در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چه نوع سرقتی انجام میدادی؟
لاستیک ماشینها را باز میکردم. حتما یادتان است زمانی این سرقتها خیلی مد بود. لاستیکها را میبردند و جایش آجر میگذاشتند. این کار را وقتی شروع کردم که تازه از سربازی برگشته و بیکار بودم. یکی از بچه محلها که قبلا سابقه داشت به من گفت این کار پول خوبی دارد. من هم با او کارم را شروع کردم.
وقتی این کار را میکردی هیچ وقت به عاقبت کار خود فکر نکرده بودی؟
پول مفت و بدون دردسر زیر زبانم مزه کرده بود. فکر میکردم هیچ وقت گیر نمیافتم. در خانواده ما کسی اهل خلاف نیست، اما کسی هم به کارم کاری نداشت. یعنی نمیدانستند چه کار میکنم. پدرم در یک صافکاری کار میکرد و خیلی سرش شلوغ بود. خواهرم هم با مرد مغازهداری که کنار محل کار پدرم باتریسازی داشت ازدواج کرده و سر خانه و زندگی خودش رفته بود. مادرم هم هیچ وقت به من گیر نمیداد. فکر میکرد بزرگ شدهام و خودم حالیام است چه کار میکنم.
وقتی دستگیر شدی چه اتفاقی افتاد؟
همه شوکه شدند. یک شب داشتیم لاستیکهای یک پیکان جوانان را باز میکردیم که یکهو دیدیم ماموران بالای سرمان هستند. از کلانتری به خانه تلفن زدند و پدرم را خبر کردند. او تا من را دید چنان لگدی بهم زد که تا چند وقت جایش درد میکرد. آبروریزی بدی شد. صبح روز بعدش به دادگاه رفتیم. چند بار رفتیم و آمدیم تا برایم حکم نوشتند. البته وسط کار دادگاه یک هفته با وثیقه آزاد بودم. در آن یک هفته حق نداشتم پایم را از خانه بیرون بگذارم و پدر و مادرم حتی حاضر نبودند یک کلمه هم با من حرف بزنند.
زندان چطور گذشت؟
اولش خیلی سخت بود، اما بعد عادت کردم، نه اینکه خوش بگذرد ولی عادی شده بود. آدم با هر شرایطی وفق پیدا میکند. به هر حال چارهای نبود. در همان زندان تصمیم گرفتم وقتی آزاد شدم سر کار بروم. دامادمان گفته بود اگر بخواهم میتوانم بروم باتریسازی. من قبلا از این کارها خوشم نمیآمد دنبال کار پشت میزی بودم با حقوق خوب، اما در زندان فهمیدم آدم باید تا میتواند کار کند تا نان حلال بخورد و سر و کارش به زندان نیفتد.
به قولی که به خودت داده بودی عمل کردی؟
بله، ولی سختی بزرگش این بود که دیگر نمیتوانستم تا لنگ ظهر بخوابم. هر وقت خواستم از خانه بیرون بزنم، هر کجا خواستم بروم و همیشه در تفریح و گشت و گذار باشم باید صبح زود بیدار میشدم و کرکره مغازه را بالا میدادم. کار هم بلد نبودم و باید پادویی میکردم. احساس میکردم غرورم از بین میرود. مخصوصا اینکه صاحبکارم شوهر خواهرم بود. همیشه هم سر و رویم سیاه و کثیف بود. تازه پول خوبی هم نمیگرفتم. همان حقوق هم بیشترش به پدرم میرسید چون برای رد مال به شاکیان پول داده بود و بدهکارش بودم.
چند وقت این طور کار کردی و شغل بعدیات چه بود؟
شغل بعدی ندارم. هنوز هم در همان باتریسازی کار میکنم. دیگر به آنجا خو گرفتهام. دیگر اوستا کار شدهام و خیلی مشتری دارم. دستمزدم هم از درآمد مغازه بیشتر شد. دامادمان یک زیرپله کوچک هم همان نزدیکیها خریده و لوازم یدکی میفروشد. بیشتر وقتش را آنجاست و باتریسازی را من اداره میکنم. البته معمولا صبح اول وقت و شب آخر وقت سری به من میزند. الان برای خودم دو تا شاگرد هم دارم.
ازدواج کردهای؟
دو تا بچه دارم. با دخترخاله دامادمان ازدواج کردم و زندگی خوبی دارم. زن خوب و بسازی است. از گذشتهام هم خبر دارد و چون میداند سر به راه شدهام مشکلی ندارم. در واقع دامادمان ضمانتم را کرد و من هم به اعتمادش جواب دادم. الان یک پسر دارم که کلاس اول میرود. دخترم هم سال دیگر کلاس اولی میشود. این بچهها همه عشق و امید من هستند. خیلی دوستشان دارم و حاضرم برای خوشبختیشان هر کاری بکنم.
مریم عفتی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: