در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
بعضیها هم به محض شنیدن این کلمه، مجموعهای از اخبار هولناک صفحه حوادث را که از زمان کودکی تا امروز خواندهاند پشت سر هم ردیف میکنند.
درباره کلمه ناپدری هم داستانهایی از این دست زیاد است. در تصورات خیلیها، ناپدریها، مردان ترسناکی هستند که حرفشان را با چاقو به بچههای خانواده میفهمانند یا معمولا مشغول داغکردن قاشق و چنگال برای چسباندن به دست و پای بچهها هستند!
اصلا چرا راه دور برویم؟ چرا از دورترین خاطرههایتان حرف بزنیم؟ همین حالا هم اگر به اینترنت وصل شوید و در یکی از موتورهای جستجو کلمه نامادری یا ناپدری را جستجو کنید، همه اخباری که ظاهر میشود روایتهایی بد و منفی از زنها و مردهایی است که با اضافه شدنشان به خانوادهای جدید، دنیایی دردسر و تلخی همراه خودشان آوردهاند. اینها باورهای متعارف جامعه ما نسبت به نامادریها و ناپدریها هستند.
اما آدمهایی که دنیا دیدهتر هستند، آنها که بیشتر از بقیه، واقعیتهای زندگی را دیدهاند و تحت تاثیر داستانهایی که دهان به دهان گشتهاند قرار نگرفتهاند، حرفهای دیگری درباره نامادریها و ناپدریها دارند.
آنها میگویند اگر در اخبار، نامادریها و ناپدریهایی وجود دارند که فرزندانشان را شکنجه کردهاند، نامادریها و ناپدریهایی هم هستند که برای سلامت فرزندانی که متعلق به خودشان نبودهاند، کلیهشان را اهدا کردهاند یا دسترنج همه عمرشان را بخشیدهاند و حتی از پدر و مادر واقعی آن بچهها، دلسوزتر بودهاند.
آن آدمهای دنیادیده که گفتیم، معتقدند اگر خبرهایی از کودک آزاری درباره نامادریها و ناپدریها وجود دارد، خبرهایی که درباره کودک آزاری به وسیله والدین واقعی کودکان منتشر میشوند نیز، نهتنها کم نیست، بلکه چند برابر اخبار پدر و مادرهای ناتنی است و این مقایسه ثابت میکند آزار و اذیت یک کودک بوسیله سرپرستش، ربطی به تنی بودن یا ناتنی بودن ندارد و در هر کودک آزاری، فقط مساله نبود اخلاق، تعهد و انسانیت، مطرح است.
آن آدمهای دنیادیده، ناپدریهایی را دیدهاند که از پدران معتادی که جایگزینشان شدهاند مهربانتر و وظیفهشناستر بودهاند، آنها نامادریهایی را دیدهاند که جای خالی مادرانی را که زیر سنگ خفته اند پر کردهاند.
آن آدمها، اسیر باورهای نادرست نمیشوند و گاهی، برایشان پیش آمده است که تحت شرایطی خاص، تصمیم بگیرند بیتفاوت به همه حرف و حدیثهای دیگران، به یک ناپدری یا نامادری تبدیل شوند و از ویرانههای زندگی که مرگ آن را از هم متلاشی کرده است یا طلاق ستونهایش را در هم کوبیده است، زندگی نو بسازند تا به همه آنها که گوشهایشان از حرفهای باطل درباره پلشتی نامادریها و ناپدریها پر شده است، ثابت کنند ناتنی بودن، سدی در برابر پر شدن قلبشان از عشق مادرانه یا پدرانه، محسوب نمیشود!
اگر شما یکی از آنهایی هستید که قرار است نقشتان در خانواده جدید به عنوان نامادری یا ناپدری تعریف شود باید بدانید که در آستانه راهی دشوار و پیچیده قرار گرفتهاید و به آدمیمیمانید که میان رشتههایی نازک و ندیدنی که دورش تنیده شدهاند گیر افتاده است و باید طوری از بین این رشتهها رد شوید که هیچکدام کمترین تکانی نخورند.
اگر سنجیده و هوشمندانه عمل کنید و مرحله اعتمادسازی را که همان اتاق پر از رشتههای سپید است پشتسر بگذارید، آن وقت به عنوان یک عضو خانواده پذیرفته میشوید، اما اگر اشتباه حرکت کنید، ممکن است بار دیگر، بخشی از خانواده متلاشی شود یا زندگی جدیدتان از هم بپاشد. اهمیت رفتار شما در خانوادهای که تازه به آن وارد میشوید باعث شده است ما برایتان توصیههایی داشته باشیم؛ ما این توصیهها را با استفاده از ترجمه متون خارجی درباره به دست آوردن مهارتهای ویژه ورود به یک خانواده جدید، تهیه کردهایم. هیچ وقت آدم بد داستان نشوید. آنها میگویند: «چرا مادرمان طلاق گرفته است؟» شما میگویید: «چون زن خیلی خیلی بدی بود و شما را دوست نداشت!» و... . این نوع پاسخها، خشتهای کجی هستند که نرسیده به ثریا روی سرتان خراب میشوند. ما به این روش پاسخگویی شما میگوییم بدبین کردن بچهها نسبت به والدی که خانه را ترک کرده است.
در مواردی که ورود شما به خانواده جدید به واسطه طلاق یک زوج است ، شاید در وهله اول و پس از ورود به خانه، پدر یا مادری که جایگزینش شدهاید در هیچ یک از عکسهای خانوادگی نباشد، شاید نشانهای از او وجود نداشته باشد، شاید کمد لباسهایش خالی باشد، یا یادگاریهایش در هیچ کجای خانه نباشد، اما فراموش نکنید که رشتههای ارتباطی او با اعضای خانواده قطع نشده است و جایی گوشه قلب بچهها دارد و خاطرههایش زندهاند. بنابر این هرگز سعی نکنید کودکان را نسبت به پدر یا مادری که جایگزینش شدهاید، بدبین کنید.
از سوی دیگر تربیت کودکان باید با مشارکت پدر و مادر اتفاق بیفتد. اگر تلاش کنید آنها را از پدر یا مادر قبلیشان جدا کنید نتیجهای که میگیرید از 2 صورت خارج نیست. صورت اول، این است که آنها بلافاصله متوجه تلاش شما میشوند و نه تنها در برابرتان مقاومت میکنند، بلکه شما را به عنوان سدی میان خودشان و مادر یا پدر جداشدهشان خواهند شناخت و بنابراین از شما متنفر خواهند شد. صورت دیگر ماجرا این است که آنها هم بنابر دلایلی با شما همراه شوند برای مثال شاید پدر یا مادری را که دور از آنها زندگی میکند، بنابر دلایلی مقصر بدانند و بنابراین با شما همرای شوند که باید او را طرد کنند، اما به هر حال زمانی که بزرگتر شوند، احساس پشیمانی از رفتارشان آنها را رنج خواهد داد و این احساس ندامت، آنها را وا میدارد شما را دلیل اصلی تفکر نادرستتشان بدانند.
دروغ، خشت اول بدبینی
آنها میپرسند: «شما میدانید مادرمان کجا رفته؟» شما میگویید: «متاسفانه مادرتان فوت شده» آنها بشدت میگریند و چندروزی لب به غذا نمیزنند، اما شما با خودتان خیال میکنید شاید این شرایط برایشان بهتر باشد و گرچه در حال حاضر افسرده هستند، اما با توجه به این که میدانید مادرشان، آنها را ترک کرده و پی زندگی جدیدی رفته است و دیگر بر نمیگردد بهتر است با دروغی، به انتظار بیهودهشان برای بازگشت مادر پایان دهید اما اگر آنها در بزرگسالی فهمیدند که در تمام این سالها مادرشان، جایی از این کره خاکی زنده بوده است در حالی که آنها با تصور مرگش برایش اشک ریختهاند چه احساسی نسبت به شما خواهند داشت؟
مثال ما، یک دروغ بزرگ بود، اما دروغهای کوچک هم تاثیر کمی در بدبینشدن بچهها نسبت به شما ندارند. بنابراین، از دروغگفتن به بچهها پرهیز کنید حتی اگر خیال میکنید دانستن حقیقت به نفعشان نیست حق ندارید با دروغ فریبشان بدهید.
هر دروغی بالاخره جایش را به حقیقت میدهد و آن وقت شما دیگر در نظر آنها قابل اعتماد نخواهید بود. حتما میگویید دانستن برخی مسائل به نفع بچهها نیست و اگر آنها از برخی چیزها باخبر نباشند برایشان بهتر است، شاید حقیقتا در برخی موارد همین طور باشد و بیاطلاعی بچهها از برخی مسائل به سودشان باشد، اما در این موارد هم فقط کافی است از گفتن حقیقت طفره بروید و لزومی ندارد دروغ بگویید.
میتوانید از غوره حلوا بسازید
شما میگویید «میتوانید از این به بعد مامان صدایم کنید!» بچهها مدتی شگفتزده نگاهتان میکنند و بعد بدون این که چیزی بگویند اتاق را ترک میکنند و شما متعجب میشوید که چرا با وجود رفتار دوستانهتان آنها شما را نپذیرفتهاند؟
این کار شما یک زنگ خطر برای آنها محسوب میشود و به شما میفهماند که قصد دارید جای مادر یا پدر از دست دادهشان را بگیرید. اوضاع وقتی بدتر میشود که بخواهید دقیقا همان خدماتی را به بچهها ارائه دهید که مادر یا پدرشان ارائه میداده است و خودتان را جایگزین والدینشان معرفی کنید.
قبول کنید که امکان دارد بچهها شما را دشمن فرض کنند. اگر خودتان را جای آنها بگذارید دلیلش را بخوبی درک میکنید. اگر کسی که در خانواده جایگزینش شدهاید فوت کرده است یعنی امکان دارد بچهها گمان کنند شما تلاش میکنید خاطره او را از یاد خانواده ببرید و تعلقاتش را تصرف کنید آن هم در شرایطی که او دیگر نمیتواند از حقش دفاع کند، اگر هم وارد خانوادهای شدهاید که پیشتر به واسطه طلاق از هم پاشیده است احتمال دارد بچهها خیال کنند شما دلیل طلاق پدر و مادرشان شدهاید یا اگر شما نبودید شاید والدینشان با هم آشتی میکردند و شمـــا دلیل از هم پاشیدگی خانوادهشان هستید.
از هم متلاشی شدن خانواده، به انتخاب آنها نبوده است همانطور که ازدواج مجدد پدر یا مادرشان هم انتخاب آنها نیست و به همه این دلایل احتمال دارد آنها احساس ناخوشایندی نسبت به شما داشته باشند، اما چند رویداد را در زندگیتان به یاد دارید که با گذشت زمان، ماهیتشان کاملا تغییر کرده است؟ همه آن رویدادها در این سالها به شما یادآوری میکردهاند که هیچ وقت نباید زود نتیجهگیری کنید. بنابراین انتظار نداشته باشید بچهها بسرعت شما را بپذیرند و «مامان» یا « بابا» صدایتان کنند و رازهایشان را با شما قسمت و افکار سنتی را درباره ورود غریبهها به خانواده فراموش کنند. صبر کنید و از فرصتهای مناسبی که میتوانید حسن نیتتان را به آنها نشان دهید استفاده کنید.
خاطره بسازید
شما پیشنهاد میکنید پنجشنبه همگی به خانه مادرتان بروید، اما بچهها با خشم و تنفر میگویند «ما پنجشنبهها به استخر میرفتیم!»، شما پیشنهاد میکنید روز جمعه همه با هم به پارک بروید، اما بچهها میگویند «مامان، جمعهها همیشه ما را به خانه مادربزرگ میبرد.»
در این شرایط شما دو راه بیشتر پیش روی خود نمیبینید اولی این است که تسلیم آداب و سنتهایی شوید که نفر قبلی در خانه بنیانگذاری کرده است و دومی این است که بچهها را به ضرب و زور، وادار به تبعیت از برنامههایخودتان کنید. اما هر دوی این راهها اشتباه هستند و راه سومینیز وجود دارد. شما باید ضمن احترام به قوانینی که نفر قبلی وضع کرده است و هنوز برای بچهها و خانواده عزیز هستند، آداب و سنتها و خاطرات جدیدی را به وجود بیاورید.
خاطرهسازی را با یک مثال برایتان توضیح میدهیم. سین عضو جدید خانوادهای است که در آن، مادر طلاق گرفته است. پدر و مادر این خانواده بنا بر دلایل زیادی دیگر نمیتوانند به زندگی مشترک با هم ادامه دهند. آقای میم، یعنی همان پدر خانواده 2 دختر دارد. تقریبا 2 سال از جدایی آقای میم و همسرش میگذشت که سین با مرد خانواده آشنا شد و ازدواج کرد.
او پیش از ازدواج گمان میکرد همه دغدغهاش در زندگی جدید باید نگرانی از بازگشت همسر قبلی مرد باشد، اما این تصور کاملا اشتباه بود. همسر سابق آقای میم قصد بازگشتن نداشت و مرد هم درک کرده بود که دیگر نمیتواند به زندگی مشترک قبلی برگردد. حدس سین درباره این که زندگی مشترک آنها با مشکلاتی همراه میشود درست بود، اما او مشکل را اشتباه تشخیص داده بود.
مشکل اصلی پذیرفته نشدن او در کانون خانواده جدید بود. بچهها در تمام این مدت تلاش میکردند خاطرات مادرشان را از هر راه ممکن زنده کنند و سین هم مشغول نابود کردن هر خاطرهای از زن شد تا بتواند خودش را در دل آنها جا کند، اما ماجرا کاملا بر عکس بود. هر خاطرهای که سین سعی میکرد آن را به طریقی از بین ببرد، بار دیگر سختتر و پررنگتر از طرف بچهها زنده میشد.
او در حقیقت مشکلی با همسر قبلی مرد نداشت، بلکه خیال میکرد اگر همه خاطرات مربوط به زن قبلی را از خانه پاک کند جای مادر خانواده را میگیرد، اما تلاشش فایدهای نداشت و همانطور که در قانون قبلی گفتیم دشمنی با شخصیتی که به واسطه مرگ یا طلاق از جمع خانواده کم شده است نهتنها دردی را دوا نمیکند، بلکه مسائل را پیچیدهتر میکند.
سین پس از شکستهای مداوم برای پذیرفتهشدن در جمع خانواده جدید، مدتی را به مطالعه درباره شرایط تازهای که در آن قرار گرفته بود اختصاص داد و تصمیمهای عاقلانهتری گرفت.
او در وهله اول تصمیم گرفت دست از پاک کردن خاطرات همسر قبلی پدر خانواده بردارد و به احساسات بچهها نسبت به او احترام بگذارد و در عین حال تصمیم گرفت خاطرات تازهای بسازد. برای مثال فهمید خانواده هنوز به شیراز سفر نکردهاند. پس به پدر پیشنهاد کرد 4 نفری به شیراز بروند. او مناسک جدیدی را به سنتهای قبلی خانواده اضافه کرد و آنها را به شکل سنت در آورد مثلا پیشنهاد کرد هر پنجشنبه به سینما بروند و یک روز از هفته هم، غذایشان را در پارک بخورند. او دیگر سعی نکرد ملاقاتهای بچهها با مادرشان را سخت کند، بلکه آنها را قانع کرد ضمن احترام به مادرشان، سین را هم، نه به عنوان جایگزینی برای مادر، بلکه صرفا به عنوان عضوی جدید در خانواده بپذیرند.
فعلا ابراز احساسات ممنوع
شاید طبیعی باشد که در یک خانواده معمولی، پدر و مادر، مقابل چشم بچهها نسبت به هم ابراز احساسات کنند یا از هم تعریف کنند یا در سادهترین حالت به هم بگویند «دوستت دارم.» اما در خانوادهای که بتازگی یکی از اعضایش را به هر دلیلی از دست داده است و شما دقیقا بر جایگاه او تکیه کردهاید، این کار یعنی اعلام جنگ به بچهها و هشداری به آنها که میگوید «غریبه تازه وارد، میخواهد محبت تنها سرپرستتان رابدزدد!»
همسرتان را علیه بچهها تحریک نکنید
«تو مامان ما نیستی واسه چی به ما امر و نهی میکنی؟»، «تو که بابای واقعی ما نیستی، ما فقط به حرف بابای خودمان گوش میکنیم...»، نباید تعجب کنید اگر این حرفها را از بچههای خانواده جدیدتان بشنوید. این واکنشی طبیعی است که آنها خیال کنند چون شما پدر یا مادر واقعیشان نیستید ، مجبور نیستند به راهنماییهایتان گوش کنند.
برای حل این مساله همانطور که پیشتر گفتیم اولا باید در نظر آنها قابل اعتماد جلوه کنید تا باور کنند اگر به آنها توصیهای میکنید از سر خیرخواهی است و ثانیا باید پیش از آغاز اقدامات تربیتی در خانواده با همسرتان به نتیجهای روشن در این باره برسید و سیاستهای تربیتیتان را با هم یکی کنید تا میان تصمیم شما و همسرتان تفاوتی نباشد.
برای نمونه ممکن است شما از بچهها بخواهید اتاقهایشان را تمیز کنند و وسایل شخصیشان را در اتاقنشیمن نریزند، اما آنها به جای عمل کردن به خواسته شما، به محض این که همسرتان به خانه میرسد شکایتتان را به او بکنند که مجبورشان کردهاید کارهایی را که مایل نبودهاند انجام دهند.
از این قسمت ماجرا به بعد همه چیز بستگی به نوع برخورد همسرتان با بچهها دارد. اگر شما پیشتر درباره اصول تربیتی بچهها با او به توافق رسیده باشید او تایید میکند که شما درست گفتهاید و روشن و واضح از بچهها میخواهد به خواستههایتان عمل کنند، اما اگر همسرتان در برابر بچهها، به شما انتقاد کند مثلا بگوید «زیاد سخت میگیری....»، «خب! بچهها راست میگویند، فعلا لزومی ندارد اتاقهایشان را مرتب کنند...» او سنگ بنای رفتاری ناپسند را در خانواده گذاشته است که به بچهها مجوز میدهد بتوانند هر وقت مایل بودند با شکایت کردن از شما، رای همسرتان را بخرند. زیرا فهمیدهاند، ایدههای او و شما با هم یکی نیست.
البته درباره این نکته هم باید با همسرتان به توافق برسید که حمایتش از شما نباید به گونهای باشد که فرزندانش را علیه خودش و شما تحریک کند و آنها را به نتیجه برساند که حضورتان، محبت سرپرستشان را نسبت به آنها کمرنگ کرده است. حمایت او باید با چاشنی خوشرویی و حتی گاهی طنز همراه باشد تا بچهها احساس نکنند تبعیت از شما به آنها دیکته شده است. بدترین موقعیت وقتی پیش میآید که شما، همسرتان را در موقعیتی قرار دهید که ناچار شود میان شما و آنها انتخاب کند یا آنها را به تحریک شما، مواخذه یا تنبیه کند.
این خاطره از ذهن آنها پاک نمیشود و آنها به این نتیجه میرسند که نهتنها میخواهید جای یکی از والدینشان را بگیرید، بلکه قصد دارید محبت دیگری را هم از آنها دریغ کنید!
علی یوشیزاده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: