داستان زندگی زنی که در نوجوانی زندانی شد

زیاده‌خواهی کار دستم داد

«المیرا ـ ن» زنی 33 ساله است که در 16 سالگی به زندان افتاد و یک سال و نیم در حبس ماند. او در خانواده‌ای پرجمعیت به دنیا آمد و 4 برادر و 3 خواهر دارد پدرش کارگری ساده بود و المیرا همیشه از وضع زندگی‌اش احساس نارضایتی می‌کرد برای همین بعد از آن‌که ترک تحصیل کرد با پسری جوان دوست شد و همراه او شروع به سرقت کرد. المیرا می‌گوید: ما دخل مغازه‌ها را می‌زدیم تا پول جمع کنیم و بتوانیم با هم ازدواج کنیم اما آخر سرگیر افتادیم و او به زندان بزرگسالان رفت و من بند نوجوانان.
کد خبر: ۴۵۱۶۶۴

خانواده المیرا بعد از زندانی شدن طردش کردند و او یک سال و نیم بعد وقتی آزاد شد دیگر در خانه پدرش جایی نداشت. زن جوان توضیح می‌دهد: برای دختری در آن سن و سال سخت بود که آواره و بی‌پناه باشد یادم است شب اولی را که آزاد شدم در اتوبوس خوابیدم از شهرمان سوار اتوبوسی شدم تا به تهران بیایم شب را در آنجا خوابیدم در همان اتوبوس. چند نفر به من پیشنهادهای نامربوط دادند اما تجربه زندان به من یاد داده بود باید از خودم محافظت کنم و نگذارم دوباره از مسیر صحیح زندگی منحرف شوم.

المیرا در تهران ماندگار و در خانه خاله‌اش ساکن شد اما بعد از مدتی فهمید خاله‌اش در کار خلاف و خرید و فروش مواد‌مخدر است و می‌خواهد او را هم به همین راه بکشد برای همین به شهر خودشان بازگشت و با التماس در خانه پدر ماند و با اولین خواستگارش ازدواج کرد. او می‌گوید: ازدواج ما زیاد طول نکشید بعد از یک سال طلاق گرفتم چون شوهرم معتاد بود بعد از جدایی دوباره به تهران آمدم آن موقع 20 سالم بود و راحت‌تر می‌توانستم زندگی کنم در یک پانسیون اتاق گرفتم و دنبال کار گشتم در آن یک سال که متاهل بودم آرایشگری را کم و بیش یاد گرفته بودم برای همین توانستم در یک آرایشگاه برای خودم کار پیدا کنم اما چون تجربه‌ام کم بود حقوق کمی هم می‌گرفتم به هر حال هزینه‌هایم تامین می‌شد.

المیرا سه سال را به این شکل زندگی کرد تا این‌که با مردی جوان که از همسرش جدا شده بود آشنا و با وی ازدواج کرد. او می‌گوید: در این مدت دورادور از خانواده‌ام خبر داشتم اما دیگر منزلشان نمی‌رفتم شوهرم در یک لوسترسازی کار می‌کرد من قبل از ازدواج موضوع را به پدرم گفتم و او هم مخالفتی نکرد برای عقدمان هم همراه مادرم به تهران آمد بعد از آن دیگر برای خودم خانه‌ای داشتم و همراه شوهرم کار می‌کردیم تا اجاره‌مان عقب نماند. بعد از 2 سال هم اولین و تنها بچه‌ام که پسر است به دنیا آمد بعد از تولد او مدتی سر کار نرفتم یعنی یک سال خانه‌نشین شدم اما بعدش مادرشوهرم از بچه مراقبت کرد و من دوباره به آرایشگاه برگشتم.

المیرا حالا از زندگی‌اش راضی است و می‌گوید: درست است اعیان نیستیم ولی خوب به اندازه خودمان خوب زندگی می‌کنیم. آدم اگر قناعت کند هیچ وقت مشکلی برایش پیش نمی‌آید همه دردسرها از زیاده‌خواهی است من اگر زیاده‌خواهی نمی‌کردم هیچ وقت به زندان نمی‌افتادم و حال و روزم خراب نمی‌شد. بعد از آزادی واقعا روزهای سختی را پشت سر گذاشتم که امیدوار هستم برای هیچ جوانی پیش نیاید.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها