در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سعیده اتهامش را قبول ندارد و میگوید قضیه مال خیلی وقت پیش است و شوهرش بنا به دلایلی یک بحث قدیمی را پیش کشیده تا به هدفهایی که دارد برسد. او قبل از اینکه وارد جزئیات ماجرا شود، درباره خانوادهاش توضیحاتی میدهد: من بچه یکی مانده به آخر خانواده هستم و 5 خواهر و 4برادر دارم. پدرم کشاورز بود یعنی هنوز هم هست و مهم نبود چون من خانوادهام را خیلی دوست دارم و هیچوقت هم با آنها مشکلی نداشتم. ما همیشه زندگی خوبی داشتیم حالا زیاد پولدار نبودیم.
سعیده تا کلاس سوم راهنمایی درس خوانده است. او درباره چرایی ترک تحصیل میگوید: دیگر دلیلی نداشت درس بخوانم همانقدر بس بود. بیشترش به دردم نمیخورد. در خانه ماندم و به مادرم کمک میکردم بالاخره باید خانهداری یاد میگرفتم. برای زن، خانهداری به درد میخورد که بتواند شوهرش را نگه دارد، درس خواندن که فایدهای ندارد.
متهم 20 ساله بود که ازدواج کرد. او درباره نحوه آشنایی با شوهرش میگوید: جعفر فامیل دامادمان بود یعنی فامیل شوهرخواهرم. او قبلا ازدواج کرده و یک دختر هم داشت، اما از زنش جدا شده بود. قضیه مال خیلی وقت پیش بود. وقتی به خواستگاری من آمد 9 سال میشد که زن نداشت. من زیاد از او خوشم نمیآمد اصلا نمیخواستم خواستگاری انجام بشود، اما دامادمان پدرم را راضی کرده بود و کسی به حرف من اهمیتی نداد و بالاخره با جعفر ازدواج کردم.
زن جوان مکثی میکند و بعد حرفهایش را اینطور ادامه میدهد: بعد از ازدواج هم علاقهای به شوهرم نداشتم تا اینکه دخترم به دنیا آمد. او را خیلی دوست داشتم. یک سال بعد، پسرم به دنیا آمد. آن موقع با بهاره مشکلی نداشتم، بهاره دختر شوهرم را میگویم.
او مرا مامان صدا میزد و رفتارمان با هم خوب بود؛ اما بعد از مدتی بین من و جعفر اختلافاتی پیش آمد. گفتم که از همان اول هم او را نمیخواستم. دعواهایمان آنقدر زیاد شد که او دخترمان و دختر خودش را برداشت و از خانه رفت. بعد از آن دیگر خبری از شوهرم نداشتم حالا خودش مهم نبود، اما دلم برای دخترم خیلی تنگ شده بود.
زن جوان مدتی را دنبال فرزندش گشت، اما هیچ اثری از او پیدا نکرد تا اینکه حدود 2 سال قبل توانست نشانی خانه شوهرش را پیدا کند. او در حالیکه سرش را پایین انداخته است و سعی میکند به حافظهاش فشار بیاورد، میگوید: زمان دقیق را یادم نیست، اما زن سابق جعفر یک روز به خانه ما تلفن زد.
دختر او بیماری پوستی داشت و باید خیلی از او مراقبت میکردیم برای همین به خانه پدرم تلفن زد و آدرس جدید خانه جعفر را داد تا من آنجا بروم و مراقب بهاره باشم. وقتی آدرس را گرفتم سریع خودم را رساندم. شوهرم اطراف تهران زندگی میکرد. از شهر خودمان با اتوبوس به تهران آمدم و بعد پرسانپرسان خانه او را پیدا کردم. جعفر از دیدن من جا خورد. من هم از دیدن دخترم یکه خوردم. خیلی لاغر شده بود، بعد از آن دیگر خانه جعفر ماندم، اما احساس کردم رفتار او خیلی عوض شده است. آخر هم فهمیدم سر و سری با زن همسایه دارد البته به روی خودش نمیآورد اما خب معلوم بود زن همسایه میخواست کاری کند تا جعفر مرا طلاق بدهد و با او ازدواج کند.
رفتارهای زن همسایه و شکهای سعیده به شوهرش به موضوع تازهای برای کشمکش تبدیل شد و این زوج بار دیگر به زندگی پرآشوب برگشتند. او داستان زندگیاش را این طور ادامه میدهد: زندگی ما همین طوری میگذشت تا اینکه یک روز زن همسایه به من گفت بهاره با پسری دوست شده و الان در باغ کنار خانهمان با موبایل با او حرف میزند. عصبانی شدم و به باغ رفتم. وقتی داشتم گوشی را از دست بهاره میکشیدم سرش به یک تکه آهن خورد و فکش شکست.
این قضیه برای یک سال پیش است آن موقع شوهرم کاری نکرد، اما بعد از این همه مدت زن همسایه آنقدر زیرپایش نشست تا اینکه از من شکایت کرد و حالا به زندان افتادهام. فعلا برایم وثیقه نوشتهاند، اما نه پول دارم و نه سند. نمیدانم آخرش چه میشود. همه چیز تقصیر همسایهمان است اگر او نبود ما زندگی خوبی داشتیم البته بهتر بود از همان اول با جعفر ازدواج نمیکردم.
مریم عفتی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: