. هر قدر هم عمر کنم کم است!

پس خیلی به زندگی امیدوار هستید.

بله، البته زندگی که گاهی در آن ناامیدی و ناراحتی هم باشد. اصلا گاهی باید مأیوس شد. طول می‌کشد تا شما جوان‌ها این را بپذیرید که تا شب نشود روز نمی‌شود. اصلا تجربه شب زیباست و به انسان تفاوت روشنایی و تاریکی را می‌آموزد. همه‌اش خنده که خوب نیست. گاهی هم باید گریه کرد.

شاید شما توانسته‌اید زندگی‌تان را به چیزی که خیلی دوست دارید گره بزنید و ما هنوز نتوانسته‌ایم.

من نمی‌دانم زندگی آدم‌های دیگر چطور است و صبح با چه انگیزه‌ای بیدار می‌شوند، اما هرکس برنامه‌ای در زندگی دارد و به همین علت هم زنده است. شاید خیلی‌ها کارهایی که دوست دارند را انجام نمی‌دهند یا شاید هنوز دلخواه خود را پیدا نکرده‌اند. خب اگر من هم جای این آدم باشم غمگین هستم. در هر صورت درست می‌گویید و خیلی خوشحالم کارهایی را که دوست دارم، انجام می‌دهم. هر چند موسیقی دشوار است، اما با همه سختی‌هایش آن را دوست دارم.

نگاه و تعریف شما از موسیقی چیست؟ خیلی از آهنگسازان می‌گویند موسیقی زندگی‌شان است. شما هم همین‌طور هستید؟

موسیقی تنها زندگی من و دیگر آهنگسازان نیست، بلکه زندگی همه انسان‌هاست و بدون آن نمی‌توانیم زندگی کنیم. موسیقی جاری‌ترین موضوع هستی است که همه جا شنیده می‌شود. حتی وقتی در خیابان‌های پر دود تهران قدم می‌زنید هم یک لحظه چشمانتان را ببندید و تمرکز کنید، هوهوی باد، صدای پرنده‌ها و هزاران موسیقی طبیعی می‌شنوید. گنجشک‌ها، رودخانه‌ها و طبیعت سرشار از موسیقی است.

باید این را درک کنیم که دنیا پر از موسیقی است. مراسم مذهبی ادیان هم همیشه با موسیقی همراه بوده است، اما موسیقی، کلامی نیست که آدم گوش دهد و بفهمد در عمق خود چه چیزهایی دارد. موسیقی از یک قلب می‌جوشد و به قلب دیگری نفوذ پیدا می‌کند و به همین علت نیز همه دنیا این زبان را می‌فهمند و با آن همراه می‌شوند.

بعد از نشست خبری که برای کنسرت‌هایتان گذاشته بودید یکی از رسانه‌ها نوشت که شما گفته‌اید به آخر خط رسیده‌ام. تصور می‌کردم وقتی شما را می‌بینم باید ناامید باشید. برایم عجیب است که شما تا این حد سرزنده و سرشار از زندگی هستید.

آخر خط ما آدم‌ها را تنها خدا می‌داند. پس جایی و زمانی نیست که بدانیم به آخر خط رسیده‌ایم و آن را اعلام کنیم. آخر خط می‌آید و ما را بدون هیچ اطلاع قبلی می‌برد. بنابراین منظور من به هیچ وجه این نبوده که در مسیر زندگی و موسیقی ناامید شده‌ام.

پس منظور دیگری داشته‌اید؟

بله، منظورم این بود که بعد از این همه مدت که در عرصه موسیقی کار کرده‌ام دلم می‌خواهد هنرهای دیگر را هم تجربه کنم.

اتفاقا در ادامه هم نقل شده بود که قصد دارید بازیگر شوید و علاوه بر نقاشی، این تجربه را هم در کارنامه هنری خود ثبت کنید. درست است؟

این حرف را زده‌ام، اما دوست دارم از فرصت استفاده کنم و مطلب دیگری را هم بیان کنم. اگر من بازیگر شوم به هیچ‌وجه بازیگر خوبی نخواهم شد. نقاشی می‌کنم، اما نقاش خوبی نمی‌شوم. مجسمه‌ساز بزرگی هم نخواهم شد، اما همه اینها به من کمک می‌کند تا در هنر اصلی‌ام یعنی موسیقی بیشتر پیشرفت کنم. چون همه هنرها به هم ارتباط دارند و همه خیابان‌ها ما را به یک مقصد می‌برند.

بسیاری با این تجربه‌ها مخالف هستند، اما ظاهرا شما معتقدید که این تجربه‌ها نیاز یک هنرمند است.

بله، اما خب همه هنرمندان این نظر را ندارند، برخی خودشان را در کارشان کامل می‌دانند و احتیاجی به ‌امتحان‌کردن دیگر رشته‌های هنری نمی‌بینند. من از بچگی به نقاشی و تئاتر هم علاقه داشتم. دلم می‌خواهد در طول زندگی‌ام این هنر را هم تجربه کنم. دلم می‌خواهد فیلم بازی کنم، کارگردانی کنم، دلم می‌خواهد به علایقم هم برسم.

و به انتقادها هم توجهی ندارید؟

راستش خیلی مهم نیست دیگران چه بگویند. من آدم هستم و دلم می‌خواهد به علایق خودم برسم. وقتی به کسی یا چیزی آسیبی نمی‌زنم چرا باید در مقابلم جبهه گرفته شود؟ مهم این است که تا وقتی زنده هستیم به رویاهایمان پایبند باشیم و هر چه آرزو داریم انجام دهیم.

می‌دانید برخی استنباط می‌کنند که شما دیگر در زمینه موسیقی حرفی برای گفتن ندارید و به همین خاطر هنرهای دیگر را تجربه می‌کنید.

باید گوش‌هایمان را بگیریم و زندگی خودمان را داشته باشیم. مگر چارلی چاپلین که فیلم بازی کرد و موسیقی فیلمش را هم خودش نوشت در زمینه بازیگری تمام شده بود. این طرز فکرها اشتباه است.

دنیا آنقدر مکانیکی شده است که همه ما یک روز به دنیا می‌آییم و از همان روز تکلیف ما را روشن می‌کنند و در یک قالب تعریفمان می‌کنند. انگار که یک عکس هستیم که ما را قاب کرده و از دیوار آویزان می‌کنند. بعد هم نمی‌گذارند از این قاب بیرون بیاییم.

آدم‌ها فراموش کرده‌اند که باید با هم برخوردی فراتر از یک عکس یادگاری داشته باشند. یادشان رفته که باید برای آزادی هم احترام قائل باشند. به همین خاطر خیلی راحت آزادی را از دیگران می‌گیرند. خانواده، دوستان و خلاصه همه آزادی‌مان را از ما می‌گیرند و فکر می‌کنند باید طبق قالب ذهنی آنها رفتار کنیم. مثلا می‌گویند فلان‌کس منشی خوبی است و بر این اعتقاد هستند که باید تا آخر عمر منشی خوبی باشد. اصلا به این فکر نمی‌کنند که شاید بتواند رئیس خوبی هم باشد.

اگر نسبت به ورود شما به دیگر هنرها انتقادی بشود آن را ناشی از همین قالب‌بندی‌های ذهنی می‌دانید؟

بستگی دارد کارم را نقد کنند یا ورودم را به دیگر هنرها. می‌دانید اطرافیان یک تیتری به ما می‌زنند و محصورمان می‌کنند. همین می‌شود که وقتی می‌گویند چکناواریان آهنگساز است، نمی‌توانند بپذیرند که رهبر ارکستر هم باشم. تازه خبر ندارند که من شعر هم می‌گویم و می‌خواهم کتاب شعرم را چاپ کنم و داستان‌های کوتاه خود را در یک کتاب منتشر خواهم کرد.

خود شما تا به حال دیگران را در چنین چارچوب‌هایی قرار نداده‌اید؟

محیط ما دوست دارد که در یک چارچوب قرارمان بدهد، اما من نه کسی را در چارچوب قرار می‌دهم و نه می‌گذارم کسی مرا در چارچوب قرار دهد. همه حق دارند تجربه‌های خود را داشته باشند. هنر، باغ بزرگی است و ما باغبان آن هستیم، نه صاحب باغ. وقتی بپذیریم که باغبانیم با ورود به این باغ می‌بینیم آنقدر گل‌های رنگارنگ وجود دارد که اشتباه است فقط دنبال یک گل برویم. من خودم را مثل یک زنبور می‌بینم که باید از هر گلی بهره‌ای ببرم و عسل درست کنم و این عسل یعنی خلق هنر. حالا اگر به باغ نروم و گشتی نزنم و گل‌ها را نبینم آیا می‌توانم از آنها الهام بگیرم؟ قطعا نه.

شما در ساخت آهنگ‌هایتان از چه چیزهایی الهام می‌گیرید؟ فقط از گل‌های همین باغ یا موضوعات دیگری هم الهام‌بخش‌تان هستند؟

ببینید، گل‌های باغ با همه زیبایی و رنگ و بویی که دارند، سر جای خودشان، اما در خلق هنری موضوع دیگری هم خیلی مهم است. هنر از مردم می‌آید و به مردم بازمی‌گردد. هنرمند از آسمان که نمی‌آید. او تنها حسی را از مردم می‌گیرد و به خودشان هم پس می‌دهد.

پس شما وجود مردم را در خلق اثر هنریتان الهام‌بخش می‌دانید؟

مردم به من الهام می‌دهند و می‌نویسم. من هم باید با مردم زندگی کنم و با آنها درد بکشم، خوشحالی و غمشان را درک کنم تا بتوانم اثر خوبی بیافرینم. تمام عمرم را در همین محله قوام‌السلطنه زندگی کرده‌ام. چون نمی‌توانم در یک ویلا زندگی کنم، زندگی در ویلا فرصت مواجهه با مردم را از من می‌گیرد. دلم می‌خواهد مردم را ببینم و بدانم که چطور زندگی می‌کنند، اگر از آنها فاصله بگیرم دیگر نمی‌توانم دردهایشان را بشناسم.

رهبر ارکستر بودن خیلی کار سختی است؟

فقط رهبر ارکستر بودن سخت نیست، همه چیز سخت است. هر کاری را وقتی قرار باشد خوب و درست انجام دهیم دشوار خواهد بود.

ایجاد هماهنگی بین همه سازهایی که روی صحنه هستند کار خیلی دشواری به نظر می‌رسد.

بله. هر چیزی را باید یاد گرفت. بالاخره یک مهندس خوب باید نقشه‌کشی را به درستی یاد بگیرد. نواختن و رهبری هم نقشه خاص خودش را دارد که البته سخت نیست، اما نیاز به این دارد که فرد در خود روحیه رهبری داشته باشد. اگر این روحیه وجود داشته باشد فرد می‌تواند در زمینه گرایش‌های خود رهبر خوبی شود. رهبری‌کردن یک حس است و خاص موسیقی و سیاست نیست. هر چیزی رهبر می‌خواهد.

رهبر موسیقی هم وقتی افراد زیادی در حال نواختن نت‌ها هستند باید این حس را به آنها بدهد که بتوانند بنوازند، البته رهبری حسی خدادادی است که بعضی‌ها دوستش دارند و بعضی‌ها هم نه. من از سنین پایین رهبری و آهنگسازی کرده‌ام ولی این نکته را با تاکید می‌گویم که رهبر اصلی زندگی خانم‌ها هستند (با خنده).

چندی پیش نمایشگاه نقاشی نیز داشتید. کمی درباره آن توضیح دهید.

چکناواریان: در نقاشی سبک تازه‌ای ایجاد نکرده‌ام. من فقط نت‌هایم را روی بوم آورده‌ام. چون هر احساسی یک رنگی دارد و همه احساس‌ها یکی نیستند. هر رنگی یک حرفی به آدم می‌زند و موسیقی هم نوعی نقاشی است که پر از رنگ‌های زیباست

نقاشی را از کودکی دوست داشتم. در لاله‌زار نو چند نقاش خوب مغازه داشتند که همیشه به تماشای کارهایشان می‌ایستادم و لذت می‌بردم. برایم عجیب است که چرا همان موقع دنبال این هنر نرفتم. در وین که تحصیل می‌کردم کارت‌پستال‌های نقاش‌های بزرگ را می‌گرفتم و جمع می‌کردم. چون نقاشی‌ها را نگاه می‌کردم و برای ساخت موسیقی از آنها الهام می‌گرفتم. همین شد که تصمیم گرفتم آنچه را در موسیقی حس می‌کنم با زبان نقاشی روی بوم بیاورم.

آیا این نگاه سبکی در نقاشی شما ایجاد کرد؟

نه، چون سبک تازه‌ای ایجاد نکرده‌ام و نقاشی تازه‌ای نکشیده‌ام. من فقط نت‌هایم را روی بوم آورده‌ام.

پس به نظر شما موسیقی این قابلیت را دارد که روی بوم بیاید و به تصویر بدل شود.

بله، مسلما همه چیز این قابلیت را دارد. چون هر احساسی یک رنگی دارد و همه احساس‌ها یکی نیستند. هر رنگی یک حرفی به آدم می‌زند و موسیقی هم نوعی نقاشی است که پر از رنگ‌های زیباست.

انجام دادن کار ارکسترال در ایران دشوار است یا خیر؟

در دنیا وقتی می‌خواهند ارکسترها را درجه‌بندی کنند با توجه به بودجه آنها درباره‌شان قضاوت می‌کنند. ارکستری که بالاترین بودجه را دارد ارکستر درجه یک نامیده می‌شود. چون وقتی یک ارکستر بودجه خیلی خوبی دارد می‌تواند بهترین نوازنده‌ها را از کشورهای مختلف جمع کند. این را هم بگویم که آنها هیچ تعصبی ندارند که چون مثلا ارکستر آلمانی است همه نوازنده‌ها باید آلمانی باشند. بلکه تعصب این را دارند که نیروهایشان باید بهترین باشند و نتیجه خوبی از کار گرفته شود.

بودجه ارکسترها در ایران آنقدر محدود است که در هیچ جای دنیا نمی‌گنجد، بگذارید صریح‌تر بگویم پایین‌ترین بودجه دنیاست و به همین دلیل نوازنده‌های ما نمی‌توانند زندگی خود را تامین کنند و مجبور می‌شوند به سمت کارهای دیگری بروند و موسیقی تدریس کنند. در نتیجه نمی‌توانند روی کار خودشان تمرکز کنند و نمی‌توانیم یک ارکستر درجه یک داشته باشیم. هر وقت بتوانیم شرایطی فراهم کنیم که نوازنده‌های ما تنها به کارشان در ارکستر فکر کنند، ارکستر ما هم درجه یک می‌شود. البته همه اینها نیازمند بهبود وضعیت بودجه ارکسترهاست.

چرا تمرین‌های گروه شما در ارمنستان برگزار می‌شود؟

خب برایم ارزان‌تر تمام می‌شود که من به ارمنستان بروم تا اعضا بیایند و در هتل ساکن باشند.

این موضوع که اعضای ارکستر طی سال از شما دور هستند لطمه‌ای به کارتان نمی‌زند؟

نه، افراد گروه همه حرفه‌ای هستند و می‌توانند براحتی خودشان را در گروه وفق دهند و به روال کار آشنا هستند. نوازنده خوب ارکستر کسانی هستند که از پنج، شش سالگی نوازندگی را آغاز کرده‌اند تا در 25 سالگی بتوانند بخوبی کار کنند و موفق شوند.

شنیده‌ام قرار است آهنگ‌هایی که ساخته‌اید در قالب کتاب منتشر شود. این خبر صحت دارد؟

پارتیتورهایم که 25 جلد می‌شود آماده انتشار است، اما خب پولی برای این کار ندارم. باید بتوانم یک اسپانسر پیدا کنم تا آنها را به چاپ برسانم که این هم کار دشواری است. کار هنری برگشت مالی ندارد و همه‌اش ضرر است. در همه دنیا هنر موسیقی روی اسپانسرها یا حمایت دولت می‌چرخد چون درآمدی ندارد. اگر کسی پیدا شود از کارهای من خوشش بیاید و بگوید چکناواریان قبل از این‌ که این دنیا را ترک کنی این مجموعه را منتشر خواهم کرد، بی‌نهایت خوشحال می‌شوم.

به نکته مهمی اشاره کردید. به نظر شما اسپانسرها توانسته‌اند در ایران نقش خوبی در زمینه موسیقی ایفا کنند؟

در ایران اسپانسر را با سرمایه‌گذار اشتباه می‌گیرند. سرمایه‌گذار کسی است که باید برگشت سرمایه داشته باشد و در پایان یک کار بتواند حداقل سرمایه خود را برگرداند، اما درباره اسپانسر چنین تعریفی وجود ندارد. در دنیا وقتی اسپانسری یک کنسرت را برگزار می‌کند قرار نیست سرمایه‌اش برگردد و همین که نامش در کنار یک اثر هنری قرار گرفته است، برایش کافی است. حتی هستند اسپانسرهایی که اسمشان هم آورده نمی‌شود. البته دولت این کشورها هم از مالیات آنها به خاطر اسپانسرشدن کم می‌کند.

در این کشورها اصولا چه کسانی اسپانسر می‌شوند؟

همان طور که گفتم تمام کارهای هنری دنیا ضرر است و فقط موسیقی پاپ قابل سرمایه‌گذاری است. در ارکستر، سمفونی یا اپرا که نمی‌شود سرمایه‌گذاری کرد. در دیگر کشورها پای اسپانسر یا دولت به میان می‌آید. اسپانسرها کسانی هستند که به یک نوع موسیقی علاقه دارند و برای برگزاری آن هزینه می‌کنند. در آمریکا سالانه میلیون‌ها پول صرف ارکسترها می‌شود، چون مردم به شنیدن آن احتیاج دارند و حاضرند برایش هزینه کنند.

در کشورهای اروپایی هم دولت‌ها هزینه می‌کنند تا ارکسترها بتوانند به حیات خود ادامه دهند، اما مملکت ما بیشتر مملکت شعر و مردم ما توجه‌شان به شعراست.

می‌توان همین بی‌توجهی مردم به موسیقی را یکی از سدهایی بدانیم که سر راه جهانی شدن موسیقی کشورمان است؟

من با حرف شما موافقم. باید موسیقی سنتی کشورمان حمایت و به جهان معرفی شود. هر چیزی که از جانب ما به رسمیت شناخته می‌شود می‌تواند پر و بال بگیرد و خود را به آن سوی مرزها برساند. بنابراین موسیقی سنتی ما باید از همین طریق به دنیا معرفی شود تا همان طور که دنیا حافظ را می‌شناسد، موسیقی سنتی را هم بشناسند و همان طور که ما بتهوون را بشناسیم آنها هم آهنگسازان ایرانی را بشناسند. می‌دانید همه این مشکلات ناشی از یک موضوع است؛ این‌که ما هنوز احساس گرسنگی فرهنگی نمی‌کنیم.

منظورتان از گرسنگی فرهنگی چیست؟

ثروتمندان جامعه ما مست ثروت شده‌اند و این مستی از سرشان نمی‌پرد که به سمت فرهنگ و هنر بیایند که پولشان را برای انجام کارهای زیربنایی این عرصه صرف کنند.

در بخشی از گفت‌وگویمان درباره شعرهایتان حرف زدید. کمی درباره چکناواریان شاعر هم برایمان بگویید.

شعر من دلی است و بنا به نظریه‌های حافظ و سعدی آنها را نسروده‌ام. امیدوارم که بر دل‌ها نیز بنشیند.

پس باید به شعرا علاقه داشته باشید.

حافظ، سعدی، مولانا و فردوسی را دوست دارم. ولی بیشتر از خواندن شعر حافظ لذت می‌برم. دلم می‌خواهد بافت شعرش را پیدا کنم چون آهنگسازی من را تغییر خواهد داد. همیشه به این فکر می‌کنم که او چگونه به کلمات عمق و زیبایی می‌دهد. البته هنوز نتوانسته‌ام راز حافظ را کشف کنم. شاید خود حافظ هم نمی‌دانسته چگونه این کار را انجام می‌دهد و الهامات خداوند بوده که تا این حد زیباست. حافظه‌ام خوب نیست گاهی اسمم را هم یادم می‌رود، اما مرتب شعرهای حافظ را می‌خوانم و وقتی در برابر زیبایی شعر او متحیر می‌شوم با خودم می‌گویم که حافظ خودش گفته «که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را».

قدم زدن در کوچه‌های قوام‌السلطنه

وقتی قرار است با یک آهنگساز حرف بزنیم، تصور می‌کنیم دنیای او پر است از نت‌هایی که در ذهنش می‌چرخند و می‌چرخند تا روی سازها پیاده شوند و به گوش ما برسند.

اصلا با این ذهنیت با او روبه‌رو می‌شویم که قرار است برایمان از موسیقی و فضای آن حرف بزند و ذهنش بیشتر درگیر این مقوله باشد.

لوریس چکناواریان، اما این تصور مرا به هم زد و بیش از هر چیز درباره زندگی حرف زد، زندگی که سرشار است از رنگ و نقش و آرامشی که آن را در کوچه پس‌کوچه‌های قوام‌السلطنه یافته است و با هیچ جای دنیا هم عوضش نمی‌کند.

البته این رابطه دوسویه است و مردم هم این آهنگساز مهربان و خوش برخورد را دوست دارند. وقتی با او درباره ملیتش حرف می‌زنم می‌گوید: «من ایرانی هستم و در میان ایرانی‌ها بزرگ شدم. می‌دانید مردم ایران خیلی مهربان هستند و حتی اگر اجرایت را هم نپسندند هرگز اخم نمی‌کنند و چهره در هم نمی‌کشند، همین موضوع باعث می‌شود خیلی دوستشان داشته باشم.»

این هنرمند پس از سال‌ها به همراه ارکستر مجلسی ارمنستان از هفته سوم خرداد به مدت ۱۲ شب در تالار وحدت به صحنه رفت و در این رپرتوار، اجراهای متفاوتی از موسیقی ملل را برای علاقه‌مندان اجرا کرد و قطعاتی از آهنگسازان ایرانی صاحب نامی چون شاهین فرهت، هوشنگ کامکار و… را اجرا کرد.

از جمله مهم‌ترین کارهای چکناواریان می‌توان به این اشاره کرد که او اولین آهنگسازی است که برای فردوسی سمفونی ساخته است و به این شاعر ایرانی علاقه دارد.

ای‌کاش کسانی که امروزه مدعی این هستند که به عنوان اولین نفر در مقام آهنگساز به فردوسی توجه کرده‌اند به آثار لوریس چکناواریان در سال‌های گذشته توجه کنند و زحمات این آهنگساز را نادیده نگیرند.

آثار این آهنگساز بیشتر توصیفی است و به نظر می‌رسد برای بیان یک داستان به کار گرفته شده‌اند، گویی که او با نت‌هایش قصد دارد روایتگر دنیایی باشد که در ذهنش ساخته است، البته دنیایی که مشخصه اصلی آن امید است.

منتقدان موسیقی بر این عقیده‌اند که چکناواریان برای روایی‌تر شدن آثارش، رنگ سازهایی را که روی صحنه می‌آورد هم لحاظ می‌کند تا مخاطب بتواند موسیقی و رنگ را با هم بیامیزد و با اثرش ارتباط بهتری بگیرد. برای مثال از سازهای هارپ (مانند چنگ) برای بیان تصویری طبیعت و آب استفاده می‌کند یا برای نشان دادن حس جنگ و خشونت از سازهای برنجی استفاده کرده است.

چکناواریان چهره‌ای چند وجهی دارد و علاوه بر آهنگسازی در زمینه‌های رهبری ارکستر، نوازندگی و نقاشی نیز تبحر دارد.

آثار چکناواریان نیز از تنوع جالبی برخوردار است و در مجموعه آثارش می‌توان اپرا، سمفونی، موسیقی فیلم، باله، انواع کنسرتوها و حتی موسیقی پاپ نیز مشاهده کرد.

چکناواریان آهنگسازی بین‌الملی است و آثار او را می‌توان در سطح جهانی بررسی کرد. مهم‌ترین ویژگی شخصیتی چکناواریان، توجه او به مسئولیت‌های اجتماعی و همکاری در کنار نهادهای خیریه و مدنی مختلفی مانند موسسه خیریه محک است. او را کسی مانند هوشنگ کامکار موسیقیدانی ناسیونالیست با گرایش میهنی و دینی می‌داند. این فاکتورها بخوبی در آثاری که چکناواریان در زمینه مسیحیت، اسلام و ایران ساخته نمایان است.

چکناواریان نوعی امضای شخصی هم در آثارش دارد، امضایی که باعث می‌شود آثارش از دیگر کارهای ارکسترال تفاوت پیدا کند و از آنها کارهایی منحصر به فرد بسازد.

آخرین اثر او که با صدای شهرام ناظری ساخته و اجرا شده است، مخاطبان خاصی در داخل و خارج از کشور برای خود داشته است.

چکناواریان این همکاری را تجربه خوبی می‌داند، چرا که او معتقد است در موسیقی آوازی ایرانی همیشه ساز به دنبال خواننده حرکت می‌کند؛ اما در موسیقی اپرا و سمفونیک، هر چیزی در زمان خود اجرا می‌شود و هیچ سازی به دنبال خواننده نمی‌رود.

در اجرای کنسرتش در تالار وحدت جشن تولدی نیز برای این آهنگساز برگزار شد. او درباره این جشن تولد می‌گوید: «آن روز تولد من نبود. در اروپا رسم است که هر سال را به نام یک نفر انتخاب می‌کنند و تمام سال به اسم او نامگذاری می‌شود. برای مثال از سال بتهوون یاد می‌کند. البته چنین رسمی در ایران رایج نیست. به هر حال 75 سال عمر من مثل 75 ثانیه گذشت».

البته فضای زندگی وی چنان که خودش می‌گوید با دیگران متفاوت است و هرگز تسلیم حرف‌ها و نظرات دیگران نمی‌شود، چون دوست ندارد او را مثل عکسی قاب بگیریم و به دیوار آویزان کنیم.

زینب مرتضایی‌فرد - گروه فرهنگ و هنر

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها