من هم قربانی هستم

براد سوویز 42 ساله، وقتی دستگیر شد که ماموران پلیس رابطه‌ای بین او و مرگ مشکوک دختر جوان 23 ساله کشف کردند. آزمایش‌های DNA نشان می‌داد که آقای سوویز همان مرد بی‌رحمی است که با وارد کردن دست‌کم 40 ضربه چاقو در پارکی در جنوب لندن خانم سوزانا استریپ را از پا درآورده است.
کد خبر: ۴۶۳۳۵۵

«همه آنهایی که مادرشان را به هر نحوی از دست داده و صاحب نامادری هستند، ممکن است تجربه‌های خوبی در این زمینه نداشته باشند. گرچه خیلی از آنها توانستند مادر واقعی‌شان را فراموش کنند و زن دیگری را جایگزین کنند، اما من نتوانستم. شاید هم دلیلش خودم بودم. نامادری همیشه به من می‌گفت که من با دیگر هم سن و سال‌هایم فرق می‌کنم. نمی‌دانستم منظور او از این‌که مدام تکرار می‌کرد من با دیگران فرق دارم، چیست. کم‌کم بزرگ‌تر که شدم متوجه شدم که او راست می‌گوید. من واقعا با دیگران فرق داشتم. رفتارهایم متفاوت بود و مدام از طرف همشاگردی‌هایم مسخره می‌شدم. آنها به من می‌گفتند که عقب‌مانده ذهنی هستم و مدام به یک نقطه خیره ‌می‌شوم.

از این‌که مسخره‌ام می‌کردند بشدت ناراحت می‌شدم و آن را به نامادریم منتقل می‌کردم، اما او باز هم مثل دیگر جواب‌هایی که به من می‌داد مدام تکرار می‌کرد که من با دیگران فرق دارم و به همین خاطر است که آنها این‌طور با من رفتار می‌کنند. هیچ‌وقت نمی‌خواستم احساسی را که اکنون به نامادری دارم‌‌ داشته باشم، اما رفتارهای او باعث شد که احساسم نسبت به او روزبه‌روز کمتر شود. حرف‌هایش مرا می‌رنجاند و‌‌ به جای این‌که از من نگهداری و مراقبت کند مدام مرا با دیگر خواهر و برادرهایم مقایسه‌ می‌کرد و من را از آنها بدتر می‌دانست. هنوز هم همه حرکاتش بخوبی در ذهنم مانده و مرا آزار می‌دهد.

چهره او به عنوان اولین کسی که باعث رنجش روحم شد در ذهنم نقش بسته است. پس از او هر زن دیگری هم که به زندگی من وارد شده بود، همین احساس را به من می‌داد. اولین نامزدی که داشتم حدود 25 سالگی‌ام بود. با او در یک پارک آشنا شدم و از آنجایی که با من بسیار مهربان بود از وی خواستم تا با من ازدواج کند. اوایل رفتارش آنقدر مهربان بود که فکر می‌کردم فرشته است، اما کم‌کم تغییر کرد و همان جملات را که مدام از بچگی شنیده بودم تکرار می‌کرد. می‌گفت که من با دیگران متفاوت هستم و بهتر است که خودم را به پزشک نشان دهم. دلم نمی‌خواست که در مورد من این‌طور فکر کند، اما انگار نظرش عوض نمی‌شد. 3 ماه بعد در حالی‌که من خیالات بسیاری در ذهنم برای زندگی با او سرهم کرده بودم به من گفت که حاضر به ازدواج با من نیست و بهتر است که هرگز دیگر به او فکر نکنم. رفتن او باعث شد تا بیشتر از قبل روحم جریحه‌دار شود. احساس می‌کردم که هر کس در زندگی من وجود دارد تنها برای ضربه‌زدن به من است و کینه زیادی در وجودم می‌انداخت. این بود که تصمیم به انتقام گرفتم؛ انتقام از تمام کسانی که به من و امثال من بی‌توجهی می‌کردند.»

براد سوویز 42 ساله، وقتی دستگیر شد که ماموران پلیس رابطه‌ای بین او و مرگ مشکوک دختر جوان 23 ساله کشف کردند. آزمایش‌های DNA نشان می‌داد که آقای سوویز همان مرد بی‌رحمی است که با وارد کردن دست‌کم 40 ضربه چاقو حدود ساعت 7 صبح در پارکی در جنوب لندن خانم سوزانا استریپ را از پا درآورده است. پلیس سال‌ها قبل در رابطه با قتل این زن جوان که سال 1992 صورت گرفته بود مرد دیگری را دستگیر کرده بود، اما با جمع‌آوری مدارک کافی مشخص شد که او اشتباها دستگیر شده و پرونده همچنان مفتوح باقی ماند. آقای سوویز چند سال بعد و پس از انجام آزمایش‌های مختلف پزشکی از جمله DNA به عنوان قاتل این زن جوان که هنگام قدم‌زدن با کودک2 ساله‌اش ربوده شده و به قتل رسیده بود، دستگیر شد.

پس از دستگیری این مرد، ماموران متوجه شدند که او از لحاظ روحی و روانی بشدت مشکل دارد و تعادل روانی در او بسیار کم است. آزمایش‌ها نشان داد که وی از مدت‌ها قبل به اسکیزوفرنی دچار است و تاکنون در این رابطه مورد معالجه نیز قرار نگرفته است. با وجود چند مورد قتل در محدوده‌ای که خانم استریپ به قتل رسیده بود و شباهت‌های بسیار میان این موارد، شک پلیس به آقای سوویز که می‌توانست قتل‌های بیشتری را هم مرتکب شده باشد، بیشتر شد. بیش از 3 مورد قتل زنانی وجود داشت که در همان حومه و با ضربات چاقوی بالای 40 ضربه به قتل رسیده بودند و همه این شباهت‌ها آقای سوویز را در قتل آنان مقصر نشان می‌داد. این مرد که تصور می‌کرد برنده جایزه نوبل و مردی بسیار مشهور است در بازجویی‌ها هیچ سرنخی به دست پلیس نمی‌داد و از آنجایی که تعادل روحی نداشت، پلیس تا مدت‌ها نتوانست اطلاعات درستی در رابطه با او جمع‌آوری کند. وی به دستور دادگاه مورد معالجه قرار گرفت تا زمانی که بتواند به دست‌کم چند سوال پلیس جواب درست بدهد. طبق آنچه پس از مدت‌ها تحقیقات در پرونده این مرد درج شد، او همان فرد معرفی شد که دست‌کم 3 زن را در فاصله سال‌های 1992 تا 1995 به یک روش به قتل رسانده و از خود هیچ اثری هم به جا نگذاشته است. همان مردی که ده‌ها مامور پلیس طی سال‌ها سعی کردند ردپا و سرنخی از او به دست بیاورند و همواره ناکام ماندند. او قاتل سریالی بود.

تفاوتی نداشتم

«از این که به من می‌گفتند متفاوت هستی بدم می‌آمد. می‌دانستم که با بقیه فرقی ندارم و تنها آزاری که دیگران برای من داشتند اذیت کردن مداوم من بود. می‌خواستم زندگی عادی داشته باشم، اما نمی‌گذاشتند و به همین خاطر مرا عصبی کردند. من قصد به قتل رساندن کسی را نداشتم، اما وقتی چهره‌هایی را می‌دیدم که در نگاهشان احساس ترحم نسبت به من بود، عصبی می‌شدم. آنها همگی فکر می‌کردند که من دیوانه‌ام و باید مورد مداوا قرار بگیرم؛ در حالی که اینطور نبود و من کاملا سالم بودم. اگر آنها به آن شکل به من نگاه نمی‌کردند هرگز آن اتفاق‌‌ها نمی‌افتاد. همه آنچه توسط من انجام شده به خاطر مشکلات زیاد در بچگی و در رابطه با والدینی است که هرگز نتوانستند به​درستی با من ارتباط برقرار کنند. گاهی در آینه به خودم نگاه می‌کردم و می‌گفتم من که تفاوتی با دیگران ندارم پس چرا مدام سرکوفت می‌شنوم و نمی‌توانم زندگی عادی داشته باشم. اینها در من کینه‌ای آفرید که خلاصی از دستشان سخت به نظر می رسید. باید انتقام درد و رنج‌ها و 2 نامزدی شکست‌خورده‌ام را می‌گرفتم؛ این بود که دست به کار شدم.»

شناسایی طعمه‌ها از روی چهره

طبق آنچه که پس از بررسی‌ها و بازجویی‌های اولیه آقای سوویز مشخص شد او قاتل 3 زن بود که همگی در لندن از پا درآمده بودند، وجه مشترک میان این زنان علاوه بر تعداد ضربات وارد شده به بدن آنها و محل قتلشان، شکل ظاهری آنان بود. آنها همگی پوستی سفید با موهای روشن داشتند که این نشان می‌داد، قاتل بی‌رحم انگلیسی از روی چهره آنها را شناسایی می‌کرده و در فرصتی مناسب با ضربات متعدد چاقو، نفرت خود را خالی می‌کرده است. همسایه‌های آقای سوویز که سال‌های سال او را در حالی که تنها با کمترین امکانات زندگی می‌کرد دیده بودند، از وی به عنوان مردی بسیار آرام یاد می‌کردند که هیچ آزاری برای هیچ‌کس نداشته و تنها گاهی اوقات رفتارهایی از خود نشان می‌داده که برای آنان عجیب بوده است.

سوال‌های بی‌مورد از همسایگان و ادعای این که وی از برندگان جایزه نوبل در چند سال قبل بوده، تنها مواردی بود که همسایه‌های این مرد توانستند در مورد وی به ماموران پلیس ارائه دهند.

باید تلافی می‌کردم

«من نمی‌خواستم کار بدی انجام بدهم و آزاری برسانم، من تنها از حس ترحم متنفر بودم و در عین حال احساس می کردم باید هر طور شده همه بدی‌هایی را که در حقم شده بود، تلافی کنم.

هر زنی را که می​دیدم و شباهتی به نامادری‌ام داشت، دست و پاهایم سست می شد و احساس خشم و در عین حال ناتوانی می‌کردم. او زندگی‌ام را از من گرفته بود و به این خاطر نمی‌توانستم او را ببخشم. حس می‌کردم اگر او رفتار بهتر و عادی‌تری با من داشت شاید شانس بیشتری برای یک زندگی همچون دیگران داشتم، اما او این را هم از من گرفت؛ مقصر بود و می​خواستم به نوعی تلافی کنم.

اکنون گاهی اوقات فکر می‌کنم از کارم پشیمانم چون تازه فهمیده‌ام آنها که جانشان را از دست داده‌اند تنها گناهشان شباهت ظاهری به نامادری‌ام بوده است. گناهی که خودشان هیچ نقشی در آن نداشتند و فقط از بخت و اقبال بدشان زمانی جلوی چشم من قرار گرفتند که از عالم و دنیا طلبکار بودم و به دنبال جواب مشکلاتم می‌گشتم. می‌دانم خداوند هرگز مرا به خاطر بی‌رحمی‌هایم نخواهد بخشید و هر دو نامزد از دست رفته‌ام با خودشان می‌گویند چه خوب شد که مرا ترک کردند و انگار من واقعا با دیگران فرق داشتم، اما می‌خواهم همه بدانند من هم قربانی هستم؛ قربانی تربیت غلط و والدینی که هرگز دوستم نداشتند.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها