دیگر اینکه نمایش نامبرده به موضوع مهم مهاجرت و جنگ پرداخته است و سوم آنکه آرش عباسی علاوه بر نویسندگی و کارگردانی، خودش نیز در آن ایفای نقش کرده است. عباسی در حالی این نمایش را به صحنه برده است که تا چندی پیش، 2 نمایش «لابی» و «غریبه» با متنهای او در حال اجرا بودند و چندی پیشتر نیز 2 نمایشنامه دیگر عباسی با عناوین «حریم» و «بعضی وقتها خوبه که آدم چشمهاشو ببنده» به اجرای عمومی رفته بودند. اینکه کارگردانی جوان در یک دوره زمانی کوتاه، 5 اثر نمایشی را روی صحنه برده باشد، میتواند دلیل مهمی برای گفتوگو با او و عوامل تازهترین نمایشش باشد. بنابراین یکی از شبهای اجرای «آفتاب از میلان طلوع میکند» به پشت صحنه کار رفتیم و با کارگردان و چند نفر از بازیگران آن به گفتوگو نشستیم.
نمایش تازه آرش عباسی، ویژگیهای قابلتوجهی دارد اما او تقریبا در بیشتر کارهایش از یک شیوه متداول برای روایت داستان استفاده میکند.خودش نیز در این مورد میگوید: «نمایشنامه «آفتاب...» در ادامه کارهای دیگرم است و تفاوتی با آنها ندارد. با اینکه اتفاقهای قصه به دوران جنگ مربوط میشود، سعی کردم نگاه تازهتری به این دو مقوله داشته باشم و از کلیشهها دور شوم. من در این نمایش دارم خانوادهای را نشان میدهم که برخلاف دیگران، جنگ به نفع آنهاست، نمیتوانند دل بکنند از این کشور. کارهای من و از جمله این کار، معمولا شکل و شمایلشان متمایل به روایت و قصهگویی است. تفاوت این کار با بقیه آن بود که در کنار قصه اصلی، چند شخصیت و داستان را روایت کردم که هر کدام با خودشان قصهای میآورند و نگاهی به وضعیت موجود دارند. «شاباجی» یکجور دنیا را میبیند، «زیبا» و «جهانگیر» هم از یک منظر دیگر. «کامی» دغدغههای خودش را دارد و حتی مهمانشان «مجلسی» هم قصه خودش را دارد که حتی از همه اینها جذابتر است».
مهمترین نقطه ضعف نمایش «آفتاب...» را شاید بتوان خردهداستانهای پراکنده در نمایشنامه دانست. داستانهایی که در این نمایش گنجانده شدهاند، به سرانجام مشخصی نمیرسند و به پازلی به همریخته شباهت دارند. البته عباسی چندان با این نگاه موافق نیست، چون میگوید این داستانها به سرانجام مورد نظر ما رسیدهاند. او درباره سرنوشت آدمهای این نمایش توضیح میدهد: «مثلا کامی وارد این خانه میشود که آنها بفهمند امکانی به نام فرار وجود دارد. شیوا هم که ممنوعالخروج است، خودش را کنار او میگذارد. میشد کامی وجود نداشته باشد تا آنها خودشان با سرهنگ ارتباط برقرار کنند ولی برای رسیدن به این نوع نگاه باید روایت را عوض میکردیم. فراموش نکنیم کامی گذشتهای با زیبا دارد که مهم است و یکسره ذهن شاباجی و تا حدودی جهانگیر را مشغول کرده است. اینها باعث نگرانی شخصیتها بابت اتفاقاتی که خواهد افتاد، میشود».
از کارگردان نمایش میپرسیم با توجه به اینکه در سالهای اول انقلاب، مهاجران بیشتر تمایل به مهاجرت آمریکا داشتند و جایی مثل میلان انتخاب دور از ذهنی است، چرا برای مهاجرت زیبا، شهر میلان را انتخاب کرده است؟ عباسی در این خصوص میگوید: «بله، میدانم که شاید میلان گزینه پرتی باشد اما آن زمان مهاجران خیلی بیشتر به اروپا و کانادا میرفتند؛ سوئد و آلمان بیشتر و ایتالیا خیلی کمتر. یک دلیل میتواند علاقه شخصیام به ایتالیا باشد و دیگر این که در این نمایش، خواهر «زیبا» آنجا زندگی میکند. یعنی، براساس نمایشنامه، این مکان میتوانست سوئد و کانادا هم باشد ولی من میلان را دوست داشتم. اولینبار هم که به این نمایشنامه فکر کردم، همین اسم آمد توی ذهنم «آفتاب از میلان طلوع میکند».
«شاباجی» قرار است ساز مخالف بزند!
گیتی قاسمی که سالهاست در عرصه تئاتر ایفای نقش میکند، در نمایش «آفتاب از میلان طلوع میکند»، نقش «شاباجی» را به عهده دارد که شخصیت دشواری است و تواناییهای ویژهای را در بازیگری میطلبد. شاباجی پیرزنی رک و صریح است که به عشق دیدن فرزندش «سهراب» برای آخرینبار، از ولایت خود «ملایر» دلکنده و به تهران آمده ولی سهراب در جبهه جنگ است و شاباجی باید برای دیدار او به پسر دیگرش «جهانگیر» متوسل شود. این نمایش نخستین تجربه همکاری قاسمی با آرش عباسی است. خودش درباره این همکاری میگوید: «قبل از این کار، آقای عباسی را نمیشناختم. فقط میدانستم دست به قلم هستند و شنیده بودم بعضی کارهایشان جوایزی برده. وقتی متن نمایشنامه «آفتاب...» را خواندم، خیلی از آن خوشم آمد و علاقه داشتم با آقای عباسی کار کنم. زمانی هم که فهمیدم قرارست نقش «شاباجی» را بازی کنم، دیدم شخصیت شاباجی با همه کارهای قبلی من به لحاظ سن و سال متفاوت است و خیلی جای کار دارد. این از آن نقشها بود که اگر درنمیآمد و خراب میکردم، آبروی خودم میرفت و اگر برایش انرژی میگذاشتم و خوب کار میکردم، دیده میشد و میتوانستم به عنوان یک نقش مهم و ماندگار از آن یاد کنم. فکر میکنم در حال حاضر آقای عباسی از بازی من و شخصیت شاباجی راضی است و این، همان چیزیست که در ذهنش بوده. حین تمرینها او میگفت باید شاباجی را طوری بازی کنی که وقتی از سالن رفتی بیرون و تماشاگر تو را دید، نتواند تشخیص بدهد تو همان شاباجی هستی و تو را نشناسد!»
نکته: مهمترین نقطه ضعف نمایش «آفتاب...» را شاید بتوان خردهداستانهای پراکنده در نمایشنامه دانست. داستانهایی که در این نمایش گنجانده شدهاند، به سرانجام مشخصی نمیرسند و به پازلی به همریخته شباهت دارند
گیتی قاسمی در مورد اینکه چطور توانسته به شخصیت «شاباجی» جان ببخشد، میگوید: «قبل از هر چیز آقای عباسی فاکتورهای خصوصی، رفتاری و اخلاقی این شخصیت مثل بیوگرافی، شخصیت، سختیها و مشکلات زندگیاش و... را برایم توضیح داد که در رسیدن به نقش خیلی مهم بود ولی معتقدم کاراکتری مثل شاباجی، جزو نقشهایی است که در آن، ضربه آخر را خود بازیگر میزند، یعنی در نهایت این خود بازیگر است که به آن نقش هویت و شکل اجرایی میدهد. در تمرینها هم من برای پیدا کردن شخصیت شاباجی اتودهای مختلفی زدم. این نقش را با الگوهای ذهنی و صداهای مختلف تمرین کردم ولی هیچکدام به سرانجام نرسید. حتی صداهایی برای آن ساختم که باعث میشد این نقش، بیشتر یک تیپ به نظر برسد. اگر صدایم را برای او درست میکردم، اجرای فیزیکش راحت بود. حتی مدتی برای یافتن الگو میرفتم در خیابانها و ایستگاههای اتوبوس به راهرفتن پیرزنها دقت میکردم اما صدایشان را نداشتم! بالاخره یاد یکی از دو مادربزرگ خودم افتادم که همیشه انگار صدایش از ته چاه درمیآمد و خیلی نحیف بود. بغضی داشت در صدایش. سعی کردم از مادربزرگم در بازسازی صدا الهام بگیرم».
با «هیچ» بازی میکنم
رزیتا غفاری بازیگر نقش «شیوا» نسبت به دیگر بازیگران، نقش کوتاهتر ولی بااهمیتی دارد. او نیز تاکنون سابقه همکاری و آشنایی با آرش عباسی را نداشته است. با این حال شرایطی فراهم شد که وی در 2 کار از این نویسنده و کارگردان ایفای نقش کند: «قبل از «آفتاب...»، در نمایش «لابی» بازی داشتم که متن آن را آقای عباسی نوشته بود و خاطره خوبی از آن داشتم، چون همیشه برای شروع و وارد شدن به یک کار تازه بخصوص تئاتر وسواس داشتم ولی متن آقای عباسی را آنقدر دوست داشتم که سریع پذیرفتم در گروهی باشم که خیلی کارهای قبلیشان را ندیده بودم. پس از لابی، مایل بودم دوباره با ایشان همکاری کنم که لطف کردند و پیشنهاد کار بعدیشان را به من دادند، با این تفاوت که آقای عباسی میخواستند خودشان آن را کارگردانی کنند. نقشی که پیشنهاد دادند، بسیار نقش زیبایی بود. وقتی آن را خواندم، دیدم تفاوت بازی با نقشی که در لابی داشتم، کاملا در آن وجود دارد که این وسوسه را در من ایجاد میکرد حتما کار را قبول کنم».
وقتی از این بازیگر درباره با متن نمایش «آفتاب...» و ویژگیهایی که سبب حضور او در کار شد، میپرسیم، با خنده میگوید: «من خیلی غیرحرفهای برخورد کردم با خواندن این نمایشنامه، به دلیل اینکه اول نقش «شیوا» را کامل خواندم! چون اپیزودهای آن جدا بود.روز اول که رفتم پیش آقای عباسی، پرسیدند نمایشنامه را مطالعه کردید؟ گفتم بله، خیلی خوب بود. گفتند نظرتان در مورد نقشهای دیگر چه بود؟ گفتم ببخشید آقای عباسی، اعتراف میکنم فقط دیالوگهای نقش شیوا را خواندم. بعد رفتم متن را کامل خواندم ولی برایم جالب بود آقای عباسی شخصیتپردازی را طوری انجام میدهد که هیچوقت فقط روی یک شخصیت، تمرکز نمیکند و سعی دارد روی تکتک شخصیتها کار کند.یعنی هر شخصیتی آغاز و پایان داشته باشد. ما این را در سینما و تلویزیون نمیبینیم. در تلویزیون شخصیتهای ما تقریبا تکبعدی هستند ولی در تئاتر اینطور نیست، یعنی بعد از اینکه یک پسزمینه از او میبینیم، روی صحنه در مسیری مشخص حرکت میکند و سرانجامش را روی صحنه میبینیم. این خیلی برایم لذتبخش بود».
بازیگر نقش «شیوا» در مورد بازی خودش و ادامه حضور در تئاتر نیز اظهار میکند: «شخصا از نقش و بازی خودم راضیام اما با توجه به تعریفهایی که توسط دوست و غیردوست شده و شنیدم، گویا همه از کارم راضی بودند. از این بابت خیلی خوشحالم و برای من تجربه خوبی بود. امیدوارم از این پس، پیشنهادهای خوبی در زمینه تئاتر داشته باشم که اگر نداشته باشم، متاسفانه بهرغم میلی باطنیام نمیتوانم به کار تئاتر ادامه بدهم».
تکلیف بعضیها با خودشان روشن نیست!
اینکه یک بازیگر پس از 32 سال غیبت در حوزه تخصصی خودش یعنی تئاتر برای ایفای نقش در نمایش یک کارگردان جوان، از محل سکونت فعلیاش «سوئد» عازم وطن شود، میتواند دلیلی موجه باشد بر اهمیتی که آن بازیگر برای هنر تئاتر قائل است. «محمد مطیع» خود را عاشق تئاتر معرفی میکند. او که توسط «رزیتا غفاری» به گروه نمایش «آفتاب...» معرفی شده، از بازی در نقش «سرهنگ مجلسی» خرسند و راضی است. جالب آنکه نمایش «آفتاب...» به موضوع مهاجرت میپردازد که مطیع، خود به نوعی آن را تجربه کرده است. او در اینباره معتقد است: «مساله این نمایشنامه، فقط مهاجرت نیست. فکر میکنم پرداختن به آن، کمی پیچیدگی به وجود میآورد. خیلیها هستند که مهاجرت میکنند. آن طرف مرز کسانی هستند که سالهاست بلاتکلیفند. تکلیفشان با خودشان روشن نیست. همه پلها را پشت سرشان خراب کردهاند و این بزرگترین اشتباه است. گمان نمیکنم در این مملکت، هیچ ارگانی به کسی بگوید حق ندارید بروید. همه آزادند. بروند و بیایند. ما خیلیها را داریم که دارند سرتاسر نقاط دنیا زندگی میکنند. اینکه کسی برود آنطرف و شروع کند به سخنپراکنی و... کار درستی نیست. میخواهی آنجا زندگی کنی؟ زندگی کن اما اینجا هم مملکت توست. بیا، برو. اینها آدمهای مملکت تو هستند».
محمد مطیع با آنکه در نمایش «آفتاب...» خیلی قدرتمند و شایسته حاضر شده اما به دلیل سالها دوری از فضای تئاتر کشور و بیخبری از کم و کیف آن، حرف چندانی برای بازگوکردن ندارد. تنها به اعلام این نکته بسنده میکند که دوست دارد با جوانها کار کند و همچنین اندکی از فضای به نسبت نامطلوب تئاتر ایران گلهمند است که بازیگران و هنرمندان آن باید به سختی و فقط با عشق به کارشان، برای مبلغی ناچیز روی صحنه حاضر شوند و هر شب هم دلشان بلرزد که نکند کارشان امشب یا فرداشب تعطیل بشود!
احمدرضا حجارزاده / جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم