در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«وقتی فهمیدم زندگی ای، که همه داشتههایم را برایش سرمایهگذاری کردم کوچکترین ارزشی برای همسرم ندارد و نتوانستهام او را به خواستههایش برسانم احساس کردم چیزی در درونم فروریخت و مرا تغییر داد. ایراد این بود که همه عمر فکر میکردم به خاطر تحصیلات و خانواده خوبم میتوانم زندگی ایدهآلی برای خودم دست و پا کنم، اما اشتباه میکردم. انگارخوشبختی هیچ ارتباطی به اینکه فرزند چه کسی باشی یا چقدر تحصیلات داشته باشی، ندارد. اصلا نمیدانم رابطهاش را از چه چیزی میگیرد اما این را میدانم برای من که همه اطرافیانم فکر میکردند همه چیز را با هم دارم و محال است نتوانم موفق شوم اوضاع آنطور که باید پیش نرفت. بدشانسیها و دلگیریها تمامی نداشتند و انگار موجی از ناراحتی همواره با من بود. همه چیز داشتم و در واقع صاحب هیچ چیز نبودم. همسرم که قرار بود همه عمر مونسم باشد مشکل ساز زندگیمان بود و هرگز راضی نشد. او انتظار داشت من مردی باشم که ذاتا نبودم و سعیاش در تغییر دادن من سرانجام ناکام ماند. ناکامی او از من، مرگ را در پی داشت که پایان ناخوشی بود. »
اینترس پلس 34 ساله متهم است با ضربات چکش همسر 37 ساله اش والنتینا را به قتل رسانده است. 8 ضربه پیاپی به سر این زن که قصد جدایی از همسرش را داشت، کافی بود تا او را از پا در آورد و اینترس را برای همیشه راهی زندان کند. اقدام فجیعی که به گفته قاتل، تحتتاثیر مشروبات الکلی مرتکب شده و اصلا متوجه رفتارش نبوده است. ادعایی که با تکذیب پزشکی قانونی مبنی بر بودن الکل در خون قاتل رد و اینترس با حکم حبس ابد زندانی شد. بنا به رای دادگاه هیچ تجدید نظری در حکم شوهر بیرحم که مهندسی باسابقه است، وجود ندارد و او راهی جز آنکه تا پایان عمر میلههای زندان را تحمل کند نخواهد داشت. پایان سختی که این قاتل بیرحم به خاطر وارد کردن ضربات مرگبار به همسرش پیشرو خواهد داشت.
خوشبخت نبودیم
خوب کار میکردم و در آمدم در حدی بود که میتوانستم یک زندگی نسبتا مرفه را تامین کنم. از این نظر میدانستم کوچکترین کم و کاستی ندارم و میتوانم برای زندگی با هر زنی ایدهآل باشم.
خودم هیچکس را برای ازدواج در نظر نداشتم و وقتی به 30 سالگی رسیدم مادرم پیشنهاد داد که خودش از دخترانی که میشناسد فردی را به من معرفی کند. من همه دوران جوانی ام را به درس خواندن و کار کردن گذرانده بودم و این بود که فرصت و مجالی برای پیدا کردن همسر دلخواهم نداشتم. مادرم مدام افراد مختلف را پیشنهاد میکرد و من که گرفتار کار در شرکتی معتبر بودم حتی وقتی برای اولین دیدار آشنایی نداشتم و مدام طفره میرفتم.
سرانجام یک روز آنچه اکنون آرزو داشتم رخ نمیداد، اتفاق افتاد. مادرم برای عصرانه مرا به خانهاش دعوت کرد و وقتی وارد شدم دیدم دختری جوان نیز حضور دارد. انگار سر باز زدنهای دائمی من مادرم را خسته کرده و او تصمیم گرفته بود خودش دست به کار شود. دیدارم با آن دختر که خودش را والنتینا معرفی میکرد بسیار خوب پیش رفت. او دختر یکی از دوستان قدیمی مادرم بود و با اینکه چند سالی از من بزرگتر بود اما رفتاری بسیار سرزنده داشت و مشخص بود از زندگی لذت میبرد. من که همه جوانیام را کار کرده بودم و چیزی از دنیا ندیده بودم محو سخنان این دختر بودم که به بسیاری کشورها سفر کرده بود و تجربیات و خاطرات بسیار جالبی داشت. اولین ملاقات به سرعت برایم گذشت و لذت مصاحبت با والنتینا سبب شد پیشنهاد مادرم را برای آشنایی بیشتر با او بپذیرم و خیلی زود به او علاقهمند شوم. آنقدر اعتماد به نفس داشتم که میدانستم با شرایط شغلی و خانواده خوبی که داشتم او حتما در مورد ازدواج با من جواب مثبت میدهد و این بود که حدود 3 ماه بعد از اولین دیدارمان به او گفتم قصد دارم زندگی مشترکم را با او تشکیل دهم.
همانطور که حدس میزدم جوابش مثبت بود و مراسم ازدواج باشکوهمان بخوبی برگزار شد. همه چیز رویایی بود و من طبق برنامه ازدواجی معقول با دختری متشخص داشتم که از هر نظر بیعیب و نقص به نظر میرسید. غافل از آنکه زندگی زیر یک سقف نمیتواند همیشه براساس حساب و کتاب و منطق پیش برود و ما برخلاف ظاهرمان خوشبخت نبودیم.
قتل وحشیانه در خانه
تماس مردی که خودش را اینترس پلس معرفی میکرد با ماموران پلیس، آنها را بسرعت راهی منزل 2 طبقهای کرد که او نشانیاش را داده بود. در این تماس تلفنی آقای پلس در حالی که مضطرب به نظر میرسید به اپراتور اعلام کرد با ضربههای متعدد چکش همسرش را بشدت مجروح کرده اما او هنوز نفس میکشد و به کمک احتیاج دارد. وقتی نیروهای امداد و پلیس به محل حادثه رسیدند این مرد که سراپا غرق در خون بود روی یک صندلی در اتاق پذیرایی نشسته بود و بدن نیمه جان همسرش که از ناحیه سر و صورت بشدت زخمی بود روی زمین جلوی پای او افتاده بود. تلاش برای نجات این زن که بسختی نفس میکشید بینتیجه بود و او قبل از آنکه به بیمارستان برسد جانش را از دست داد.
ماموران آقای پلس را در حالی که به آرامی میگریست به مرکز پلیس منتقل کردند و با وجود اعتراف به قتلی که مرتکب شده بود باز او را مورد بازجویی قرار دادند. این مرد که خودش را مهندسی با سابقه و با درآمد بالا معرفی میکرد مدعی شد از شب گذشته مشغول نوشیدن مشروبات الکلی بوده و به همین خاطر زمانی که درگیری لفظی میان او و همسرش در گرفته بدون آنکه متوجه رفتارش باشد با چکشی که از کشوی آشپزخانه برداشته به سمت این زن حمله ور شده و او را از پا درآورده است. با وجود ادعای مستی توسط آقای پلس او فورا مورد آزمایش قرار گرفت اما ساعتی بعد پزشکی قانونی اعلام کرد که نتایج نشان میدهد هیچ الکلی در خون متهم وجود ندارد و او در کمال صحت عقل مرتکب جنایت شده است. پس از تکمیل پرونده، مردی که هرگز کوچکترین خلافی نکرده اما ناگهان قاتلی بیرحم معرفی شده بود، راهی دادگاه شد و با وجود تلاشهای وکیلش برای تخفیف در مجازات، حکم حبس ابد بدون امکان تخفیف در مجازات صادر شد.
زندگی بیهدف بود
چند هفته بعد از مراسم ازدواجمان اولین دعوای لفظی میان من و والنتینا در گرفت. او ادعا میکرد من همه وقتم را در محل کارم میگذرانم و کوچکترین توجهی به او که همسرم شده، نشان نمیدهم. اینکه زمان زیادی را در محل کارم میگذراندم صحت داشت اما اتهام بیتوجهی را نمیپذیرفتم. من تمام ساعاتی را که میتوانستم در خانه باشم کنار او میگذراندم و سعی میکردم با صحبت کردن با او بیشتر با خلقیاتش آشنا شوم و روحیاتش را بهتر بشناسم. آشنایی کوتاه مدت ما قبل از ازدواج سبب شده بود اطلاعات درستی از یکدیگر نداشته باشیم و در هر موردی مدام دچار اشتباه شویم. این سوءتفاهمهای کوچک که به خاطرعدم شناخت درستمان پیش میآمد سبب میشد از همان ابتدای ازدواج به جای اینکه با خوشی روزگار بگذرانیم مدام تنش داشته باشیم و لذتی از زندگی نبریم.
او کار کردن زیاد مرا بهانه میکرد و مدام از من ایراد میگرفت و من که فکر میکردم کار خوب و درآمد بالایم باید موجب افتخار او باشد از این حرفهایش بشدت دلگیر میشدم. کارم برایم اهمیت زیادی داشت و حاضر نبودم به هیچ عنوان به خاطر توهینهای بیمورد او رهایش کنم. والنتینا انتظار داشت با ورودش به زندگی من ناگهان همه چیز تغییر کند، اما برای من یک اتفاق ساده که ازدواج بود رخ داده بود و قرار نبود تغییر زیادی در نوع زندگیم ایجاد کنم. دعواهای ما ادامه داشت و بدون آنکه متوجه شویم ماهها را با مشاجره گذراندیم. مادرم معتقد بود اگر بچهدار شویم مشکلاتمان حل میشود اما من که به کارم علاقه زیادی داشتم میدانستم با وجود بچه باید وقت بیشتری در خانه باشم و موقعیت شغلیام با این کار به خطر میافتاد.
کمکم رابطه سرد میان من و همسری که همواره از من ناراضی بود کار را به جایی رساند که دیگر تا حد امکان با یکدیگر حرف نمیزدیم و حتی نمیدانستیم دیگری روزش را چطور و کجا سپری کرده است. سکوتش اهمیت زیادی برایم نداشت چون فکر میکردم لااقل از جنجالهای لفظی ماههای اول ازدواجمان خلاص شدهام. اما حدود یک ماه قبل زبانش باز شد و خودش را لو داد. او گفت در همه 4 سالی که با من زندگی کرده سعی داشته سکوت کند تا من به اندازه کافی پول جمع کنم و سپس در فرصتی مناسب از من طلاق بگیرد. طبق قوانین، نصف اموال و درآمدی که من در مدت زندگی با او داشتم هنگام جداییمان متعلق به او میشد و تازه فهمیدم با وجود اختلافاتش با من طی این سالها چرا هرگز درخواست طلاق نکرده است. زرنگی و بیرحمیاش برایم قابل تحمل نبود و احساس میکردم بدون آنکه متوجه باشم ناگهان به آخر خط رسیدهام. نمیخواستم نیمی از آنچه با زحمت بهدست آورده بودم را با خودش ببرد. در حالی که هرگز شریک واقعی زندگی با من نشده بود. نمیتوانستم بیرحمیاش را ببینم و یک روز همه نفرتی که از او به دل گرفته بودم را با چکش روی سرش خراب کردم و زندگی بیهدف هر دوی ما با این رفتار وحشیانه من بالاخره به پایان رسید.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: