‌‌بیا به ‌آینه بر‌گردیم

کد خبر: ۴۴۹۹۴۸

وقتی ذهنت بر زبانت نمی‌آید، وقتی معلوم نیست باد از کدام سمت می‌آید، وقتی نمی‌دانی رودخانه جانت به کدام دریا می‌ریزد، وقتی معلوم نیست دریا به کدام سمت می‌رود و باد از کدام بلندی می‌وزد، نمی‌شود فهمید مشرقی یا مغربی‌شدن درختان از جاذبه طلوع و غروب است یا از وزش بادهای موسمی.

مهربان من!‌ چشم‌هایت آیه‌هایی ناخوانده‌اند، هر صبح سوره‌ای از نگاهت جریان می‌یابد، بدون شرح و تفسیر.

من که زندگی‌ام را در کنارو صادق‌‌ترین آینه،‌ با خواندن بلندترین آیه در کنار تو شروع کردم، آمدم که بمانم، آمدم که بخوانم آیات بلند نگاه نورانی تو را که حالا بارانی می‌بینمش.

مهربان من! لب باز‌کن تا رودخانه‌های جهان به جریان بیفتند. لب باز کن تا بیدهای مجنون عاقل شوند و آسمان به یادش بیاید که باید قطره‌قطره به پای سنگ‌ها هم بیفتد.

زندگی را با نگاه تو آغازکردم، در زیر سایه آیاتی که بوی خدا داشتند، زندگی را به امید تو آغاز کردم در کنار آب و آینه و لبخند. چرا حالا احساس می‌کنم نمی‌شناسمت، چرا فکر می‌کنم هر لحظه از من دور می‌شوی،‌دور دور، داری می‌روی، به کجا چنین شتابان؟

برگرد و ببین هنوز بهار در ساقه‌های نرگس جوانه می‌زند، هنوز گلدان خالی خانه منتظر گل‌هایی است که من برای تو می‌آورم یا تو برای من. فرقی نمی‌کند گلدان منتظر است.

وقتی سکوت می‌کنی، وقتی فقط نگاه می‌باری، از کجا بدانم به کدامین قبله نیایش می‌کنی و سرانگشتانت برای چه در آسمان می‌دوند، کجا می‌روی؟ با این سکوت سرشاری که داری؟ این منم مرد همیشه زندگی تو که روزی به اعتمادش اعتقاد داشتی و امروز شانه‌اش را شایسته اشک‌هایت هم نمی‌دانی ـ البته این را من فکر می‌کنم ـ بازگرد با دلت هم‌آواز باش. زندگی با عشق بهارانه‌تر است. من می‌دانم. کلاغ لکه سیاهی است بر دل آسمان. کلاغ دشنام فجیعی است از زبان درخت. کلاغ وزن شعرهای مرا به هم می‌ریزد و قافیه‌های زیبایی ندارد، ولی آمدنش سپیدی برف را نوید می‌دهد و سوز سرمایی که استخوان‌هایمان را می‌ترکاند در تنهایی بی هم بودن.

مهربان من. لب باز کن، بگو، بخند، بارانی باش مثل بهار پارسال، اردیبهشتی باش سرسبز و چالاک، فروردینی باش نورسته و شاداب، کلاغ‌ها ما را به زمستان می‌برند. هر چند در سر شاخه‌ها نشسته باشند، کلاغ ردیف و قافیه خوبی برای شعرهایمان نیست.

مهرمان من. به آینه برگرد، به آب، به قرآنی‌ که در کنار سفره‌مان بود و آن قندهای ساییده شده شیرین که فقط شایسته بودند از شانه‌هایت سُر بخورند تا قدم‌هایت.

مهربان من. سکوت شایسته لب‌های تو که با نفرین میانه خوبی ندارند نیست. با خودت صادق باش. کلمات پاره‌های دل آدم‌اند. کلمات گدازه‌های دل عاشق است. اشک‌ها، دل مذاب عشاق‌اند و ما زنده‌ایم که زندگی کنیم.

به کجا چنین شتابان؟ برگرد، تا زمانی که پشت به آفتاب بروی، سایه خودت را لگد می‌کنی. به سمت آفتاب بیا، به مشرق نگاه کن که همسر توام، به خورشید عشقی که از سینه‌ام طلوع کرده به بارانی که هر روز و هر شب به پایت می‌بارم.

به کجا چنین شتابان. بایست، تو باید مبدأ دویدن‌هایم باشی. من دارم می‌دوم اگر نمی‌آیی، بایست هر قدم به نگاه خورشید‌ی‌ات بیشتر می‌رسم، ما برای هم زندگی می‌کنیم مهربان، هرچند بی‌هم هستیم. برای هم بودن مهم‌تر از با هم بودن است.

علی بارانی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها