ماجرای زندگی زنی که به خاطر سرقت زندانی شد

گذشته را جبران کردم

سارا ـ م 9 سال قبل زمانی که دختری 21 ساله بود، در یک مهدکودک به عنوان خدمتکار مشغول به کار شد اما بعد از چند ماه وسوسه وادارش کرد از محل کارش سرقت کند و به همین خاطر به زندان افتاد. او فقط 7 ماه حبس کشید اما همین مدت زندگی‌اش را دستخوش تغییر کرد. او می‌گوید: آن زمان نزدیک ازدواجم بود و چون می‌دانستم پدرم برای خرید جهیزیه، پول کافی ندارد، می‌خواستم هرطور که شده، خودم جهیزیه‌ام را بخرم. برای همین هم دزدی کردم اما وقتی به زندان افتادم، خواستگارم از ازدواج با من منصرف شد، پدرم هم پیغام داد که دیگر دختری به اسم سارا ندارد. او می‌گفت من آبرویش را برده‌ام.
کد خبر: ۴۸۴۰۹۶

سارا در 7 ماه زندان، ملاقاتی نداشت و همین موضوع سخت آزارش می‌داد. او شبی که از زندان آزاد شد، می‌دانست نمی‌تواند به خانه پدری برود، برای همین به منزل برادرش رفت و چند روزی آنجا مهمان بود اما زن برادرش از حضور او راضی نبود. زندانی سابق توضیح می‌دهد: روزهای خیلی سختی بود اما چاره‌ای نداشتم و باید همه نیش و کنایه‌ها را تحمل می‌کردم. از خودم بدم می‌آمد بالاخره برادرم با پدرم صحبت کرد و من توانستم به خانه برگردم ولی باز هم تا یک هفته اول هیچ‌کس با من حرف نمی‌زد. از تنهایی به حال مرگ افتاده بودم، خیلی غصه داشتم. باید کاری می‌کردم، بالاخره بعد از این‌که پدرم حاضر شد با من حرف بزند، با او صحبت کردم و گفتم از کاری که کرده‌ام، خیلی پشیمان هستم و می‌خواهم جبران کنم.

بهترین فکری که به ذهن سارا افتاد، این بود که دنبال کار تازه‌ای بگردد اما نتوانست شغلی پیدا کند. او می‌گوید: به سرم زد کنکور بدهم و اتفاقا قبول هم شدم. در رشته ادبیات ولی چون خرج دانشگاه زیاد می‌شد، دیگر حتما باید کار می‌کردم البته پیدا کردن شغل به عنوان دانشجو راحت‌تر بود و توانستم در ترم سوم به عنوان منشی یک شرکت توزیع مواد غذایی استخدام شوم. بعد از آن، دیگر سرم آنقدر شلوغ شد که غصه‌های گذشته را تقریبا از یاد بردم.

زندانی سابق سخت کار می‌کرد و درس می‌خواند تا این‌که خواستگاری دیگر برایش پیدا شد. او می‌گوید: جواب رد دادم، پدرم هم با نظرم موافق بود. من فکر می‌کردم تا وقتی درسم تمام نشده است نباید به چیز دیگری فکر کنم. راه پیشرفت من از دانشگاه بود، البته بعد از تمام شدن درسم هم فرصت ازدواج به دست نیاوردم. یک خواستگار داشتم که وقتی فهمید سابقه‌دار هستم، جا زد. به هر حال مهم نیست.

سارا هنوز در همان شرکت پخش مواد غذایی کار می‌کند و می‌گوید: درست است که رشته تحصیلی‌ام تاثیر زیادی در شغلم ندارد. اما چون درس خوانده‌ام، خیلی چیزها را فهمیده و درک کرده‌ام و نگاهم نسبت به زندگی عوض شده است. ضمن این‌که دیگران هم نسبت به من طور دیگری فکر می‌کنند واحترام بیشتری دارم.

در این سال‌ها تا به حال 2 بار هم تدریس خصوصی کرده‌ام و به بچه‌های همکارانم برای کنکور ادبیات درس داده‌ام. همین کارها سرم را گرم می‌کند و این روزها بیشتر به فکر پدر و مادرم هستم. پدرم بازنشسته شده و دیگر مثل سابق توان کار کردن ندارد. خواهرم هم ازدواج کرده و الان من تنها فردی هستم که در خانه پدر مانده‌ام و وظیفه سنگینی دارم.

سارا حرف‌هایش را این‌طور به پایان می‌برد: از زندگی‌ام راضی هستم، یعنی نه آن‌طور که دلم می‌خواست، شد و به رویاهایم رسیدم و نه وضعم آنقدر بد است که بخواهم گلایه کنم. بالاخره می‌گذرد و خدا را شکر گرفتاری خاصی ندارم و تا آنجا که در توانم بوده، گذشته را جبران کرده‌ام.

داوود ابوالحسنی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها