پدرم مرا بدبخت کرد

نام: مهناز ـ ن، مطلقه سن و تحصیلات: 29سال ـ راهنمایی اتهام و مکان: حمل موادمخدر پلیس مبارزه با مواد مخدرـ استان تهران وضعیت پرونده: در حال رسیدگی
کد خبر: ۴۸۴۱۰۷

مهناز خلأ‌های عاطفی زیادی دارد و به همین خاطر هم از خانواده‌اش راضی نیست و می‌گوید آنها باعث بدبختی او شدند: 3 برادر دارم و 7 خواهر که البته یکی از خواهران و 2 تا از برادرانم ناتنی هستند.

هیچ‌وقت در خانه پدرم روز خوش نداشتم. او مرد بداخلاقی بود و اصلا نمی‌شد تحملش کرد یادم هست مادرم را خیلی کتک می‌زد، برای همین هم وقتی من 11 سالم بوده او طلاق گرفت و دنبال زندگی خودش رفت. من و خواهران و برادرانم پیش پدر ماندیم و او خیلی زود با زن دیگری ازدواج کرد. پدرم ما را هم کتک می‌زد، تا می‌خواستم با او حرف بزنم و نظرم را بگویم یا به چیزی اعتراض کنم، با کمربند به جانم می‌افتاد، برای همین اصلا دلم نمی‌خواست در آن خانه بمانم.

در همان اوضاع و احوال بود که مهناز با پسری جوان آشنا و با او دوست شد. زن زندانی توضیح می‌دهد: کلاس سوم راهنمایی بودم که در راه مدرسه با بابک آشنا شدم. او را دوست داشتم و برای همین هم به پدرم گفتم می‌خواهم ازدواج کنم، او مخالف بود اما جلویم را نگرفت، برای همین هم ترک تحصیل کردم.

مهناز بعد از ازدواج با بابک، متوجه اشتباه بزرگ خودش شد. او می‌گوید: شوهرم در یک شرکت خصوصی کارگر بود و وضع مالی خوبی نداشت اما مشکل اصلی اعتیادش بود. من بعد از ازدواج فهمیدم او معتاد است، دست بزن هم داشت، خلاصه هر بلایی که در خانه پدر سرم می‌آمد، در خانه شوهر هم تکرار شد. برای همین تصمیم گرفتم طلاق بگیرم آن موقع 2 سال از ازدواجم می‌گذشت و دخترم تازه به دنیا آمده بود و دادگاه حضانت بچه را هم به من داد. چون پدرش معتاد و بی‌پول بود.

زن جوان بعد از جدایی به خانه پدرش بازنگشت و تصمیم گرفت مستقل زندگی کند. او می‌گوید: با بدبختی خرجم را درمی‌آوردم، تازه فقط خودم نبودم؛ دخترم هم بود و باید از او هم مراقبت می‌کردم. بعد از مدتی با مردی آشنا شدم و به او گفتم شوهرم مرده است او هم مرا به خانه‌اش برد و پناه داد. او گفت اگر برایش مواد جابه‌جا کنم، پول خوبی می‌دهد. این‌طور بود که شروع کردم به موادفروشی و در این مدت 3 بار به زندان افتادم اما هر دفعه که بیرون می‌آمدم، دوباره مجبور بودم همان کارهای گذشته را بکنم. کم‌کم خودم هم معتاد شدم. قبلا از اعتیاد خیلی بدم می‌آمد اما بالاخره در این راه افتادم.

متهم در ادامه می‌گوید: همه این بدبختی‌ها و دربه دری‌ها تقصیر پدرم است، اگر او کمی به من و خانواده‌اش اهمیت می‌داد، به این روز نمی‌افتادم. مادر و خواهران و برادرانم هم مقصر هستند آنها هیچ‌کدام سراغی از من نگرفتند و نیامدند دستم را بگیرند و کمکم کنند وگرنه الان اینجا نبودم و به این حال و روز نیفتاده بودم.

مهناز درباره چگونگی معتاد شدنش توضیح می‌دهد: خیلی سردرد می‌گرفتم، برای همین هم همان مردی که در خانه‌اش زندگی می‌کردم، به من پیشنهاد داد شیشه بکشم. این‌طور بود که کم‌کم معتاد شدم و دیگر کاری از دستم برنمی‌آمد. هم مواد می‌کشیدم و هم می‌فروختم تا این‌که یک بار دیگر مرا گرفتند. تازه بازداشت شده‌ام.

مواد همراهم زیاد نبود و زود آزادم می‌کنند، فقط نگران دخترم هستم هر وقت به زندان می‌افتم، یکی از دوستانم از او مراقبت می‌کند. به دوستم اعتماد زیادی دارم اما تا خودم بالای سر دخترم نباشم، خیالم راحت نیست. دلم نمی‌خواهد او هم مثل من بدبخت شود.

زن زندانی حرف‌هایش را این طور به پایان می‌رساند: اگر مواد را ترک کنم شاید بتوانم کار درست و حسابی هم گیر بیاورم. شاید هم کسی به من کار ندهد، نمی‌دانم چه پیش می‌آید. از این می‌ترسم که بعد از آزادی باز هم مجبور شوم مثل سابق زندگی کنم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها