تا روز مادر سال بعد!

شاید هیچ چیزی غم انگیزتر از این نباشد که مادر باشی و تنها باشی. جاده ها به هم می رسند آنچنان که شیارهای کنار چشمان مادر به خطوط گونه هایش پیوند می خورندو چه تلخ است جاده ای که مسافری از آن عبور نمی کند
کد خبر: ۴۵۹۷۸
، چه سخت است مادر باشی و چشم به راه مسافری که نمی آید.


تصویر اول:
هر روز دم غروب ، دور میز آهنی گرد، توی حیاط زیر چنارهای لخت جمع می شوند و زمزمه می کنند. لبخند می زنند. چای تلخ می خورند و به برگهای زرد روی سنگ فرش آسایشگاه نگاه می کنند.
بعضی ها حرفی برای گفتن ندارند. تنها می نشینند روی صندلی و به جایی پشت دیوار مقابلشان خیره می شوند. بعضی ها فقط گریه می کنند.
گاه گاهی هم ته مانده های ذوق روزهای قبل را شعر می کنند، می ریزند روی کاغذ. شب همه برمی گردند به تختها ؛ تختهایی که بوی پیراهن های چیت ساده نخی گرفته است.
سرمی گذارند روی بالشها؛ بالشهایی که از خاطره اشک شبهای قبل هنوز نم دارد.
آنها که چرخ دستی نشین شده اند را پرستارها جابه جا می کنند ؛ پرستارهای جوانی که لبخند می زنند، ولی حرفی برای گفتن ندارند. همه روزهای آسایشگاه مثل همند. همه غروب ها مثل همند.
همه شبها هم مثل همند. صبح باز همگی بیدار می شوند. گرچه خیلی از آنها شب قبل را بی آن که کسی بداند بیدار بوده اند و گریه کرده اند، دنیا محو است و عینک می زنند. بی صداست .
سمعکها وصل می شوند به گوشها. موهایشان را شانه می کنند و یک طرف می بافند. کسی منتظر میهمانی نیست که با جعبه شیرینی از در بیاید یا بچه ای که شلوغ کند و قصه جن و پری بخواهد. همه باید بروند سالن برای صبحانه.
بعد می فهمند که یکی از پیرزن ها هنوز روی تختش خواب است و بلند نمی شود. دورش را شلوغ می کنند. یکی از پرستارها می آید بالای سرش و نبضش را می گیرد. پیرزن ها اتاق را خالی می کنند ولی بیرون هنوز منتظرند.
پرستار، ملافه سپید را روی صورت او می کشد. پس از صبحانه پیش از این که بقیه برگردند آمبولانس رسیده است.
او را مثل بچه خوابی که از بیدار شدنش بترسند روی تخت می گذارند و می برند. پیش از بردن ، حلقه اش را درمی آورند. عینک ، عصا، قرآن ، تسبیح و دندان های سپیدی که توی آب نمک مانده است ، پرستار همه را جمع می کند و توی دفتر تلفن آسایشگاه پی شماره بچه ها می گردد که خبر رفتن مادرشان را بدهد. بقیه می آیند توی اتاق. به تخت خالی او دیگر کسی نگاه نمی کند.
از او حرفی نمی زنند. انگار اصلا از اول نبوده است. غروب ، باز همه مادرها دور میز آهنی و سپید آسایشگاه جمع می شوند. کسی به صندلی خالی او نگاه نمی کند. چای تلخ می خورند و حرف می زنند. گاهی سرانگشتی ، اشکی را از گوشه چشمی خسته پاک می کند.
فردا تخت خالی پر می شود تازه وارد می آید. او هم قرآن و عصا و عینک دارد. تار موی نازک و بلند صاحب قبلی را از روی بالش برمی دارد و نگاه می کند. دم غروب صندلی خالی صاحب قبلی ، پر می شود. شب همه برمی گردند به تختهایشان.
بیرون باران می بارد و صبح انگار نیامدنی است.

تصویر دوم:
اگر به کسی بگویم که او 13 سال همه غروبها، دم در، روی چهارپایه چوبی نشسته بود به انتظار آمدن تک پسرش ، می گوید قصه گفته ای. این روزها حقایق به قصه پهلو می زنند و قصه ها را همه باور می کنند به اسم حقیقت.
پیرزن 13سال همه غروبها منتظر آمدن پسری با چشمهای درشت سیاه و لباس خاکی بسیجی نشسته بود و همان روز که نیامد دم در، گفتم که مرده است و مرده بود. او را همه محل می شناختند.
13 سال خبر مفقود شدن پسرش را اهل محل توی گوش هم زمزمه کرده بودند. ما با باور شهادتش بزرگ شدیم ، قد کشیدیم ، مدرسه رفتیم. او ولی منتظر، جلوی در ماند و خسته نشد حتی شکایتی نکرد.
هر کاروانی که آمد، رفت پیشواز. میان تابوت های 3رنگ ، پی پسرش می گشت . بوی پسرش را می گفت می شناسد. پسرش را بو می کشید. همه جعبه ها را بو می کرد. آدمها را هم بو می کرد ؛ مردهایی با قامتهای رشید که دست یا پای شان را خاک و آتش برده بود. تو چشمهایشان هم نگاه می کرد. چشمهایی که گاهی با عینکهای کدر سیاه پوشانده شده بودند. چشم هایی که سرب گداخته نورشان را گرفته بود. می گفت شاید یکی از آنها مسافرش باشد.
عکس پسرش را می چسباند به سینه اش و میان آدمها می گشت ، با قابی که به صدای تپشهای قلب پیر و خو گرفته بود. عکسی سیاه و سپید از پسری با چشمهای درشت سیاه که سرکج کرده می خندید ؛ اما همین که غروب می شد، خانه بود. چهارپایه اش را می گذاشت دم در، می نشست منتظر مسافرش و هر که از ته کوچه می آمد پیرزن نیم خیز می شد به رسم پیشواز.
غریبه که نزدیک می شد پیرزن باز می نشست به انتظار، بی خنده. اگر به کسی بگویم که پس از 13سال پسرکش برگشت و از همه مادرش فقط عصا، عینک ، قرآن ، تسبیح و دندان های سپیدش توی آب نمک مانده بود، می گوید قصه گفته ای.

تصویر سوم:
روز مادر دم غروب ، همه بچه های بی بی تک تک می آیند. هر کدام یک جعبه شیرینی دستشان است. نوه ها خانه را شلوغ می کنند. چراغهای اتاقها با جیغ و خنده ما از خواب می پرند که تک تک روشن می شوند.
دیوارهای کسل گچی خانه از صدای خنده هایمان کلافه می شوند. بی بی هر بار که می آید و می رود، یکی مان را بغل می کند و می بوسد.
گاهی فکر می کنیم یادش نمی ماند هر کداممان را قبلا چند بار بغل کرده است. سیبهای سرخ را ولو می کنیم توی حوض. یاسها را می چینیم برای جا نماز. سفره بزرگ سپید پهن می کنیم وسط اتاق ، بی بی به همه مان نقل می دهد. برای او نمی شود به مناسبت روز مادر چیزی آورد. او همه چیز دارد اگر چه هیچ چیز توی خانه اش نیست.
دارایی هایش خلاصه می شود در عینک ، عصا، تسبیح ، قرآن و دندان های سپیدش توی آب نمک.
شب ، همه تک تک می رویم . بی بی جعبه های شیرینی را بدرقه راهمان می کند که توی خانه دهانمان را شیرین کنیم. باز بهانه می گیرد که اهل شیرینی خوردن نیست.
بی بی بهتر از همه می فهمد که چشم نوه ها پی شیرینی ها می دود. ما می رویم و آنقدر کارهای مهم داریم که تا روز مادر سال بعد وقتی برای دیدنش نداشته باشیم.
گرچه مطمئن نیستیم که او تا روز مادر سال بعد چشم به راهمان بماند یا نه؛

مریم یوشی زاده
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها