پسر جوان چگونه سرقت‌هایش را شروع کرد؟

دوستم پیشنهاد دزدی داد

نام: احمد ـ ب، مجرد سن و تحصیلات: 23 سال ـ دبیرستان اتهام و مکان:کیف‌قاپی ـ استان تهران وضعیت پرونده: در حال رسیدگی
کد خبر: ۴۴۷۵۰۶

احمد از کودکی شاهد اختلافات و درگیری‌های پدر و مادرش بود، او هرگز آرامش را در خانه تجربه نکرد و به همین خاطر هم به نظر می‌رسد دچار پریشان فکری و نوعی اضطراب است. او می‌گوید: من یک برادر و یک خواهر دارم و هر دو نفرشان ازدواج کرده و راحت شده‌اند.

من بچه آخر هستم و بیشتر از بقیه زجر کشیدم. پدرم معتاد بود و مادرم همیشه با او دعوا می‌کرد. پدرم با ماشین کار می‌کرد و بیشتر درآمدش خرج مواد می‌شد. او مادرم را کتک می‌زد البته هیچ وقت من‌وخواهر و برادرم را نزد، ولی همیشه اخمو بود.

همین اختلافات خانوادگی باعث شد احمد در مدرسه دانش‌آموز موفقی نباشد و بالاخره سال دوم دبیرستان ترک تحصیل کرد. متهم می‌گوید: دیگر از این‌که هر روز در مدرسه دعوایم کنند، خسته شده بودم برای همین بی‌خیال مدرسه شدم. آن موقع خواهر و برادرم ازدواج کرده بودند و مادرم فرصت را برای طلاق مناسب دید و بالاخره از هم جدا شدند. من می‌خواستم پیش مادرم بمانم، اما نمی‌شد، چون خودش سربار برادرش بود.

دایی‌ام 3 سال است که تنها زندگی می‌کند چون همسرش فوت شده او مادرم را قبول کرد ولی نمی‌توانست خرج مرا بدهد برای همین در خانه پدرم ماندم و کم‌کم خودم هم معتاد شدم.

احمد در این مدت چند بار سر کار رفت اما در هیچ شغلی طاقت نیاورد. او توضیح می‌دهد: حوصله یک‌جا ماندن ندارم و هیچ کاری برایم جذاب نیست. مدتی در تعویض روغنی کار می‌کردم، مدتی گچکار و مدتی هم در مبل‌سازی بودم، ولی هیچ‌کدام آنها به دردم نمی‌خورد برای همین هم تمام کارها را رها کردم و علاف و سرگردان شدم.

احمد هر روز بیشتر در باتلاق مواد مخدر فرو می‌رفت و طبیعتا برای خرید مواد به پول احتیاج داشت. او داستان زندگی‌اش را این‌طور ادامه می‌دهد: اوایل از پدر و برادرم به زور پول می‌گرفتم، ولی فایده‌ای نداشت. آنها دیگر حاضر نبودند یک ریال هم به من بدهند برای همین به پیشنهاد یکی از بچه‌ها شروع به کیف‌قاپی کردم.

جواد هم مثل من عمل داشت و بیکار بود. او یک موتور داشت و با هم کارمان را شروع کردیم. جواد قبلا یک بار زندان رفته بود و راه و چاه این کار را بلد بود، ولی من تازه‌کار بودم. اوایل یکی دوباری سوتی دادم و نزدیک بود گیر بیفتم.

مرد جوان می‌گوید از کاری که کرده پشیمان است البته این جمله را خیلی ساده به زبان می‌آورد و معلوم است هنوز متوجه نشده به دست خود چطور زندگی‌اش را ویران کرده است. او می‌گوید: من و جواد را مردم دستگیر کردند، چون کیف یک خانم را زدیم و او داد و فریاد راه انداخت و سرمان ریختند و حسابی کتک‌مان زدند. بعد هم ما را تحویل پلیس دادند.

من از دستگیری خیلی می‌ترسیدم، مخصوصا روزهای اول بازداشت خیلی سخت گذشت اما حالا دیگر تقریبا عادت کرده‌ام. فعلا نمی‌دانم چه مدت در زندان می‌مانم، تازه اگر آزاد شوم هم تکلیفم معلوم نیست، چون خانواده درست و حسابی که ندارم، درس هم نخوانده‌ام و کار هم ندارم پس می‌شوم یک آدم عاطل و باطل.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها