در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
دیروز لباسهایم را هم عوض کردم. آینهها که ناآشنا شد، تازه فهمیدم خودم را روی شعرهایم جا گذاشته بودم. تازه فهمیدم چقدر به دستهایم میآیم و رنگ ارغوانی، نگاهم را قلقلک میدهد. همین چند شب پیش رنگ مدادهایم را عوض کردم. نگاهم که رنگ باخت تازه فهمیدم آدمها چقدر دورند! چقدر جامدادیام پُر از پاککنهایی شده که هر روز با کلمههایم قهر میکنند. فهمیدم آسمان هم گاهی با خورشید دعوا میکند و کفشهایش گِلی میشود. راستی، شما مرا فهمیدهاید؟ ...امروز خودم را عوض کردم!
نرگس، عاشقترین ستاره
ویار عشق
یک چیزی درونم سنگینی میکند، خیلی سنگینتر از این همه حرف نگفته. آبستن شدهام؛ پرم ازحفرههای کوچک و بزرگ. حفرههایی که درد دارند و من به جای آنکه با زاییدن سبک شوم نابود میشوم. هر بار حالتی خلسه مانند توی روحم رخنه میکند و تازه، نگفتهام به همة حرفهای عاشقانهات ویار کردهام. با هر بار عزیزم که میگویی من یک حفره بالا میآورم؛ با هر بار عزیزم که میخواهم بگویم یک حفره قورت میدهم. دلم هر روز بزرگتر میشود و هیچ تنگت نمیشود. این حالتم را که میبینی هیچ نگو، حتی لبخند هم نزن، حتی گلایه هم نکن... فقط نباش!باغبان
تو هم یه استعدادایی دارییاااا... نبینم تنبلی کنی مجبور شیم به زحمت ازت متن ادبی بگیریم! بنویس و بفرس.
آزمایشگاه زخمی
راستش دیگر از رفتن هیچکس نمیترسم! دیگر از دل کندن وحشتی ندارم! تو هم اگر خواستی بروی، راحت به من بگو... پاکتی پر از خاطره مانده، سر راهت خاکشان کن؛ خب حتماً تو هم برای خودت برنامههایی داری.
...و اینکه قبل از آن بگو این در باز بماند یا بسته شود؟ کلید نخواهی داشت! که هر وقت خواستی و مسیرت خورد سرزده بیایی و بروی. قوانین عوض میشوند؛ شاید من هم دیگر اینطوری نباشم؛ یعنی همه چیز احتمالی خواهد بود.
راستش هر کس آمد پر از تجربه بود! دیگران کلی به او آموزش داده بودند تا آزمایش کند! فکر کنم حالا دیگر نوبت من است...
چسب زخم
ای داااادِ بر من! هر چه بگندد نمکش میزنند، چسب که نچسبد و هوس افزایش عفونت در زخم کند را چه میزنند؟ هووووم؟! نکن از این آزمایشا ننه جون! د میگم نکن... د... پاشو برو اونور!اصلا... دهع! میشکنی الان همه چیو هاااا... پهع!
گزارش وقایع اتفاقیه
باز کن پنجرة چشمت را/ که در آشفتگی این شب تار/ دست آلودة غم میکارد/ پشت این پنجرهها یک دیوار// جنبشی تلخ و غمانگیز مرا/ تا تن خستة تو میخواند/ دستی از دور تو را میبلعد/ تا دلم را به عزا بنشاند// نازنین بیتو به دارم بستند/ دستهایی که تو را میچیدند/ چشمهایی که در این تاریکی/ خواب آشفتة غم میدیدند//
هر نفس تلخترین فریاد است/ که تو در خوابی و من بیدارم/ چشمها، چشمة بارانم را/ باز کن پنجرة چشمت را/ برسان بر تن دنیا فریاد/ حادثه مردمک چشمت بود/ اتفاقی که نباید، افتاد.
زهره محمدی از کرج
خونة خاله کدوم وره
هیوا، راه خانه را گم کردهای؟ پنجرة خانه که گشوده است، تا باز تابش خورشید در چشمت بدرخشد. راه هموار است. راه خانه را گم کردهای؟ نهر کنار جاده راهگشاست، روشنایی میدهد راه را. اجاق هیزمی برافروخته تا از بوی نان تازه راه را عطرنشان کند. گنجشکان به شوق تو دانه برمیچینند، به لحظهای که دست تو دانهریزشان شود. راه خانه را گم کردهای؟ راه که هموار است! شایـــــد کمی پیچ و واپیچ ولی هموار است برای تو. سر پیچ تند بالای تپه، خوشههای گندم نشستهاند که نگهبان پاهایت شوند، نکند لیز باشد جاده زیر گامهایت! راه خانه را گم کردهای؟ مگر نشانی را فراموش کردهای؟راه خانه گم نشده، راه همان است، سر جایش ایستاده و منتظر که تو را به خانه برساند، که آهسته قدمهایت را بر تنش بسپاری. راه را ادامه بده. راه گم نشده؛ تو، خود نیز راه را گم نکردهای؛ خستهای، شاید قدری. نفس بکش، عمیق و محکم. قدم گذار در راه. راه منتظر نشسته است.
رؤیا میرزایی از ملایر
هوم! پس واس همینه که جاده فریااااد میییییزنهههه: بییاااا... هاها...هاهاهاااا...! هووهوو...هووهوهو! (طرز استفاده از گوگلمپ رو به این «هیوا»ت یاد بده، دیگه خونة خاله رو گم نمیکنه! بش بگو همة موبایلا الان، جیپیاس دارن... زشته خُ، آدرس به این سرراستی...!)
مهتاب
آن شب.../ ماهتاب که خوابش گرفت و آینه انداخت/ سپیده که زد/ آفتاب که گره از بند گیسوانش گشود/ سایهها که آرام خزیدند و رفتند میان آن سوی ناپیدای اشیا/ پنجره بگشودم و خیره شدم به ابرها/ به آسمان/ ...و تمام!/ اما دل تو...!/ شیفتة بغض نهفته در گلویت شدهام/ چقدر بیتاب نبودنم شدهای!/ و هنوز مغرور بودن خود!/ ...همچون
مهتاب.
شبنم اطهری از بروجن
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: