آخرین لبخند مادر

کد خبر: ۴۵۲۵۷۷

بالاخره توانش تمام شد و نتوانست با بیماری مبارزه کند. این بار هم او بازنده این بازی مسخره بود و ما را تنها گذاشت. غم از دست دادن او به قدری برایم سخت و غیرقابل تحمل بود که حتی نمی‌توانستم نفس بکشم. دلم می‌خواست بمیرم و زودتر پیش او برگردم.

مادرم همیشه پشتیبان من بود؛ وقتی در مدرسه موفق می‌شدم بلندترین صدای تشویق مربوط به او بود، وقتی ناراحت بودم و نمی‌توانستم مشکلاتم را به تنهایی تحمل کنم همیشه کنارم حضور داشت و به حرف‌هایم گوش می‌کرد، وقتی پدرم مرد او به من دلداری ‌داد و آرامم ‌کرد، در دانشگاه او مرا تشویق می‌کرد و می‌گفت باید به درس خواندن ادامه دهم و در تمام زندگی همیشه دعایم می‌کرد.

زمانی که پزشکان بیماری مادر را تشخیص دادند، خواهرم بچه‌دار شده و برادرم هم بتازگی ازدواج کرده بود. بنابراین همه وظایف برعهده من بود؛ اما من با این‌که فقط 27 سالم بود، از این کار راضی بودم و به خودم افتخار می‌کردم.

همان‌طور که آرام روی سکو نشسته بودم، رو به آسمان از خداوند پرسیدم: «حالا چه کار کنم؟ از این به بعد چطور زندگی کنم؟»

زندگی‌ام پوچ و بیهوده شده بود. برادرم کنار همسرش نشسته بود و خواهرم هم همراه خانواده‌اش سوگواری می‌کرد. اما من تنها نشسته بودم و حسرت روزهای خوبی را می‌خوردم که همراه مادرم احساس تنهایی نمی‌کردم. هیچ کس متوجه من نبود. هیچ کس نمی‌دید من چقدر تنها و ناراحت هستم. جای مادرم کنار من بود، اما امروز خودش حضور نداشت. سال‌ها ما همراه هم زندگی کرده بودیم؛ زندگی من در آماده کردن غذا برای او، غذا خوردن همراهش، دکتر رفتن، صحبت کردن با او و.... خلاصه می‌شد. اما حالا او پیش خدا بود. کار من هم تمام شده و باید از این به بعد تنها زندگی می‌کردم.

در حال و هوای خودم بودم که ناگهان صدای بسته شدن دری را پشت سرم شنیدم. بعد از آن هم صدای قدم‌هایی محکم و سریع که در امتداد سنگفرش قبرستان جلو می‌آمد. برگشتم و مرد جوانی را دیدم که گریه‌کنان راهش را ادامه می‌داد و به سمت ما حرکت می‌کرد.

روی اولین صندلی خالی نشست. چشم‌هایش پر از اشک شد و سرش را پایین انداخت تا آرام گریه کند. در همان حال باصدایی گرفته و بغض‌آلود زمزمه‌کنان گفت: من دیر رسیدم.

او داشت برای ما توضیح می‌داد در حالی که هیچ نیازی به توضیح نبود. بعد از این‌که کمی آرام‌تر شد، نگاهش را به دسته گل‌ها انداخت و گفت: چرا اسمش را «مارگارت» نوشتید؟ او اسم «مری» را دوست داشت.

با این‌که او را نمی‌شناختم، آرام برایش توضیح دادم که اسم مادر همیشه مارگارت بوده و هیچ وقت کسی او را مری صدا نکرده است. تعجب می‌کردم چرا این آدم اینجا نشسته است؟ چرا پیش بقیه مردم نیست؟

او با گریه‌ها و اشک‌هایش نمی‌گذاشت من آرام باشم و بتوانم راحت با مادرم صحبت کنم. بعد هم با صدایی تقریبا بلند گفت: او همیشه مری بوده، مری پیترز!

همه به او خیره شده بودند و متعجب نگاهش می‌کردند. از او اسم کلیسا را پرسیدم و متوجه شدم اشتباه آمده است. میان گریه و عزاداری، همه خندیدند ولی سعی کردند خنده‌شان را از بقیه مخفی کنند. به مرد غریبه نگاه کردم که دستپاچه و گیج بود و نمی‌دانست باید چه کار کند. در همان لحظه حس کردم مادرم کنارم است، او را دیدم که برای آخرین بار به من لبخند می‌زد. آخرین لبخند مادر در میان خنده بلند حاضرین در کلیسا دیده می‌شد و خوشحال بودم که یک بار دیگر او را می‌بینم.

یک سال بعد از آن ماجرا من با اریک (همان پسر جوانی که راه را اشتباه آمده بود)، ازدواج کردم و تنهایی‌ها و ناراحتی‌هایم کمتر شد. در آن روزها خیلی خوب فهمیدم که خداوند هیچ وقت انسان را تنها نمی‌گذارد؛ حتی در اندوه و غصه. امسال بیست و دومین سالگرد ازدواج من و اریک است و هر دو شاد و خوشحال کنار هم زندگی می‌کنیم.

ترجمه: زهره شعاع

Motivateus.com

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها