یعقوب محبوبوند، قهرمان چندین دوره وزنهبرداری کشوری و دارای بیش از 100مدال داخلی و بینالمللی، اواخر خرداد امسال در منطقه شهریار با واردآمدن ضربه چاقو به قلبش جانش را از دست داد در حالی که قاتل و مقتول همدیگر را نمیشناختند.
علی عطار، نماینده دادستان که برای دفاع از کیفرخواست در شعبه 71 دادگاه کیفری استان تهران حاضر شده بود، میگوید: آنطور که گزارشهای موجود در پرونده نشان میدهد، هومن جوان 21ساله بعد از اینکه نیوشا دختر مورد علاقهاش را با موتور به نزدیکی خانهاش میرساند با چند جوان درگیر میشود و آنها به اینکارش اعتراض میکنند. آنها به شدت هومن را کتک میزنند و این جوان به خانه میرود و شوکر و قمه برمیدارد و برای تلافی برمیگردد، اما در این درگیری به اشتباه به سمت یعقوب محبوبوند حمله و او را با ضربه چاقو مجروح میکند. این جوان با به صدادرآوردن شوکر دیگر اهالی را هم میترساند و به آنها هم صدماتی وارد میکند بنابراین او به عمد اینکار را کرده است و کسی را به قتل رسانده که در درگیری حضور نداشته.
او در مورد ادعای هومن درخصوص مستیاش میگوید: این حرف نمیتواند درست باشد چرا که اولا هومن بعد از مرحله اول درگیری با هوشیاری کامل سوار موتور میشود، به سراغ یکی از دوستانش میرود و بعد او را سوار موتور میکند، شوکر و قمه برمیدارد و به محل برمیگردد. دوم اینکه بعد از قتل دوباره سوار موتور میشود و به خانه میرود، لباسهایش را عوض میکند و پول از پدرش میگیرد و فرار میکند بنابراین او آنقدر هوشیار بوده که بداند چه میکند و کسی را کشته و حالا باید فرار کند. بنابراین او هوشیار بوده و نمیتواند ادعا کند در حالت مستی دست به قتل زدهاست.
چیزی به یاد ندارم
هومن در پاسخ به گفته های دادستان میگوید: اصلا از قتل چیزی به یاد ندارد.
تعریف کن چطور یعقوب را کشتی؟
نمیدانم، اصلا یادم نمیآید.
چرا به سمت او حمله کردی؟
نمیدانم، چیزی به یاد ندارم.
چطور فرار کردی؟
این را هم به یاد ندارم.
چه چیزی از حادثه به یاد داری؟ آن را تعریف کن.
من با نیوشا دوست بودم؛ حدود 2 هفتهای میشد که با هم دوست بودیم. آن روز قرار بود همدیگر را بیرون ببینیم. من نیوشا را خارج از محل سوار موتور کردم و با هم به کارگاه رفتیم. دوستم ویسکی خریده بود، مقدار زیادی ویسکی خوردم و بعد نیوشا را سوار موتور کردم. بقیه اتفاق را به یاد ندارم.
دوستت میگوید مدعی شدی چند نفری تو را زدهاند و لباسهایت هم پاره بوده و با هم سوار موتور شدید و رفتید. بعد تو به سمت مردم حمله کردی و آنها را زدی. از این ماجرا چیزی به یاد داری؟
هیچ چیز نمیدانم، من اصلا یادم نیست چه کردهام اگر هوشیار بودم که اینکار را نمیکردم. آنطور که میگویند من اصلا با یعقوب درگیری نداشتم، اما به سمت او حمله کردم. اگر هوشیار بودم که اینکار را نمیکردم. من اشتباه کردم قبول دارم اما واقعیت این است که چیزی به یاد نمیآورم.
میدانی اولیایدم برایت درخواست قصاص کردهاند؟
من واقعا از آنها معذرت میخواهم، خیلی کار بدی کردم، اما در حالت عادی نبودم.
مست بود و گریه میکرد
در حالی که هومن مدعی است چیز زیادی به یاد ندارد، دوستش آرش مستی او را تایید میکند و جزئیات را میگوید: من در سفرهخانه سنتی نشسته بودم که هومن سراغم آمد، من را صدا زد گفت که حالش خوب نیست و خواست که او را به خانه خواهرش برسانم. سوار موتور شدم. در راه یکدفعه فریاد زد و گریه کرد. گفت: مرا زدهاند و من هم میزنمشان. گفتم هومن چه شده گفت فقط برو حرفی نزن. دیدم اینطور است با شوهرخواهرش تماس گرفتم و گفتم هومن مست است و میخواهد دعوا کند. گفت او را سر میدان بیاور من هم میآیم و پدرهومن را هم خبر میکنم. سر میدان رسیدم، دیدم آنها ایستادهاند. پدر هومن او را سوار ماشین کرد هومن گریه میکرد و میگفت که من را زدهاند. او مرتب خودش را میزد شوهرخواهرش سعی کرد او را آرام کند.
آرش که خودش متهم به معاونت در قتل است، ادامه میدهد: گریه میکرد و فریاد میزد. از ماشین پیاده شد اینبار شوهرخواهرش دنبالش رفت. نتوانستیم او را سوار ماشین کنیم پدرش میگفت پسر شر به پا نکن اما نمیشد آرامش کرد ومرتب خودش را میزد. داشتم با شوهرخواهرش صحبت میکردم که یکدفعه دیدم هومن نیست. او با سرعت داشت به سمت انتهای خیابان میدوید یک شوکر و یک قمه هم دستش بود. به شوهرخواهر هومن گفتم الان کار دستمان میدهد. دنبالش رفتیم. هومن فریاد میزد کی من را زد بیاید جلو او صدای شوکر را درمیآورد و مردم را میترساند، شوهرخواهرش جلو رفت او را با چاقو زد، جوان دیگری را هم زد. شوهرخواهر هومن گفت من میروم پلیس بیاورم مردم چیزهایی پرت میکردند. متوجه نشدم به کسی آسیب جدی زده است. دیدم به سمت یعقوب رفت و ضربهای هم به او زد، اما متوجه نشدم که ضربه کاری بوده. جلو رفتم به من هم حمله کرد به مردم گفتم فحاشی نکنید، تحریکش نکنید، بگذارید من ببرمش. در همین حین که هومن داشت دنبال مردم میکرد، جوانی با آجر به صورتش کوبید و او را گیجکرد. فرصت مناسب بود، او را سوار موتور کردم و به خانه پدرش بردم و او را تحویل دادم. دیگر از چیزی خبر نداشتم تا اینکه شنیدم فرار کرده.
او میگوید: هومن واقعا مست بود آنقدر که اصلا نمیدانست چه میکند. ما که 3 نفر بودیم نتوانستیم جلویش را بگیریم.
هرگز آن روز را فراموش نمیکنم
همسر یعقوب محبوبوند از آنچه دیده میگوید. او که هنوز پیراهن سیاه عزای شوهرش را به تن دارد، میگوید: یعقوب در بغل من جان داد. داشتم او را به بیمارستان میبردم که تمام کرد.
او میگوید: با دخترم بیرون رفته بودیم. زیاد طول نکشید، وقتی برگشتم دیدم که شوهرم دولا شده و چوبی دستش است. شوهرم اهل دعوا نبود فکر کردم شوخی میکند اما وقتی صاف شد و من پیراهن خونیاش را دیدم فهمیدم این یک شوخی نیست.
جلوی در ایستاده بود و میخواست جلوی جوان مست را بگیرد. میگفت نمیگذارم وارد خانهام شوی. دختر بزرگم درخانه بود و یعقوب میترسید که به او آسیبی برسد. به همین خاطر هم داشت مقاومت میکرد.
لباسش خونی بود. گفتم یعقوب چاقو خوردی!گفت نه،خون هر لحظه بیشتر میشد پیراهنش را بالا زدم و دیدم که خون فواره میکند. گفتم یعقوب چاقو خوردی. به دیوار تکیه داد و سرش را به نشانه تایید تکان داد. بعد سفید شد و روی زمین افتاد. اورا سوار ماشین کردم که در راه بیمارستان جانش را از دست داد. هیچکدام از همسایهها نیامدند که به ما کمک کنند.
من به فکر جان شوهرم بودم به همین خاطر هم رو به جوان مست کردم و پرسیدم چرا زدی؟ او فقط نگاه کرد و جوابی نداد.
او در مورد چرایی این درگیری میگوید: ظاهرا هومن با همسایهای که سمت چپ خانه نیوشا زندگی میکند، دعوا کرده بود و به اشتباه سراغ ما که در همسایگی راست نیوشا بودیم، آمده بود. او سمت چپ و راست را اشتباه گرفتهبود. به هر حال شوهر من مقصر نبود.
من 2 دختر نوجوان دارم که شاهد قتل پدرشان بودهاند و به شدت تحت تاثیر قرار گرفتهاند. یعقوب برای بچههایش پدری مهربان بود و حالا دخترانم چیزی بجز قصاص قاتل پدرشان را نمیخواهند. هومن باید تاوان کارش را پس دهد.
او بیدلیل یعقوب را کشت. آنها حتی یکبار هم با هم صحبت نکرده بودند که باعث اختلاف و درگیری شود، بنابراین هومن باید مجازات شود.
علیرضا رحیمینژاد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم