در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سارا در 7 ماه زندان، ملاقاتی نداشت و همین موضوع سخت آزارش میداد. او شبی که از زندان آزاد شد، میدانست نمیتواند به خانه پدری برود، برای همین به منزل برادرش رفت و چند روزی آنجا مهمان بود اما زن برادرش از حضور او راضی نبود. زندانی سابق توضیح میدهد: روزهای خیلی سختی بود اما چارهای نداشتم و باید همه نیش و کنایهها را تحمل میکردم. از خودم بدم میآمد بالاخره برادرم با پدرم صحبت کرد و من توانستم به خانه برگردم ولی باز هم تا یک هفته اول هیچکس با من حرف نمیزد. از تنهایی به حال مرگ افتاده بودم، خیلی غصه داشتم. باید کاری میکردم، بالاخره بعد از اینکه پدرم حاضر شد با من حرف بزند، با او صحبت کردم و گفتم از کاری که کردهام، خیلی پشیمان هستم و میخواهم جبران کنم.
بهترین فکری که به ذهن سارا افتاد، این بود که دنبال کار تازهای بگردد اما نتوانست شغلی پیدا کند. او میگوید: به سرم زد کنکور بدهم و اتفاقا قبول هم شدم. در رشته ادبیات ولی چون خرج دانشگاه زیاد میشد، دیگر حتما باید کار میکردم البته پیدا کردن شغل به عنوان دانشجو راحتتر بود و توانستم در ترم سوم به عنوان منشی یک شرکت توزیع مواد غذایی استخدام شوم. بعد از آن، دیگر سرم آنقدر شلوغ شد که غصههای گذشته را تقریبا از یاد بردم.
زندانی سابق سخت کار میکرد و درس میخواند تا اینکه خواستگاری دیگر برایش پیدا شد. او میگوید: جواب رد دادم، پدرم هم با نظرم موافق بود. من فکر میکردم تا وقتی درسم تمام نشده است نباید به چیز دیگری فکر کنم. راه پیشرفت من از دانشگاه بود، البته بعد از تمام شدن درسم هم فرصت ازدواج به دست نیاوردم. یک خواستگار داشتم که وقتی فهمید سابقهدار هستم، جا زد. به هر حال مهم نیست.
سارا هنوز در همان شرکت پخش مواد غذایی کار میکند و میگوید: درست است که رشته تحصیلیام تاثیر زیادی در شغلم ندارد. اما چون درس خواندهام، خیلی چیزها را فهمیده و درک کردهام و نگاهم نسبت به زندگی عوض شده است. ضمن اینکه دیگران هم نسبت به من طور دیگری فکر میکنند واحترام بیشتری دارم.
در این سالها تا به حال 2 بار هم تدریس خصوصی کردهام و به بچههای همکارانم برای کنکور ادبیات درس دادهام. همین کارها سرم را گرم میکند و این روزها بیشتر به فکر پدر و مادرم هستم. پدرم بازنشسته شده و دیگر مثل سابق توان کار کردن ندارد. خواهرم هم ازدواج کرده و الان من تنها فردی هستم که در خانه پدر ماندهام و وظیفه سنگینی دارم.
سارا حرفهایش را اینطور به پایان میبرد: از زندگیام راضی هستم، یعنی نه آنطور که دلم میخواست، شد و به رویاهایم رسیدم و نه وضعم آنقدر بد است که بخواهم گلایه کنم. بالاخره میگذرد و خدا را شکر گرفتاری خاصی ندارم و تا آنجا که در توانم بوده، گذشته را جبران کردهام.
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: