همسرم را به خاطر حرف‌هایش کشتم

«نیکول برمن» 36 ‌ساله به جرم قتل همسرش استیون دستگیر و به حبس ابد محکوم شده است. این زن متهم بود پس از قتل شوهرش با شلیک 2 گلوله جسدش را با استفاده از یک پارچه به انباری داخل مزرعه‌شان برده و به مدت 5 روز در آن محل نگهداری کرده است.
کد خبر: ۴۶۸۱۵۴

«گذشته‌ام را که مرور می‌کنم بیشتر به این نتیجه می‌رسم که شاید بهتر بود پس از جدایی از همسر اولم اصلا ازدواج نمی‌کردم و خیلی زود خودم را از چاله به چاه نمی‌انداختم. تجربه ثابت کرده بود که من در انتخاب افرادی که وارد زندگی‌ام می‌شوند اشتباهات بزرگی مرتکب می‌شوم. پس به نفعم بود که زندگی مشترک را برای همیشه فراموش کنم. اما «استیون» انگار چنان جادویم کرده بود که بدون آن که خودم متوجه شوم بشدت وابسته اش بودم.

از سویی فکر می‌کردم نمی‌توانم بدون او زندگی کنم و از سوی دیگر اذیت و آزارهایش تمامی نداشت. رابطه بیمارگونه ما خیلی زود به جایی رسید که تهدید‌ها شروع شد و همه چیز رنگ دیگری به خود گرفت.

استیون تنها چند ماه بعد از ازدواجمان تهدید به قتلم کرد. من می‌دانستم رابطه بیمار ما اگر ادامه داشته باشد نتیجه‌ای جز مرگ نخواهد داشت، اما او حاضر به جدا شدن از من نبود. اصرار داشت که اگر سعی کنیم، می‌توانیم رابطه‌مان را بهبود بخشیم. من می‌دانستم که بی‌فایده است و نوعی احساس وابستگی که در او نسبت به من وجود داشت مرا می‌ترساند.

من و استیون هر دو بیمارگونه به هم وابسته بودیم، اما شرایط او از من هم بدتر بود. از یک‌سو بشدت به من وابسته بود و ادعا می‌کرد حتی یک روز هم نمی‌تواند بدون من زندگی کند، اما از طرف دیگر کارهایی که در زندگی انجام می‌داد می‌توانست علت فرار هر زن دیگری از زندگی او باشد.

من تنها در 6 ماه اول ازدواجمان رنگ خوشبختی را به خود دیدم و کم‌کم از آن به بعد بود که متوجه شدم او به‌هیچ عنوان آدمی که من تصورش را می‌کردم نبوده و یک بیمار روانی است. ازدواج ما که تنها 5 ماه پس از طلاق من از شوهر اولم صورت می‌گرفت تبدیل به کابوسی شد که هر شب با خود می‌گفتم کاش از همسرم جدا نشده بودم و هرگز استیون را ملاقات نمی‌کردم. رابطه ما بیمار بود و هر کس آن را می‌دید متوجه مشکلات آن می‌شد. استیون مشکل روانی داشت و بالاخره این مشکل برایمان تا آخر عمر دردسرساز شد، دردسری که من بیش از او تاوانش را خواهم پرداخت.»

«نیکول برمن» 36 ‌ساله به اتهام به قتل رساندن همسرش استیون دستگیر و به حبس ابد محکوم شده است. این زن متهم است پس از قتل شوهرش با شلیک 2 گلوله جسدش را با استفاده از یک پارچه به انباری داخل مزرعه‌شان برده و به مدت 5 روز در آن محل نگهداری کرده است. زمانی که ماموران پلیس جسد این مرد را در مزرعه بزرگش کشف کردند خروارها چوب و لاستیک کهنه روی بدن او آوار شده بود. به محض پیدا شدن جسد، خانم برمن ‌که خودش به قتل همسرش اعتراف کرده بود بازداشت شد.

زمان‌آشنایی‌ ما

«قبول دارم که هیچ کدام از ما حال روانی عادی نداشتیم. هر دو به نوعی بیمار بودیم و خودمان هم این واقعیت را می‌دانستیم، اما زیر بارش نمی‌رفتیم. من می‌دانستم که خودم دچار مشکلات روحی زیادی هستم. جدایی من از همسر اولم سبب شد که 2 فرزندم را از دست بدهم و این ضربه محکمی برای من بود. از آنجا که کاری نداشتم و نمی‌‌توانستم از عهده مخارج بچه‌ها برآیم دادگاه حق حضانت آنها را به پدرشان سپرد و من تنها اجازه داشتم هفته‌ای چند ساعت آنها را ببینم. می‌دانستم که آنها هرگز علاقه‌ای به من نداشتند، زیرا از نظر آنها من مادری سنگدل بودم که نتوانستم رابطه درستی با پدرشان برقرار کنم و موجب جدایی‌مان شده بودم.

وقتی با استیون آشنا شدم از نظر روحی بشدت افسرده بودم. او توانست در مدت کوتاهی مرا نسبت به زندگی امیدوار کند و دوباره امید جدیدی به من ببخشد. او مردی بسیار شاد و سرزنده بود که انگار هیچ چیز در دنیا ناراحتش نمی‌‌کرد و با هر اتفاقی به راحتی کنار می‌آمد. دلم می‌خواست من هم مثل او باشم و همه سعی‌ام را کردم تا آن‌طور که او می‌گوید زندگی کنم. ازدواج که کردیم امید زیادی به ساختن یک زندگی رویایی داشتم. او مزرعه بزرگی داشت که باعث شده بود روحیه جدیدی بگیرم و به کارهای مختلفی همچون نگهداری از اسب‌ها مشغول شوم، اما انگار این زندگی رویایی دوام زیادی نداشت. کم‌کم متوجه شدم این حالات شاد و سر حال همسرم نه به خاطر روحیه او بلکه به خاطر مصرف انواع مخدری است که او در اختیار داشت.

استفاده بی‌رویه‌اش از مشروبات الکلی در کنار مواد مخدر سبب شده بود او رفتاری کاملا غیرعادی داشته باشد که من تا به حال آن را تجربه نکرده بودم. تا زمانی که با او همراهی می‌کردم با من هیچ مشکلی نداشت، اما به محض این که هنگام استفاده از مواد او را سرزنش می‌کردم دعواهای شدید بین ما شروع می‌شد. کم‌کم کار به جایی رسید که من هم پا به پای او شروع به مصرف موادمخدر کردم. از این راه به خودم آرامش می‌دادم و واقعیات زندگی را نمی‌دیدم، اما دعواهای ما ادامه داشت، انگار طلسم شده بودیم. روز به روز اوضاع‌مان بدتر می‌شد و من به مواد اعتیاد بیشتری پیدا می‌کردم.»

قتل در مزرعه

ماموران پلیس با دیدن جسدی که زیر خروارها وسیله پنهان شده بود بشدت شوکه شدند. آنها تصورش را نمی‌کردند کشیشی که ماجرای قتل را برای آنها فاش ساخته تا این حد درست گفته باشد و جنایتی فجیع در مزرعه رخ داده باشد. ماجرای قتل استیون در مزرعه بزرگش زمانی فاش شد که نیکول چند روز پس از حادثه با مادرش تماس گرفت. او عنوان کرد که با سلاح منزلشان به سوی شوهرش شلیک کرده و او را از پا درآورده و در انباری محل نگهداری چوب و الوار رها کرده است.

مادر نیکول که از اعترافات ناگهانی دخترش بشدت ترسیده و شوکه شده بود از او خواست با پلیس تماس بگیرد، اما این دختر که ظاهرا به علت مصرف مواد حالت عادی نداشت مدام می‌خندید و عنوان می‌کرد نیازی به حضور پلیس در خانه‌اش نیست و او هرگز به چیزی اعتراف نمی‌کند.

بالاخره برای این که راهی برای حضور پلیس در خانه نیکول وجود داشته باشد مادرش که خود در ایالتی دیگر زندگی می‌کرد راهی به نظرش رسید. او به دخترش پیشنهاد داد تا با کشیشی که او را از بچگی می‌شناخت و دوست خانوادگی آنها بود تماس بگیرد و ماجرا را برای او تعریف کند تا شاید سبک شود و گناهانش بخشیده شوند. او می‌دانست به این بهانه دخترش همه چیز را اعتراف می‌کند و این کشیش می‌تواند پلیس را در جریان ماجرا قرار دهد. همین اتفاق هم افتاد. «نیکول ماجرای کشته‌شدن همسرش را برای این کشیش تعریف کرد و تنها دقایقی بعد پلیس در منزل او حاضر شد. آنها به محض وارد شدن به انباری با بوی بسیار بدی مواجه شدند که نشان می‌داد اطلاعاتی که این زن از همسرش ارائه داده واقعی است و او قاتل شوهرش است.

آخر خط بود

«ماه‌های رویایی اول ازدواج سپری شدند و واقعیت تلخ زندگی با مردی معتاد خیلی زود نمایان شد. روزی که آن اتفاق افتاد مثل همیشه دعوای بدی کردیم. او می‌گفت من آن زنی نبوده‌ام که انتظارش را داشته و از من ناامید شده است. او گفت، دادگاه حق داشته که حضانت فرزندانم را به من ندهد، زیرا من لیاقت نگهداری از آنها را نداشته‌ام. حرف‌هایش بشدت آزرده‌ام کرده بود و می‌خواستم هر طور که هست از او انتقام بگیرم.

از هفته‌ها قبل با یکدیگر سراغ مصرف کراک رفته بودیم و این ماده حالت بدی در هر دوی ما ایجاد کرده بود. وقتی اسلحه را در کشوی میز پذیرایی‌مان دیدم درنگ نکردم. می‌دانستم که این آخر خط است، اما برایم مهم نبود. به سویش 2 بار شلیک کردم و او نقش بر زمین شد. تا ساعت‌ها به حال خودم نبودم و وقتی به خود آمدم نزدیک جسدش بی‌هوش شده بودم.

با استفاده از یک ملحفه او را به انباری بردم و مقدار زیادی الوار رویش ریختم. می‌خواستم آنجا بماند تا استخوان‌هایش را همیشه با خود داشته باشم. می‌دانم اگر من او را از پا درنمی‌آوردم خیلی زود او همین کار را با من می‌کرد. استفاده از مواد مغزمان را نابود کرده و زندگی‌مان را به باد فنا داده بود. در بازی خطرناکی که شروع کرده بودیم یک نفرمان باید قربانی می‌شد. من مطمئن بودم اگر دست به کار نشوم و خودم را نجات ندهم قطعا توسط او از پا درخواهم آمد. این بود که درنگ نکردم. در فرصتی که بدست آوردم او را کشتم تا لااقل خودم زنده بمانم. گرچه زندگی در زندان تفاوت چندانی با مرگ برایم نخواهد داشت، اما لااقل دیگر استیون برای همه عمر از زندگی‌ام خارج شده است.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها