در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
در چنین فضایی بود که صدای شلیک 2 گلوله در گوشه جنوبی خیابان «وستوود» همه را بهتزده کرد. صدا از خانه شماره 53 طنین انداخت و بلافاصله همسایهها از پنجره سر بیرون آوردند و مشاهده کردند که مردی سراسیمه از خانه شماره 53 به سوی اتومبیلی رفت و در چشم به هم زدنی منطقه را ترک کرد.
خانه شماره 53 متعلق به دکتر آرماندویا بود؛ پزشک حاذقی که بهتازگی به اتفاق همسر جوانش در آن ساکن شده بودند. دکتر 51 ساله و همسرش الیزابت 32 ساله بود. الیزابت روحیه بشاش، سرزنده و در عین حال عصیانگری داشت. تا حدودی ولخرج بود. هر بار که از خانه بیرون میرفت، در بازگشت صندوق عقب اتومبلیش پر از خرت و پرت و وسایلی بود که اغلب تزئینی بودند.
الیزابت کارمند بانک بود و صبحها پیش از شوهرش خانه را ترک میکرد. آن شب وقتی صدای گلوله از خانه شماره 53 بلند شد، همسایههای نزدیک آرماندویا بلافاصله به یک نتیجه رسیدند. مشاجره دکتر و همسرش الیزابت حتما موجب تیراندازی شده است. همسایهها میگفتند دکتر و همسرش دائم در حال مشاجره بودند. آنها اصلا با هم تفاهم نداشتند و کمتر دیده شده بود که آن دو با هم از خانه خارج شوند. کنجکاوی همسایهها همچنین حکایت از آن داشت که الیزابت زن دوم دکتر است و او از همسر اول خود یک پسر 12 ساله دارد که پیش مادرش زندگی میکند و تنها یک بار نزد پدرش آمده است.
همسایههای دکتر و همسرش الیزابت هنوز جلوی خانه او جمع بودند که با صدای آژیر پلیس مطمئن شدند خیلی زود ماجرا روشن میشود. پلیس به محض ورود به صحنه بلافاصله نواری دور تا دور خانه کشید و همسایهها را متفرق کرد تا خود وارد ماجرا شود.
مدتی بعد معلوم شد که الیزابت زن جوان دکتر آرماندویا به ضرب گلوله به قتل رسیده و همچنین خود دکتر نیز بشدت مجروح شده است. اکنون پرسش این بود که چه کسی مرتکب این جنایت شده است. مردی که لحظاتی بعد از شلیک گلوله در تاریکی از خانه دکتر گریخته بود؟ ورود کمیسر آلن لاد به آپارتمان قطعا به روشن شدن ماجرا کمک میکرد. کمیسر با دقت اطراف خانه دکتر را بررسی کرد و سپس همراه ستوان چارلی دارک وارد خانه شد؛ یک خانه نسبتا قدیمی اما زیبا و باشکوه.
کمیسر از راهروی تاریکی که تنها روزنه کوچکی از نور در آن میتابید گذشت و به دنبال او ستوان چارلی وارد سالن بزرگ شد. خانه کاملا به هم ریخته بود. در گوشه سالن روی مبل نسبتا بزرگی دکتر آرماندویا که کاملا سر و صورتش خونین بود، افتاده بود که دکتر جان ویلیامز مشغول مداوای او بود.
دکتر آرماندویا توان حرف زدن نداشت و بریدگی صورت و شکستگی سرش حکایت از آن داشت که مورد حمله قرار گرفته است. کمیسر همچنین متوجه شد که زیر چشم دکتر آرماندویا کاملا سیاه و کبود است. او که بسختی نفس میکشید رو به کمیسر کرد و گفت:
ـ کمیسر همسرم! همسرم در چه وضعی است؟
کمیسر آلن لاد در جواب او فقط سکوت کرد و سپس به اتفاق ستوان چارلی دارک به طرف اتاقخواب که در طبقه بالا بود، رفت.اتاقی که در آن الیزابت غرق در خون بود و به ضرب گلوله از پای درآمده بود.
به نظر میرسید که الیزابت به ضرب 2 گلوله، آن هم از نزدیک به سر و قلبش کشته شده است. خون زیادی روی تخت را پوشانده بود.
کمیسر به جسد الیزابت نزدیک شد. جای هر دو گلوله روی قلب و سرش مشهود بود. جوی باریکی از خون از محل گلولهها جاری بود. او لباس گرانقیمتی به تن داشت. انگشتان دست و گردنش پوشیده از طلا و جواهرات بود. کمیسر آلن لاد پس از بررسی دقیق جسد به بازرسی از داخل اتاقخواب پرداخت. همهچیز به هم ریخته و آشفته بود. انگار کسی عمدا همهچیز را پخش کرده است.
کمیسر سپس به اتفاق ستوان چارلی از اتاقخواب به سالن برگشت تا از دکتر آرماندویا بازجویی کند اما پزشکی که مشغول مداوای او بود به کمیسر گفت آرماندویا حال مساعدی ندارد و باید به بیمارستان منتقل شود.
کمیسر سوال کرد: فکر میکنید این وضع تا کی ادامه داشته باشد؟
دکتر گفت: الان ساعت 30/12 شب است. تصور میکنم فردا ساعت 9 صبح بتوانید با او گفتوگو کنید.
کمیسر رو کرد به ستوان چارلی و پرسید: ستوان ما چه ساعتی به محل آمدیم؟
ـ قربان درست راس ساعت 12.
کمیسر سپس به اتفاق چارلی به بازرسی از قسمتهای دیگر ساختمان پرداخت. پنجره آشپزخانه که در گوشه ضلعغربی قرار داشت، باز بود. این نکته نشان میداد که قاتل یا قاتلان از طریق همین پنجره وارد ساختمان شدهاند. اما هنوز این فرضیه جای تامل داشت که آیا سارق یا سارقان چیزی را به سرقت بردهاند یا نه؟
کمیسر و ستوان چارلی از ساختمان بیرون آمدند و از یکی از همسایهها، یعنی خانم جنیفر مارک سوال کردند: شما چه ساعتی صدای گلوله را شنیدید؟
نزدیک ساعت 12 یعنی دقیقا 45/23 بود که صدای 2 گلوله را شنیدم و بلافاصله به طرف پنجره رفتم. همان لحظه مردی را دیدم که از خانه دکتر آرماندویا خارج و سوار براتومبیل در سیاهی شب ناپدید شد.
یکی دیگر از همسایهها، همین مساله را تکرار کرد اما اثر مشخصی از آن مرد به جای نمانده بود. در این میان تنها سرنخ باقیمانده برای کمیسر آلن لاد خود دکتر آرماندویا بودکه باید فردا صبح سراغ او میرفت. کمیسر تحقیقات خود را تا ساعت 30/2 بامداد ادامه داد و سپس به خانه رفت تا بخوابد و صبح سراغ دکتر آرماندویا برود.
کمیسر راس ساعت 8 صبح از خواب بیدار شد. به عادت همیشگی دوش آب سرد گرفت و صبحانه مختصری خورد و یکراست به طرف بیمارستان والارم رفت و بعد وارد اتاق شماره 222 شد؛ اتاقی که در آن دکتر آرماندویا بستری بود. او که سروصورتش پانسمان بود در برابر این پرسش کمیسرقرار گرفت.
دقیقا بگویید چه اتفاقی افتاد؟
دکتر در حالی که صدایش میلرزید جواب داد: من دیشب حدود ساعت 23 به خانه آمدم، مدتی با همسرم پای تلویزیون نشستیم اما الیزابت که لباس خواب به تن داشت گفت، من خوابم میآید، میروم که بخوابم. او به من شب بخیر گفت و رفت.
شما چه کار کردید؟
من به اتاق کارم رفتم که به حساب و کتابهای دفتر بپردازم.
اتاق کارتان کجاست؟
ضلع شرقی سالن!
خوب بعد؟
من در اتاق کارم بودم که حدود ساعت 12 ناگهان صدای گلولهای در فضای ساختمان پیچید. به دنبال آن صدای گلوله دوم بلند شد. وحشتزده از اتاقم بیرون آمدم. در وسط سالن مرد نقابداری را دیدم که به طرف در خروجی میدوید. با سرعت خودم را به او رساندم. اما او به من حملهور شد و مشت محکمی به صورتم زد. بعد هم لگدی به شکمم زد که روی زمین افتادم، ضربه آنقدر شدید بود که نفسم بند آمد و نتوانستم از جا تکان بخورم.
بعد چه اتفاقی افتاد؟
من زیر چشمی مرد نقابدار را زیرنظر گرفتم. او تمام خانه را به هم ریخت. لحظاتی بعد همه توانم را جمع کردم و از جا بلند شدم و به او حمله کردم. اما او با ته اسلحه ضربه شدیدی به سرم وارد کرد. به طوری که سرم گیج رفت و نقش زمین شدم و از حال رفتم و وقتی چشم باز کردم، ماموران را بالای سرم دیدم.
ـ فکر میکنید از خانه شما چیزی هم سرقت شده است؟
ـ اطلاعی ندارم.
ـ به کسی هم مظنون هستید؟
دکتر آرماندویا تاملی کرد و گفت:
ـ الیزابت قبل از ازدواج با من با مرد جوانی به نام مارتین ازدواج کرده بود. مارتین اغلب با الیزابت در تماس بود و در واقع مزاحم ما بود. من چند روز پیش به الیزابت هشدار دادم که دیگر با مارتین در تماس نباشد و او را ملاقات نکند و به او بگوید اگر به این کارش ادامه دهد از او شکایت میکنم.
ـ خوب؟!
ـ فکر میکنم، مارتین به این خاطر دست به این جنایت فجیع زد و با اجیر کردن یک قاتل حرفهای الیزابت را کشته است.
ـ مطمئن هستید؟
ـ حدس میزنم! شاید هم انگیزه قتل سرقت بوده باشد.
کمیسر آلن لاد سپس چند سوال دیگر از دکتر آرماندویا کرد و پس از سکوتی طولانی به دکتر گفت: متاسفم باید بگویم شما قاتل همسرتان الیزابت هستید و به همین اتهام دستگیر میشوید.
اکنون خواننده گرامی شما فکر میکنید کمیسر آلن لاد به چه دلایلی دکتر آرماندویا را قاتل همسرش میداند. کمیسر برای متهم کردن دکتر حداقل 2 دلیل داشت.
حمید موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: