در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
زیبا 29 ساله بود که با غفور ازدواج کرد. این ازدواج اجباری نبود اما او خودش را برای چنین وصلتی به نوعی مجبور کرد. زندانی سابق توضیح میدهد:از خانهمان، از خانوادهام، از محلهمان بدم میآمد. ما فقیر بودیم و من دوست نداشتم آنطور زندگی کنم. همیشه به پدرم میگفتم به خاطر ناتوانی او من باید زجر بکشم. برای همین هم با اولین خواستگارم ازدواج کردم تا از آن وضعیت فرار کنم. غفور آن موقعها در یک کارخانه کار میکرد، اما وقتی اخراجش کردند دیگر نتواسنت شغلی پیدا کند و بعد از مدتی هم شروع به دزدی کرد و من شدم همدستش.
زیبا از زندان خاطرات تلخی دارد که میگوید به هیچ عنوان حاضر به بازگو کردنشان نیست چون یادآوری آن روزها اعصابش را به هم میریزد. زن میانسال اما درباره دوران پس از آزادی مفصل توضیح میدهد: اولین کاری که کردم این بود که به خانه پدرم برگشتم و از غفور طلاق گرفتم. خود او هم با طلاق مخالفت نکرد. شانسی که آوردم این بود که پدرم با اینکه با او خوب رفتار نکرده بودم، قبولم کرد. او گفت تو دختر من هستی. تا وقتی زنده هستم حمایتت میکنم. مادرم هم همین طور بود.
زیبا برای جبران کردن گذشته دنبال کار گشت ولی پیدا کردن شغل مناسب برای او سخت بود برای همین به توصیه پدرش درس خواند و در کنکور شرکت کرد. او میگوید: در رشته کتابداری قبول شدم؛ رشتهای که اصلا نمیدانستم به دردم میخورد یا نه ولی به هر حال دانشگاه رفتن خوب بود. بعد از اینکه به دانشگاه رفتم دنبال کار هم گشتم و از طریق یکی از همکلاسیهایم شغل خوبی پیدا کردم. پدر او شرکت حسابداری داشت و توانست من را به عنوان منشی معرفی کند.
زندانی سابق با جدیت کار میکرد، اما مرگ مادرش و ضربه روحی سنگین باعث شد نتواند به تحصیل ادامه بدهد. او میگوید: چون سر کار میرفتم به درسهایم نمیرسیدم و دو ترم پشت سر هم مشروط شده بودم. ترم سوم هم مادرم فوت شد و امتحانات را خراب کردم. بعد هم اخراج شدم اما هنوز در آن شرکت کار میکردم تا اینکه یکی از همکاران از من خواستگاری کرد.
خواستگار زیبا همینکه از گذشته او مطلع شد حرفش را پس گرفت و زن به خاطر مسائل عاطفی و روحی آن شرکت را ترک کرد و مدتی را بیکار بود تا اینکه شغل تازهای پیدا کرد.
او میگوید: در یک دامپزشکی مشغول به کار شدم، من همیشه حیوانات را دوست داشتم و این شغل هم برایم خوب بود تا همین 3 سال قبل در همین کار بودم، اما الان 3 سال است که دیگر بیرون کار نمیکنم. در خانه یک زن و شوهر آلمانی ساکن تهران استخدام شدهام، آنجا هم زندگی میکنم و هم آشپزی، این برایم بهتر از کار بیرون است، دیگر سنم بالا رفته است. اگر به زندان نیفتاده بودم حالا وضع بهتری داشتم، اما به هر حال اتفاقی است که افتاده و روغن ریخته را دیگر نمیشود جمع کرد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: