در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
نیما تک فرزند خانواده است، خانوادهای که از آن خاطره خوشی ندارد. او میگوید: پدر و مادرم هر دو معتاد بودند و نمیتوانستند از من مراقبت کنند برای همین از بچگی کسی را نداشتم که به فکر من باشد. از صبح تا شب در کوچهها بودم و از همان موقع شر بهپا میکردم هنوز 10 سالم نشده بود که سیگاری شدم بعد هم که به دبیرستان رفتم، موادمخدر را تجربه کردم.
نیما تا کلاس اول دبیرستان بیشتر درس نخواند و به خاطر سرقت از همکلاسیهایش از مدرسه اخراج شد، بعد با همدستی مردی که 12 سال از خودش بزرگتر بود، شروع به کیفقاپی کرد و به کانون اصلاح و ترتیب رفت. او میگوید: در کانون میتوانستم درس بخوانم اما حالش را نداشتم وبعد از 2 سال آزاد شدم. پدرم به خاطر مصرف زیاد فوت شده بود و مادرم هم اصلا حال و روز خوبی نداشت برای همین من زیاد به خانهمان نمیرفتم و هر شب جایی میخوابیدم؛ خانه دوستان و حتی در پارک. من هیچ وقت زندگی درست و حسابی نداشتم. آن موقعها که کیفقاپی میکردم با پولی که به دست میآوردم برای خودم خوش میگذراندم و جاهایی میرفتم که پدرم هیچ وقت من را نبرد. یکی دو بار شهربازی رفتم چند بار هم به رستوران رفتم اما از همه بیشتر جاده کن را دوست داشتم،چون با بچهها میرفتیم، قلیان میکشیدیم و خوش میگذشت.
جوان زندانی بعد از اتمام اولین محکومیتش دوباره به همان مسیر خلاف برگشت. او توضیح میدهد: دنبال کار رفتم و اتفاقا در یک موتورسازی مشغول کار شدم ولی فایدهای نداشت. از دزدی بیشتر و راحتتر پول درمیآوردم برای همین دوباره به سرم زد سرقتها را شروع کنم. منتظر یکی از بچههای کانون بودم، وقتی آزاد شد سراغم آمد و با هم کارمان را شروع کردیم البته یک نفر دیگر هم به ما اضافه شد. محمود را از قبل میشناختم بچه خوبی بود یعنی اهل حال بود و خیلی با هم تفریح میرفتیم، تصمیم گرفتیم زورگیری کنیم.
متهم در این دوران بیش از قبل به مواد مخدر وابسته شده بود. او میگوید: دیگر کاملا معتاد شده بودم ، اگر مواد به من نمیرسید حالم بد میشد برای همین باید حتما سرقت میکردم. ما شبها یا صبحهای زود در خیابانها و کوچههای خلوت مردم را گیر میانداختیم و با تهدید چاقو زورگیری میکردیم. معلوم نبود هر دفعه چقدر گیرمان میآید ولی به هر حال از هیچ بهتر بود.
سرقتهای نیما همچنان ادامه داشت که مادرش به زندان افتاد. او میگوید: مادرم برای اینکه خرج اعتیادش را دربیاورد، مواد هم میفروخت و سرانجام او را گرفتند، من که اصلا ملاقاتش نرفتم راستش یک هفته طول کشید تا بفهمم او را گرفتهاند.
متهم داستان زندگیاش را اینطور ادامه میدهد:زندگی که نداشتم ،شده بودم یک آدم خیابانی از اینهایی که هیچ جا و مکان درست و حسابی ندارند. دیگر همان تفریحهای سابق را هم نداشتم فقط برایم این مهم بود که مواد گیر بیاورم و بکشم. هیچ بعید نبود موقع سرقتها قتل هم انجام بدهم. یکبار که طرف خواست مقاومت کند او را زدم اما خوشبختانه زخمش سطحی بود و اتفاقی برایش نیفتاد.
نیما همینطور به جرایمش ادامه میداد که یک روز توسط ماموران گشت پلیس دستگیر شد. او میگوید: بعد از سرقت، گشت از راه رسید و شاکی مشخصات ما را داد، من هنوز فرار نکرده بودم و نمیتوانستم بدوم برای همین گیر افتادم و مجبور شدم دو همدستم را هم معرفی کنم. از آن زمان در زندان هستم و فعلا حکمم نیامده است ولی حتما 2 سالی را باید در حبس بمانم، تازه میخواهم آزاد شوم که چه بشود. من که خانه و زندگی ندارم شاید زندان برایم بهتر باشد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: