در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«میخواستم آنچه را که در مملکت خودم به دست نیاورده بودم در کشور دیگری پیدا کنم که به نظرم کعبه آمالم بود. باید از هر راهی که شده اوضاع بد زندگیام را سر و سامان میدادم و آن زمان راه دیگری به جز مهاجرت برای خودم نمیدیدم. سفرم از مکزیک به آمریکا با همه سختیهایی که داشت تنها برای این صورت گرفت که من به هدفم که رسیدن به شرایط بهتر برای خود و خانوادهام بود نزدیک شوم. پیمودن راه سختی که با تصورات اشتباهی که من از زندگی در این مملکت وسیع داشتم بسیار سختتر از آنچه تصورش را میکردم صورت گرفت و مرا تا ورطه نابودی کشاند. وقتی به توصیه دوستانم کشورم را ترک کردم با خود عهد بستم هر طورشده سخت کار کنم و از هر راهی که شده زندگی خوبی فراهم کنم که خانوادهام راضی باشند، اما سختیهای زیاد بالاخره کار خودش را کرد و تاوان سنگینی به دوشم گذاشت که هنوز درگیر پرداختش هستم.» لوکاس پرگ مرد مکزیکی 40 سالهای است که به اتهام قتل صاحبکار آمریکایی خود جوناتان بیلی 50ساله دستگیر و دادگاهی شده است. او متهم است پس از آن که توسط جوناتان از کارش اخراجشده نقشه قتل این مرد را که پدر 3 فرزند بود طراحی و اجرا کرده است. قتلی که به گفته لوکاس به خاطر شرایط بسیار بد روحی او صورت گرفته و دادگاه باید اوضاع غیرعادی زندگی او را هنگام وقوع قتل در نظر گرفته و رای نهایی را صادر کند. به گفته وکیل لوکاس تا 2 جلسه آینده رای نهایی در مورد این پرونده که با وجود اعتراف متهم نقطه مبهمی در آن وجود ندارد صادر خواهد شد و او دستکم 30سال حبس را پیش رو خواهد داشت.
اشتباه بزرگ زندگی من
«موافقت گرفتن از همسرم برای اینکه اجازه بدهد من چند ماهی تنها در آمریکا باشم و کار کنم آسان نبود، اما بالاخره با تمام وعدههایی که به او دادم راضی شد من بروم و برای آینده بهتر تلاش کنم. آیندهای که گرچه روزهای خوب هم در پی داشت، اما در نهایت مرا به سیاهچالی از دردسر انداخت. وقتی وارد این کشور گسترده شدم یکراست سراغ دوستانی رفتم که به من گفته بودند میتوانند کمکم کنند و واقعا همه سعیشان را کردند. من از دوران نوجوانی در ساختمانهای در حال ساخت کار کرده بودم و آشنایی زیادی با کارهای عمرانی داشتم.
نایجل، یکی از دوستان نزدیکم که در یک پروژه راهسازی خودش از چند ماه قبل مشغول به کار بود به من پیشنهاد داد سراغ صاحبکارش جوناتان بروم و از تجربیاتم برایش بگویم تا شاید مرا هم استخدام کند. من که به خودم اطمینان داشتم و میدانستم با وجود کار زیادی که در این رابطه کرده و تجربه خوبی هم اندوختهام، میتوانم او را قانع کنم سراغش رفتم و همانطور که فکرش را میکردم خیلی زود توانستم نظرش را جلب کنم. جوناتان بیلی گفت اگر چند ماهی را مثل دیگر کارگران در پروژه به کارهای سخت که احتیاج به انرژی زیاد بدنی داشت مشغول باشم و ثابت کنم میتوانم کارهای مهمتری را هم انجام دهم، میتواند تضمین کند که سالها برایم کار دارد و خیالم را از هرجهت راحت میکند. برای من که در مملکتم هیچکاری نبود و درآمدی نداشتم همین هم اتفاق خیلی خوبی بود. به پیشنهادش مشغول کار شدم و با پول ناچیزی که میگرفتم با چند نفر از کارگران که آشنایم بودند یک اتاق کوچک را مشترک اجاره کردم و به محض پسانداز اولین دستمزدم، درآمدم را برای همسر و 2 فرزندم فرستادم. پسرم آن زمان 13 ساله و دخترم 10 ساله بود که بیش از هر کس دیگری برایشان دلتنگ میشدم. امید به زندگی بهتر برای آنها بود که سبب شد تمام تلاشم را به کار بگیرم تا بالاخره بتوانم بعد از 2سال کار سنگین به وضعیت بهتری برسم. تلاشهای شبانهروزی و کمخوابیهایم بالاخره ثمر داد و به دستور رئیس بالاسریام جوناتان من مسوول کارگران بخش آرماتوربندی در این پروژه بزرگ شدم و جراتش را پیدا کردم که خانوادهام را با وجود تمام مشقاتی که داشت به آمریکا برسانم تا همراه هم باشیم.
همسرم اصلا راضی به ترک مکزیک نبود. او میدانست ورود به آمریکا کار آسانی نیست و حتی ممکن است خطرات جانی برای مهاجران داشته باشد، اما من که راههایی را میدانستم که میتوانست سلامت او و فرزندانم را تضمین کند، اصرار میکردم هرطورشده پیش من بیایند. همسرم دلش نمیخواست خانوادهاش را ترک کند و مدام پای تلفن با من بحث میکرد که من تنها برای چند ماه کار کردن به آمریکا رفتهام و این قرار ما نبوده که همه خانواده را به آنجا بکشانم، اما برای من که برای اولینبار در زندگی طعم پیشرفت را چشیده بودم حرفهایش بیمعنی بود. میدانستم اگر زیاد اصرار کنم بالاخره راضی خواهد شد و از آنجایی که فرزندانمان هم در آرزوی سفر به آمریکا بودند بالاخره قانعش کردند به پیشنهاد من فکر کند و آن را عملی سازد. آن زمان هرگز فکرش را نمیکردم آن زندگی که من در ذهنم ساخته بودم ناگهان چنین از هم بپاشد و همه حساب و کتابهایم غلط از آب دربیاید. اشتباه بزرگ زندگی من مهاجرت بود.»
روزهای سیاه پیش روی مهاجر
حل معمای قتل جوناتان بیلی برای ماموران پلیس کار سختی نبود. به محض کشف جسد، آنها به سراغ نزدیکان مقتول رفتند و خیلی زود مردی را که همه میدانستند از چند هفته قبل با او مشکل دارد، بازداشت کردند. لوکاس در اولین بازجویی اعتراف کرد اخراجش از محل کار سببشده زندگی او به طور کامل به هم بریزد و عامل همه بدبختیهایش را صاحبکارش معرفی کرد. او گفت همسرش او را ترک کرده و فرزندانش را هم به دلیل اخراج شدن او از محل کارش به مکزیک برگردانده است و همه این مشکلات برای لوکاس که تنها برای به دست آوردن پول بیشتر و رفاه خانوادهاش مهاجرت کرده بود شکلی غیرقابل تحمل گرفته و او را به مرز جنون کشانده است. لوکاس تصور میکرد هم خانوادهاش را خراب کرده و هم به آن قلههایی که در فکر فتحشان بوده نرسیده است.
در واقع او مهاجری بود که به جای خوشبختی روزهای سیاهی را تجربه کرده بود که سبب مشکلات جدی روحی و روانیاش شده بودند. قتل جوناتان آخرین ضربه کاری بود که زندگی مهاجر مکزیکی را تا ابد ویرانه ساخت.
«وقتی همسر و فرزندانم به آمریکا آمدند با جلب رضایت صاحبکارم اجازه کار قانونی گرفتم و خیالم راحت شد که میتوانم آنها را از لحاظ مادی کاملا تامین کنم. همانطور که فکرش را میکردم بچهها خیلی زود با محیط آشنا شدند، دلیلش هم شاید این بود که در محلهای زندگی میکردیم که همه ساکنان آن مکزیکی بودند، اما از سوی دیگر همسرم بجز اینکه هر روز ابراز ناراحتی از شرایطمان کند، هیچ اظهارنظر دیگری نمیکرد. گاهی فکر میکردم شاید واقعا آنطور که همسرم ابراز میکند از زندگی در این کشور در عذاب است، اما با دیدن وضعیت نسبتا خوب مالی که پیدا کرده بودیم با خودم فکر میکردم که او هم بالاخره با این شرایط خودش را وفق میدهد و میتواند کاری برای خودش دست و پا کند.
من هر روز از ساعت 4 صبح تا 9 شب یکسره کار میکردم تا بتوانم پول بیشتری به دست آورم و صاحبکارم را که کمک زیادی به من میکرد راضی نگه دارم. گاهی فکر میکردم که او همان فرشته نجاتی است که در زندگی هر کسی ممکن است وجود داشته باشد چون تمام سعی و تلاشش را میکرد که من بتوانم کار کنم و پول خوبی به دست آورم و پیش خانوادهام شرمنده نباشم، اما اوضاع خوب دوام چندانی نداشت و بالاخره نارضایتیهای همسرم که توجهی به آنها نکرده بودم کار دستم داد. او بعد از یک دعوای مفصل بدون این که کوچکترین اطلاعی به من بدهد ترکم کرد و به مکزیک بازگشت. هرگز تصورش را نمیکردم که او مرا به این شکل ترک کند، اما این اتفاق رخ داد و من با بهت به شرایطی که برایم پیش آمده بود نگاه میکردم.
از ناراحتی اتفاقی که برایم افتاده بود کنترل ذهنم را از دست داده بودم و همین موضوع سبب شد یک اشتباه بزرگ در بتونریزی مهمی که در پروژه داشتیم انجام دهم و تنها مقصر من بودم.
جوناتان بیلی، صاحبکارم برعکس آنچه فکر میکردم به محض مقصر شناخته شدنم بدون آن که توجهی به پیشینهام داشته باشد مرا از کار اخراج کرد و به بدترین شکل مرا به باد انتقاد گرفت. اخراجم خیلی زود به گوش همسرم رسید و او هم بلافاصله از بچههایم خواست به مکزیک نزد او بازگردند و مرا تنها بگذارند، شاید حق داشت. من نه کار داشتم و نه توانسته بودم زندگی خانوادگیام را درست اداره کنم. جوناتان با اخراج کردنم به من نشان داد مهم نیست چقدر کار کرده باشی و از جسم و روحت مایه گذاشته باشی. وقتی اشتباه کنی برای صاحبکارت هیچ ارزشی نداری. من خیلی التماس کردم که کارم را به من برگردانند و حتی چند بار جلوی چشم دیگران با صاحبکارم درگیر شدم، اما بیفایده بود و بالاخره کنترلم را از دست دادم. نقشه قتلش را در خانهاش که به تنهایی زندگی میکرد کشیدم و آن را اجرا کردم. فکر میکردم با این کار لااقل در مقابل همه چیزهایی که از دست دادم، زندگی را از مسبب بدبختیهایم خواهم گرفت.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: