در «هور در آتش» پیرمردی با محاسنی سپید و جسمی نحیف اراده کرد تا به خواسته خود برسد.برای او جنگ و نبرد چیزی نبود که او را از خواستهاش باز دارد. در اشک سرما هم یک دختر جوان در میان برف و بوران پیش میرفت تا به هدف خود برسد و در مقابلش جوانی بود که باید از پیشروی او به سمت هدفش جلوگیری میکرد. هر دو مقاوم بودند اما عشق، هر دو آنها را نرم کرد و هر کدام به راهی دیگر رفتند. طبیعت سرسخت، آدمهای مقاوم و عشق که خون حیات است، نشانههای اصلی آثار حمیدنژاد هستند. این نشانهها در فیلم «ستارگان خاک» که پنجشنبه شب هفته گذشته از شبکه یک سیما روی آنتن رفت هم دیده میشود.
ستارگان خاک، یکی از فیلمهای خوب حمیدنژاد در حوزه دفاع مقدس است که کمتر دیده شد و قدرش نیز دانسته نشد. داستان این فیلم در یک روستا اتفاق میافتد. عیسی، مرد جوانی است که یکی از پاهایش را در جنگ از دست داده و حالا با یک پای مصنوعی، چوپان روستاست. دوست صمیمی او عبدالنبی در جنگ شهید شده است.عیسی بعد از بازگشت از جنگ، نبود عبدالنبی را بیشتر احساس میکند. او خیلی تنهاست. این تنهایی را با گوسفندانش تقسیم میکند و ساعاتی هم بر سر مزار عبدالنبی میرود و حرفهای مگویش را با او در میان میگذارد. یک روز او متوجه میشود که گوشه مزار عبدالنبی سوراخ شده و همین باعث میشود که قبر او به مرور تخریب شود. عیسی موضوع را به پدر شهید میگوید و آنها تصمیم میگیرند که مزار عبدالنبی را مرمت کنند. سوراخ گوشه قبر یادآور اتفاقات زیادی در ذهن عیسی است و به دلتنگیهای او بیشتر دامن میزند. تا این که روز ترمیم قبر فرا میرسد. آنها تصمیم میگیرند که سنگ جدیدی روی مزار شهید بگذارند. قبر را میشکافند، اما آنچه میبینند قابل باور نیست؛ پیکر شهید بعد از 10 سال کاملا سالم است. خبر خیلی سریع به همه روستا میرسد، مردم به سمت مزار میروند، اما آنکه از همه دیرتر میرسد، عیسی است. او نمیتواند برای یک بار دیگر هم که شده دوست عزیز خود را ببیند!
ستارگان خاک، داستان خود را آهسته آهسته تعریف میکند. برای کسی که با زاویه دید حمیدنژاد آشنا نیست این نوع روایت خستهکننده است، اما برای مخاطبی که در دیدن فیلمها عجلهای ندارد و به جای اینکه به دنبال اوج و فرودهای کذایی باشد، دنبال نشانههایی از زندگی در فیلم میگردد، ستارگان خاک، اثری قابل اعتناست. او لحظه به لحظه زندگی عیسی، تنهاییها، خواستهها و مشکلاتی که او با پای مصنوعیاش دارد، میبیند، با او ارتباط برقرار میکند، دوستش دارد و همه اینها کافی است تا زمانیکه او موفق نمیشود عبدالنبی را بعد از 10 سال ببیند، به جای او اشک بریزد و دلش پر از غم شود و ناخودآگاه یاد این جمله عباس (حبیب رضایی) در فیلم آژانس شیشهای بیفتد، آنجا که میگوید: وقتی جنگ شروع شد، تراکتور را سر زمین رها کردم رفتم به جبهه، وقتی جنگ تمام شد برگشتم سر همان زمین، اما بدون تراکتور(نقل به مضمون). حالا هم در ستارگان خاک عیسی از روستا رفته به جبهه، اما وقتی برگشته یک پا نداشته و برای این پایی که از دست داده از هیچکس طلبکار نیست. او مدام خود را با عبدالنبی مقایسه میکند که او جانش را از دست داد و شهید شد و عیسی فقط یک پایش را در جبهه جا گذاشت و برگشت. در ستارگان خاک مفاهیم و اعتقادات اصل فیلم است. باورهایی که هر آدمی در ذهن دارد و برخی برای این مفاهیم به میدان میآیند و برای رسیدن به مفاهیم ایمان خود وارد عمل میشوند. عیسی روستایی است، اما برای اعتقادات خود جنگیده است. مهم اعتقاداتی است که عیسی برای آنها به میدان رفته است و حالا هم که به روستا برگشته بازهم احساس آرامش ندارد. انگار هنوز به خواسته خود نرسیده است. او حسرت عبدالنبی را به دل دارد. وقتی بیشتر دچار بهت شد که دید عبدالنبی زندگی مادی را هم از دست نداده است، جسم او آنقدر تطهیر شده که حتی خاک هم به جای اینکه او را به ذرات ریز تبدیل کند و به اصطلاح خاکش کند از جسم او محافظت کرده است.
ستارگان خاک فیلمی است درباره آنهایی که زندگی راحت خود را رها میکنند و به جنگ میروند. آنها اعتقاداتی دارند که باید برای حفظ آنها بجنگند. ستارگان خاک نشان میدهد که نباید تفکر و دغدغه زندگی را فقط متعلق به باسوادها و به اصطلاح روشنفکرها و کتابخوانها دانست. یک روستایی هم برای خود باورهایی دارد که برایش مهم هستند. عیسی چوپان است. انتخاب این شغل برای شخصیت اصلی فیلم هوشمندانه بوده است. حضرت موسی چوپان بوده، همانطور که حضرت محمد(ص) هم چوپانی کرده است. سفر در تنهایی، این گروه از انسانها را به تفکر وادار میکند. برخی از آنها این تفکرات را جدی میگیرند و سلوک درونی را آغاز میکنند و برخی دیگر هم ترجیح میدهند که از همه این تفکرات عبور کنند. برخی بعد از اینکه سلوک درونی را آغاز کردند، خداوند آنها را انتخاب میکند و میشوند معصوم و پیامبر. گروهی هم با تفکراتشان برای خود خلوت میسازند، مثل عیسی در ستارگان خاک و منتظر میمانند تا روزی که مثل عبدالنبی در دل خاک آرام گیرند.
طاهره آشیانی / گروه رادیو و تلویزیون
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم