پُستخانه

کد خبر: ۴۵۴۸۹۹

3-گفتم رونویسی از نوشته‌های دیگران، ممنوع؟! 4-یا وبلاگ خودت، یا صفحة بروبچ. 5-کوتاه بنویس، وگرنه، باس ببخشی اگه به خاطر کمبود جا، علامتِ [...] می‌آد تو متنت. 6-پارتی‌مارتی‌بازی نه‌ریییییم‌هاااا، مگه واسه نوشته‌های طنز و بانمک. پارتی نداری؟ آاااخی گووووگگولی‌مگول! پَ یه‌چی بِنیس چفت و بستش درست باشه، به درد دیگرانم بخوره، آخرش نگیم: «حالا منظور؟»! خودم هوات رو دارم! 7-تا رسیدن نامه یا ایمیلت، یه یکی دو ماهی (نااااقاااابل!) صبر کن. بچّه‌م رو گاااازه و چم‌دونم نامه‌م نوبره و اینام چیییی؟... نددارییییمممم جوووونم!

کبوتران خیالتان را [بَه‌بَه!]، افزون بر چاپار [اَه‌اَه!]، می‌توانید به شناسة pasukhgoo در «جیمیل» هم ایمیل کنید (پینگیلیش، فارگیلیسی، ختم کلووووم: هر چی بش می‌گینُ از بیخ، بیخ‌بییییخ... اصاب‌مصاب نه‌رماااا! هیس! هیس! دِهَه! زبوندرازی می‌کنه واسه‌م! دِ!).

سید میلاد و اشکان اشرفی: [...] آنانی که روزگاری مادر کنارشان بود و آن‌گونه که باید قدرش را ندانسته‌اند، حالا متوجه این موضوع می‌شوند که مادر عجب نعمت خاصی ا‌ست و بی‌همتاست. گویند هر که در این عالم اعتبارش فراگیر شد، از دعای مادر بوده و بس. مادرم عاشقانه دوستت دارم.

پیمان مجیدی: به صَرفِت نبود صرف عشق/ عاشق/ معشوق که تا رفتم/ رفتی/ رفت از یادت/ یادم/ یادش به خیر که تا عاشق بودم/ بودی/ و بود عشقی بین من/ تو/ او که گفت از گذشته/ حال/ آینده و تا هستم/ هستی/ هست دنیا، دوستت داشتم/ دارم/ و خواهم داشت و نمی‌شه فراموشم/ فراموشت/ فراموش شد آن عشق، پس چرا؟

به دلیلِ هکذا! و حبذا! و کذا کذا کذا! (گرفتی؟!)

سید رضا تولایی‌زاده: باز دوباره آمد زمستان/ فصل سپید باغ و گلستان/ برف می‌باره دونه به دونه/ نشسته هر جا خونه به خونه/ برمی‌دارم من پارویی چوبی/ جمع می‌کنم برف جایی بخوبی/ ساکت و پر شور، بدون حرفی/ وقتی که ساختم سر و تنش را/ کلاه گذاشتم روی سرش را/ به گردن او شالی پیچیدم/ برای چشماش زغال خریدم/ هویج گذاشتم به جای بینی/ چقدر می‌خندی اگه ببینی/ آن‌وقت می‌شم من خستة خسته/ مادر خوبم می‌گه که بسه/ بیا عزیزم سرما می‌خوری/ کمی بشین تو پیش بخاری/ دست بردار از این آدمک چاق/ بیکار نشسته کنار این باغ/ فردا دوباره می‌ری سراغش/ بازی می‌کنی می‌پرسی حالش/ گوش می کنم من حرف مامانم/ آن مهربانم، عزیزجانم.

حسنا: قدم می‌زنم. قدم می‌زنم در پائیز خاطراتم. انگار خاطره‌هایم فصل دیگری ندارد. دنبال نورم. نوری که بهار را نشانم دهد. دیگر نمی‌توانم از پائیز خاطراتم بیرون بیایم. در این زندان گیر افتاده‌ام. باران می‌بارد. می‌روم زیر باران تا از خاطراتم تهی شوم. خیس شده‌ام اما باز هم همان‌جا هستم. یک جا نشستم. مانند درخت دستانم را به سوی آسمان بلند کردم. نوری دیدم که بدون آن‌که به زمستانی برسم، بهار را نشانم داد.

زهرا تعلیمیان از بندر آستارا: [...] در این سکوت شب تو را من دوست می‌دارم ای ستارة اقبالم. در شب هنگام به تو می‌نگرم تا شاید روزی تو را در دست گیرم.

جوجه 18 روزه: فراموش کردن بعضی چیزها دیوانگی‌ست، فراموش نکردن بعضی چیزا هم دیوانگی‌ست؛ پس تمام عاقلان اندکی دیوانه‌اند و همة دیوانگان اندکی عاقل...!

صداش رو در نیار... فقط همچی یواشکی به خودم بگو که الان من و تو جزو کدوماشونیم؟ هووووم؟! (دِ گفتم یواشکی تو گوشم بگو دیگهههه... همة عالم و آدم فهمیدن که! ایشششش!)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها