3 سال است که در زندان هستی این سالها را چطور سپری میکنی؟
شب و روز در سلولم هستم و گاهی هم به دارالقران میروم.
چرا دست به قتل زدی؟
نمیخواستم بکشم اتفاقی بود.
اما تو چاقو با خودت برده بودی و این نشان میدهد قتل اتفاقی نبوده است؟
چاقو را به قصد کشتن نبرده بودم، میخواستم او را بترسانم تا دیگر از این کارها نکند.
مگر مقتول چه کرده بود؟
او مزاحم دختر مورد علاقه من شده بود.
از کجا میدانی؟
مینا گفته بود. اگر مقتول این کار را نکرده بود که من مریض نبودم کسی را بیدلیل بکشم.
اگر هم مزاحم شده بود به تو ربطی نداشت چون تو با مینا که نسبتی باهم نداشتید؟
بله قانونا نسبتی نداشتیم اما از لحاظ اخلاقی من به آن دختر متعهد بودم.
این کار را کردم چون دوست نداشتم کسی بجز من عاشق مینا شود.
چرا به جای صحبت کردن با مقتول او را کشتی؟
با او صحبت کردم چندین بارهم این کار را کردم اما او انکار کرد و بار آخر گفت که میخواهد با مینا رابطه داشته باشد و به من هم مربوط نیست.
خب این خواسته مینا هم بوده، بنابراین تو نباید او را میکشتی؟
خواسته مینا نبود، اطمینان دارم که این طور نبود، اگربود که مینا به من شکایت نمیکرد، او از من میخواست که کمکش کنم. همانقدر که من عاشق مینا بودم او هم مرا دوست داشت و میخواست با من باشد و با هم ازدواج کنیم. ما نقشههای خوبی برای زندگی باهم داشتیم، اما رامین(مقتول) خرابش کرد.
تو خراب کردی یا رامین؟ این تو بودی که رامین را کشتی؟
بله درست است، من اینکار را کردم اما نمیخواستم او را بکشم اگر مزاحم مینا نمیشد و با دخالتهایش کاری نمیکرد که ما به هم نرسیم و سعی نمیکرد او را از من بگیرد که چنین اتفاقی نمیافتاد.
مینا در بازجوییها گفته که این حرف درست نیست و او نقشی در تحریک تو نداشته و اصلا رامین را نمیشناخته است؟
نه اینطور نیست، او به من گفت که رامین مزاحمش میشود و قصد دارد او را از خانوادهاش خواستگاری کند.
اگر این اتفاق میافتاد و خانواده مینا موافقت میکردند مینا نمیتوانست مقاومت کند باید با رامین ازدواج میکرد.
من هم نمیتوانستم تحمل کنم دختری که دوستش داشتم با مرد دیگری باشد، به همین خاطر هم به سراغ رامین رفتم و از او خواستم تا دست از سر مینا بردارد.
پس مینا دروغ میگوید؟
بله دروغ میگوید، چون میترسد. اگر پدر و مادرش بدانند که با ما رابطه داشته است او را اذیت میکنند، من هم مشکلی ندارم گردن میگیرم. مینا برای من خیلی مهم است.
چرا به جای کشتن جوانی بیگناه به خواستگاری مینا نرفتی؟ شما با هم دوست بودید و اگر تو از او خواستگاری میکردی، قبول میکرد؟
شرایطم جور نبود. خانه نداشتم، ماشین نداشتم، از همه مهمتر در خرج خودم مانده بودم در یک جوشکاری کار میکردم.
هنوز شاگرد بودم باید کار میکردم تا یاد بگیرم و بتوانم حداقل به عنوان یک کارگر پذیرفته شوم، بعد به خواستگاری بروم. با دست خالی که نمیتوانستم جلو بروم.
به هرحال خانواده مینا میفهمیدند تو دخترشان را دوست داری شاید تصمیمی میگرفتند که شما به هم برسید؟
من پدر مینا را میشناختم، مرد سختگیری بود و اصلا به من رو نمیداد. پدر مینا در محله به بداخلاقی معروف بود.
وقتی مینا برایم تعریف کرد که سر دامادهای دیگرش چه بلایی آورده، تصمیم گرفتم قبل از اینکه کارم درست نشده و اطمینان ندارم دوماهه میتوانم عروسی بگیرم به خواستگاری نروم.
خب از روز حادثه بگو، چطور رامین را کشتی؟
مینا دوباره به من گفت که رامین مزاحمش میشود و از من خواست که با او صحبت کنم. میگفت اگر پدرش بفهمد دیگر نمیگذارد او از خانه بیرون برود و کاری میکند که ما دیگر نتوانیم همدیگر را ببینیم.
به همین خاطر به سراغ رامین رفتم. چند بار قبل از این هم رفته بودم. گفتم رامین، این کار را نکن با ناموس من کاری نداشته باش، گفت به تو چه ربطی دارد مینا ناموس تو نیست تو چه کارهای که این حرف را میزنی.
خلاصه درگیر شدیم. گفتم رامین اگربه سراغش بروی بیچارهات میکنم گفت نمیتوانی هیچ غلطی بکنی. خلاصه اینکه دعوا کردیم. من چاقو درآوردم و گفتم میدانی که میزنمت، جلو رفتم و یک چاقو به او پرت کردم، اما بعد نمیدانم چه شد که به زمین خورد.
چرا کمکش نکردی؟
ترسیدم نزدیکش شوم. کنار خیابان افتاده بود،من فرار کردم اما مردم آمدند ومن هم محل را ترک کردم.
تو یکبار گفتی که این کار را نکردی اما یکبار گفتی که این کار راکردی، چرا انکار کردی؟
خیلی میترسیدم، در زندان بچهها گفتند که بگو تو این کار را نکردی من هم گفتم. به من گفته بودند که با این کار میتوانم خودم را نجات دهم اما دیدم اشتباه است.
به قول قاضی تردست نجات در راستی است، من باید راست بگویم تا نجات پیدا کنم. به همین خاطر هم حرف راست را در دادگاه زدم.
3 سال است در زندان هستی اولیایدم برای تو درخواست قصاص کردهاند و دادگاه هم این حکم را تایید کرده است. فکر میکنی چه سرنوشتی در انتظارت باشد؟
واقعا نمیدانم، زیاد امیدوار نیستم چون خانواده رامین همین یک پسر را داشتند. خب دردشان خیلی بزرگ است.
البته امیدوارم که این اتفاق نیفتد، امیدوارم آنها بدانند عشق چشم مرا کور کرده بود و من دست به این کار زدم. کار اشتباهی بود میدانم اما در آن لحظه فکر میکردم رامین میخواهد همه زندگی مرا از من بگیرد. در آن زمان خیلی جوان بودم ای کاش تجربه الان را داشتم و مینا را رها میکردم.
از مینا خبر داری؟
اوایل که زندانی شده بودم، چند باری به او تلفن کردم و میگفت به من وفادار میماند اما بعد از مدتی دیگر تلفنها را جواب نداد و بعد هم گفتند خانهشان را عوض کردند. دیگر از او خبر ندارم.
خانوادهات چطور؟
هر بار که از مادرم میپرسم میگوید خبر ندارم تو چه کار به آن دختر داری. فکرمیکنم ازدواج کرده است و مادرم نمیخواهد به من بگوید. من باید مینا را فراموش کنم.
برای جلب رضایت اولیایدم اقدامی کردهاید؟
خانوادهام به سراغ آنها رفتهاند و مادرم خیلی التماس کرده است اما فایدهای ندارد، آنها قبول نمیکنند مادرم گفته که همه تلاشش را میکند، امیدوارم جواب بدهد.
خودم هم از آنها درخواست دارم که مرا ببخشند. مرا پسر خودشان به حساب بیاورند. ممکن بود این اتفاق برای فرزند آنها هم بیفتد. من دچار احساسات شدم. درگیر عشق دختری شدم که فکر میکنم به من وفادار نماند. او مرا ترک کرد. خب البته مادرم میگوید او هم باید دنبال زندگی خودش میرفت. نمیدانم شاید واقعا این طور بود و او تصمیم درستی گرفت اما من نابود شدم.
تاوان سنگینی دادم و حالا هم درخواست دارم اولیایدم مرا به خاطر خامی و جوانی که کردم ببخشند.
اگر مثل حالا فکر میکردم این اتفاق نمیافتاد. با رامین صحبت میکردم یا موضوع را به خانوادهاش میگفتم. موضوع را طور دیگری حل میکردم، نه اینکه خودم را گرفتار کنم و خانوادهای داغدار شوند. آنها را قسم میدهم به روح فرزندشان مرا ببخشند.
مرجان لقایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم