او درباره یکی از بهیاد ماندنیترین حادثههای زندگیاش میگوید: تقریبا 6 سال پیش بود که از سرکار آقای شیرمرز به همراه منشی صحنه که دوستم بود به سمت تهران برمی گشتیم.او ادامه داد: من پشت فرمان نشسته بودم و گرم صحبت بودیم که ناگهان یک تریلر از مقابل آمد؛ نمیدانستم چه کنم تنها ماشین عظیمالجثه را میدیدم. نمیدانم ماشین را چگونه کنترل کردم، تنها میدانم بعد از صدای ترمز همه جا ساکت شد. من در این حادثه دچار مشکل نشدم، اما دوستم کتف و کمرش شکست، در آن لحظه که من فرمان را رها کردم و منشی صحنه را چسبیدم جای بامزه آن اینجا بود، زمانی که از ماشین پیاده شدم به راننده تریلی گفتم تمام خسارت شما را میدهم. او هم به ماشین داغون شده من نگاهی کرد و گفت: ما کارمان جابهجایی آهن است و خسارتی به ماشین من نخورده است. شما فکری به حال ماشین خودتان کنید. آن لحظه حس بدی داشتم، شوکه شده بودم و دوستم هم رنگش کبود شده بود، هنوز هم که این خاطره را تعریف میکنم دچار وحشت میشوم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم