چه بهتر که حرص مرگ را در نیاوریم

برای نوشتن این یادداشت سردرگمم. برای نوشتن این تلنگر حسابی با خودم و روح و روانم کلنجار رفتم. همین حالا هم معلوم نیست این نوشته کوتاه تا کجا پیش برود.
کد خبر: ۴۷۸۴۱۲

این یادداشت کوتاه، هم می‌داند و هم نمی‌داند که از خودش و از شما چه می‌خواهد. درست مثل سوژه‌ای که می‌خواهد به آن بپردازد. همه سوژه‌های دیگر ایران که نه، سراسر دنیا را هم روی هم تلنبار کنی باز داستان این نوشته از آنها سرتر است.

همه خبر‌های دنیا پیش خبر این یادداشت کوتاه کم می‌آورد. مثل همه ما که بالاخره پیشش کم می‌آوریم. مثل همه ما که تکلیفمان را با او نمی‌دانیم. فرقی هم ندارد که ایرانی هستیم یا اروپایی یا آمریکایی یا آفریقایی یا زردپوست و سیاهپوست یا سفیدپوست.

فرقی هم ندارد که جهان سومی هستیم یا در جهان پیشرفته نفس می‌کشیم. مهم این است که این نفس دنیایی ما روزی قطع می‌شود. مهم این است که همه ما روزی خواهیم مرد.

همه ما جلوی مرگ لنگ می‌اندازیم. مرگ از همه چیز سرتر است. همین است که هر وقت که دلش بخواهد می‌آید و از هیچ کس اجازه نمی‌گیرد.

خیلی وقت‌ها مرگ انگار که با پنبه سر می‌برد. بعضی وقت‌ها جوری می‌آید و جوری ما را با خودش می‌برد که انگار نه انگار اتفاقی افتاده است.

همین است که مدام می‌شنویم که همه ما رفتنی هستیم. مدام می‌شنویم که فلانی رفت، مدام می‌بینیم که بهترین دوست رفت، بهترین همکار رفت، عزیزترین‌ها رفتند و باز انگار نه انگار که مرگ از هر خبری و از هر سوژه‌ای بالاتر است. انگار نه انگار که مرگ سالار همه سالار‌های این دنیاست.

همه ما می‌دانیم که مرگ هست اما باز معلوم نیست چه مرگمان است که فکر می‌کنیم حالا خیلی مانده تا ما با مرگ عکس یادگاری بگیریم. معلوم نیست چرا به خودمان نمی‌آییم. هر چند چه به خودمان بیاییم و چه نیاییم، او می‌آید، اما چه بهتر که گاهی وقت‌ها به او هم فکر کنیم.

چه بهتر که حرص مرگ را در نیاوریم. چه بهتر که گاهی به او هم فکر کنیم و این انرژی را به او منتقل کنیم که ما می‌دانیم او چقدر مهم است.

ما حواسمان به او هست. ما جایگاه او را می‌دانیم. چه معلوم، شاید آن وقت که ببیند ما به یادش هستیم و می‌دانیم خیلی آقاست، با ما مهربان‌تر شد. شاید آن‌وقت هوای ما را بیشتر داشت.

شاید آن وقت با خودش گفت: «بچه‌خوبیه. . . حالا فعلا بذار حالشو ببره...» شاید آن وقت یکهو و عین اجل معلق نیاید و بیخ گلویمان را نگیرد. حالا هم از جناب مرگ معذرت می‌خواهم که این‌گونه برایش نوشتم. معذرت می‌خواهم که درباره مرگ جوری نوشتم که شاید کمتر کسی نوشته است. منظور این نوشته جسارت به مقام شامخ مرگ نبود. من که اعتراف کردم، برای نوشتن این یادداشت سردرگم بودم. اما حالا راحت‌ترم.

حالا راحت‌تر با جناب مرگ سخن می‌گویم. حالا که نوشتم و از شماها و خودم خواستم که حواسمان بیشتر به آن جناب باشد، راحت‌ترم. آقای مرگ این را هم بگذار به‌حساب پررویی ما آدمیزاد، که تا کسی دو کلام با او هم صحبت می‌شود، به قول معروف زودی پسرخاله می‌شود.

البته شما که جای خود دارید. شما که عرض کردم همیشه با مایید. اما حیف که همیشه یک جور‌هایی خشن‌اید. ما هم که قلبمان ضعیف است. خب، به ما حق بدهید که از شما بترسیم. حالا درست است که به شما گفته‌اند برای ما آدمیزاد قیافه بگیرید، اما نه تا این حد که ما همیشه از شما بترسیم. باور کن اگر یک بار هم بخندی و بیایی به سراغمان، راه دوری نمی‌رود.

این‌طور هم نیست که همه ما آدم‌ها تو را لولو خورخوره بدانیم. این‌طور هم نیست که همه ما بی‌مرام باشیم. می‌بینی جناب مرگ، همین حالا که با شما دو دقیقه همکلام شدم چقدر راحتیم. هم شما راحتی و هم من. می‌دانم که برای تو هم سخت است که همیشه مثل آدم‌هایی که به یک جلسه و مهمانی رسمی می‌روند شق و رق باشی و نخندی. راحت باش. حالا اجازه بده من به کارم برسم. شما هم برو و به کارت برس. خداحافظ تا بعد.

صولت فروتن -‌ جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها