گفت‌وگو با مردی که امانت را با خیانت جواب داد

بزرگترین نعمت، بودن با خانواده است

بودن در کنار خانواده نعمت بزرگی است که من قبلا ارزشش را نمی‌دانستم. این را مردی 39 ساله به نام فرزاد ـ‌ م می‌گوید. او 10 سال قبل زمانی که تنها فرزندش 3 ساله بود به زندان افتاد و یک سال حبس کشید و بعد از آزادی از زندان زندگی تازه‌ای را تجربه کرد. گفت‌و‌گو با فرزاد را بخوانید:
کد خبر: ۴۷۱۱۴۸

چرا به زندان افتادی؟

قبل از این‌که موضوع را تعریف کنم باید کمی درباره مسائل دیگر حرف بزنم. من 22سالم بود که با دختردایی‌ام ازدواج کردم، از سربازی برگشته و در بازار مشهد مشغول به کار شده بودم؛ پادو بودم و درآمد زیادی نداشتم اما روزگارمان می‌گذشت و ما هم به کم قانع و راضی بودیم و زنم هم هیچ وقت سرم غر نمی‌زد، بعد که پسرم به دنیا آمد فهمیدیم چشم چپش مشکل دارد. باید عمل می‌شد و البته پول عمل هم زیاد بود برای همین هم مجبور شدم آن کار را انجام بدهم.

کمی درباره اتهامت توضیح بده؟

گفتم که در بازار پادو بودم و البته صاحبکارم و خیلی از مغازه‌داران دیگر به من اعتماد کامل داشتند. یک روز همسایه‌مان از من خواست یک چک را به کسی تحویل بدهم. چک حامل بود و مبلغش 5 میلیون تومان با این پول بخش زیادی از هزینه جراحی پسرم جور می‌شد. آن روزها من و زنم خیلی به فکر این بودیم که رضا را باید هرچه زودتر عمل کنیم؛ یعنی دکترها گفته بودند نباید دست روی دست بگذاریم. هردومان فکرمان مشغول این قضیه بود تا این‌که وسوسه به جانم افتاد و چک را نقد کردم، بعد دست زن و بچه‌ام را گرفتم و به تهران آمدم تا از بیمارستان چشم نوبت بگیرم. به زنم گفتم پول را از یکی از مغازه‌داران قرض گرفته‌ام.

چه زمانی دستگیر شدی؟

چند روز بعد از عمل پسرم هنوز در تهران در یک مسافرخانه بودیم که ماموران سر رسیدند و مرا دستگیر کردند. از طریق پدرم نشانی مسافرخانه را پیدا کرده بودند. وقتی به من دستبند زدند زنم بهت زده شده بود. باور نمی‌کرد شوهرش دزدی کرده است، آنقدر گریه کرد و به سر و صورتش زد که گفتم الان است سکته کند، خودم هم وضع خوبی نداشتم؛ خیلی ترسیده بودم.

خانواده خودت و همسرت در برابر این کار تو چه واکنشی داشتند؟

روزهای اول از آنها بی‌خبر بودم، آنها پیش خودشان فکر می‌کردند آبرویشان را برده‌ام. راست هم می‌گفتند ولی بعد از مدتی وقتی باورشان شد که من خلافکار نیستم و از سر ناچاری آن اشتباه را انجام داده‌ام، سعی کردند کمکم کنند. من یک سال در زندان ماندم و البته در این مدت پدر و برادرهایم 5 میلیون تومان را با قرض و قوله جور کردند و به شاکی پس دادند.

بعد از آزادی از زندان چه کار کردی؟

دیگر نمی‌توانستم در بازار مشهد کار کنم؛ چون تابلو شده بودم و کسی به من اعتماد نداشت. برای همین زن و بچه‌ام را آنجا گذاشتم و خودم برای کار به تهران آمدم و بعد از مدتی در به دری در یک آژانس مسافرتی آبدارچی و نظافتچی شدم؛ اما هنوز آنقدر پول نداشتم که زن و بچه‌ام را به تهران بیاورم، این را هم بگویم که چشم رضا بعد از عمل بهتر شد و دیگر خطری او را تهدید نمی‌کرد.

چه مدتی از خانواده‌ات دور بودی؟

تقریبا یک سال یعنی کمی بیشتر از یک سال، در این مدت در آن آژانس کار می‌کردم. زنم هم در مشهد کار پیدا کرده و در یک هتل مشغول شده بود. ما بخشی از درآمدمان را به پدرم می‌دادیم تا با آن بدهی‌های مربوط به رد مال را بدهد. بعد از حدود یک سال مدیر آژانس به قولش عمل کرد و شرایطی درست شد که خانواده‌ام را به تهران آوردم.

چه طور توانستی مشکلات مالی‌ات را برطرف کنی؟

مادر مدیر آژانس زن پیری بود که به تنهایی نمی‌توانست کارهایش را انجام بدهد. مدیر آژانس که به من اعتماد کرده بود اجازه داد ما در خانه مادرش به عنوان سرایدار و پرستار زندگی کنیم. بعد از آن، هم خانه داشتیم و هم زنم کار پیدا کرده بود. خودم هم در آژانس بودم. بعد از 3 سال هم وقتی پیرزن فوت شد ما آنقدر پس‌انداز داشتیم که خانه کوچکی را اجاره کنیم؛ البته بعد از آن دیگر زنم کار نکرد و من خودم تنهایی خرجمان را درمی‌آوردم، هم در آژانس کار می‌کردم و هم جمعه‌ها خانه‌های مردم می‌رفتم و کارگری می‌کردم. من زمانی که مشهد بودم زندگی خیلی راحت‌تری داشتم اما آن اشتباهم باعث شده بود این طور به‌سختی بیفتم، ولی به هرحال چاره‌ای نبود و باید گلیمم را از آب بیرون می‌کشیدم.

الان چه کار می‌کنی؟

حالا اوضاع کمی بهتر است؛ یک پراید دارم و با آن مسافرکشی می‌کنم دیگر در آن آژانس نیستم حقیقتش آژانس اصلا تعطیل شد و مدیر آنجا الان در کار مواد غذایی است. من هر روز صبح زود از خانه بیرون می‌زنم و شب‌ها تا دیر وقت کار می‌کنم، اما همین‌که پیش خانواده‌ام هستم نعمت بزرگی است. ای کاش قدر آن را از همان اول می‌دانستم و آن طور با زندگی خودم وزن و بچه‌ام بازی نمی‌کردم.

مریم عفتی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها