در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
این که شعر، بازآفرینی دنیای درونی شاعر است حرف تازهای نیست. شاعر در حقیقت دنیای متلاطم درونی خود را به شکلی که برکلمه بنشیند ترجمه میکند و تفاوت شاعری با شاعر دیگر در نحوه اجرای این ترجمه است. تلاطمهای درونی انسانها شبیه هم است و شاعر توانایی این را داراست که همین تلاطمهای مشترک حسی را به زبانی ملموس و با بهره بردن از ظرفیت کلمات ترجمه کند.
در این میان شاعر امروز، این ظرفیت را نیز در شعر فراهم آورده است که با عینی کردن این ترجمان، به جای در غلتیدن به حیطه بیان کلیات، فرآیندی عینی را در برابر مخاطب خود برای بازآفرینی این ترجمان حس به حیطه واژگان به نمایش بگذارد. در اینجا، رفت و آمد مدام برف پاککنهای یک ماشین ظرفیتی در اختیار شاعر قرارداده است که به جای بازگویی کلیات، در فرآیندی انتقالی این عنصر روزمره زندگی را در موقعیتی قرارداده است که میتواند به ایجاد درکی حسی از مفهوم مورد نظر شاعر منجر شده است.
تکرار واژه «تکان» نشان از بیقراری شاعر در متن برای ایجاد تغییری دارد که در ذهن او میگذرد. برف پاککنی که او در شعرش آفریده است، باران و برف را از محدوده کوچک شیشهای پاک نمیکند، بلکه قرار است نقشی را از همه شهر پاک کند، نقشی که شاعر تکاپو میکند آن را از ذهنیت خود که با همه شهر برابر شده است پاک کند چهرهای است که در ناخودآگاه شاعر نقش بسته و همه درگیری و حرکتی که در شعر وجود دارد، تلاشی برای رهایی از این نقش لجوج است.
شاعر از مخاطبی سخن میگوید که در هر فرصتی که ناخودآگاه فرصت ابراز وجود مییابد ـ از جمله در خواب ـ برابر او ظاهر میشود. شعر درباره دلیل این فرار و تن زدن از دلبستگی ذهن به دوم شخص شعر چیزی نمیگوید و به جای آن در نمایش دادن این بیقراری گریز و شورش علیه ضمیر غایب اصرار دارد. دوم شخصی که حتی با وجود تقلا برای گریز از او، چهرهای که از آن در شعر تصویر میشود عمیقا خواستنی است؛ صورتی با اندوهی و اندوهی در سلام.
شاعر در تقلای جهان خواب و بیداری/ مرگ و زندگی است که از این نقش لجوج خلاصی ندارد و کارکرد برف پاککنی که از جهان بیرونی به درون جهان شعر مهناز یوسفی آمده است در اینجاست که معنا پیدا میکند. برف پاککنی که به کار افتاده است تا نقشی را از جهان پاک کند، اما در هر حرکت رفت و برگشتی آن دوباره همان تصویر را در برابر راوی قرار میدهد، تکان دادنهای آگاهانه برف پاککن به پاک کردن ضمیر ناخودآگاه شاعر منجر نمیشود و همین تقلای دائمی است که شعر را به جلو میبرد. حرکت دادن برف پاککن در کنار همین تقلاست که مینشیند تا شاعر را به پایان شعر برساند که شاعر به شببخیر سادهای برسد که خود او بوده است. شببخیر ساده که نشانه نوعی آرامش است، نقطه پایان شعر است.
آیا شاعر با پاککردن نقش دوم شخص از خوابش به آرامش رسیده است؟ یا این که حضور تسلیم حضور پنهان او در ناخودآگاه خود شده است و همین تسلیم نوعی آرامش را در او ایجاد کرده است ؟ هر دو موضوع چیزی از این حقیقت کم نمیکند که این تقلا در شعر جاری است و با هر بار خوانش آن زنده میشود و باز شاعر در بیآرامشی حضور آن نقش ثبتشده در خاطر غرق خواهد شد.
آرش شفاعی / جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: