گفت‌وگو با مردی که درگذشته دست به چاقو شد

تنهایی تاوان خطای جوانی‌ام است

کینه، خشم و چاقو؛ این مثلثی است که زندگی «جمال ـ ‌م» را تباه کرد. او سال‌ها قبل، زمانی که جوانی 19 ساله بود وقتی شنید پدر دختر مورد علاقه‌اش با ازدواج آنها مخالف است با چاقو به او حمله و زخمی‌اش کرد. به همین خاطر هم 2 سال در زندان ماند، اما بعد از آن سعی کرد راه تازه‌ای برای ادامه زندگی‌اش در پیش بگیرد. گفت و گو با جمال را بخوانید:
کد خبر: ۴۲۷۳۲۴

امکان دارد درمورد اتفاقی که موجب حمله شما به پدر دختر مورد علاقه‌ات شد توضیح دهید؟

‌بی‌خیال. فقط همین‌قدر بگویم که شانس آوردم پدر آن دختر زنده ماند.

روز اولی را که به زندان افتادی به یاد داری؟

‌مرا در همان صحنه جرم گرفتند. خیلی ترسیده بودم نمی‌دانستم زنده می‌ماند. از وقتی چاقو را خریدم تا وقتی زدم اصلا متوجه نبودم چه می‌کنم، اما بعدش تازه انگار حالم سرجایش آمد و فهمیدم چه خبطی کرده‌ام. مرا روز اول به بازداشتگاه کلانتری بردند. جای مخوفی بود احساس می‌کردم تا صبح دوام نمی‌آورم.

خانواده‌ات در مدت زندانی بودنت چه کردند؟

‌خانواده‌ام بدبخت شدند. شهر ما شهر کوچکی است. من جنوبی هستم. در شهر ما همه همدیگر را می‌شناسند. آن موقع که این‌طور بود حالا وضع کمی فرق کرده. آنها مجبور شدند خانه‌شان را بفروشند و به شهر دیگری بروند.

شاکی رضایت بده نبود. با هزار بدبختی پول دیه را جور کردند. خیلی از دستم عصبانی بودند، اما هوایم را هم داشتند. می‌دانستند در زندان چقدر به من سخت می‌گذرد. خودم که کاری از دستم برنمی‌آمد در زندان کاری برای انجام دادن نداشتم از صبح تا شب فکر و خیال می‌کردم. همان موقع به خودم قول دادم وقتی آزاد شدم دیگر دست از پا خطا نکنم.

بعد از آزادی چه کردی و چطور توانستی به زندگی عادی برگردی؟

‌اول از همه رفتم پیش خانواده‌ام. 2 هفته‌ای گیج و منگ بودم تا این‌که به خودم آمدم و دنبال کار گشتم. قبلا صیادی کرده بودم، ولی در شهر جدید این کار به درد نمی‌خورد. کمی که گشتم در یک قهوه‌خانه مشغول شدم. حقوق زیادی نداشت، ولی خوب بود سرم گرم می‌شد.

چه موقع تصمیم گرفتی به تهران بیایی؟

‌وقتی آزاد شدم برادرم سرباز بود. وقتی او خدمتش تمام شد آمدم تهران. می‌خواستم پیشرفت کنم خودم که نباید سربازی می‌رفتم سه انگشتم قطع است بچه که بودم این‌طور شد. ماند زیر چرخ. به تهران که آمدم رفتم خانه عمویم او اینجا در یک پارچه‌فروشی کار می‌کرد، ولی نتوانست دستم را جایی بند کند. همین‌که شب‌ها یک سقف بالای سرم بود برای من که غریب و تنها بودم خیلی ارزش داشت. خودم دنبال کار گشتم و در یک قصابی شروع به کار کردم. قصابی بزرگی بود و من کارگر ساده، اما خیلی زود توانستم اعتماد صاحب مغازه را جلب کنم و او اجازه داد شب‌ها در قصابی بخوابم. این‌‌طوری دیگر مزاحم عمویم نبودم، البته هفته‌ای یکی‌دوبار به او سر می‌زدم دلم تنگ می‌شد.

دیگر هیچ‌وقت به آن دختری که به خاطرش چاقو کشیدی فکر نکردی؟

‌فکر که نمی‌شود نکرد، ولی اهمیت نمی‌دادم سرم به کار گرم بود. 2 ساله توانستم دیپلمم را هم بگیرم قبلش دیپلم ردی بودم.

چند سال در قصابی ماندی؟

4 سال. سال آخر را صندوقدار بودم. کارم راحت‌تر شده بود، البته مسوولیتم بیشتر. بعد از آن دیگر وقتش شده بود برای خودم کار کنم. با پولی که جمع کرده بودم یک ماشین خریدم و مسافرکش شدم.

کار در مغازه بهتر نبود؟ لااقل مجبور نبودی در گرما و سرما در خیابان باشی.

‌دوست داشتم مستقل باشم. تازه مسافرکشی هدف من نبود این موضوع مربوط به 18 سال قبل است.

بعد از یک سال راهش را یاد گرفتم از جنوب جنس می‌آوردم و در تهران می‌فروختم. اولش برایم سخت بود، اما کم‌کم راهش را پیدا کردم. از خرده‌فروشی شروع کردن سخت بود، ولی لذت هم داشت. وقتی پول‌هایم را می‌شمردم و می‌دیدم چقدر کاسب شده‌ام انگار دنیا را به من داده‌اند.

این مغازه را چطور خریدی؟

‌ماجرایش خیلی مفصل است. تو هم گفتی وقت برای این مصاحبه کم است. فقط این طور بگویم که اول مغازه‌ای را در سه‌راه آذری اجاره کردم، چون لوازم خانگی قسطی هم می‌دادم کارم گرفت. البته چند باری هم چک‌هایم پاس نشد، ولی زیاد پیگیر نشدم.

سودم را کرده بودم. بعد مغازه بهتری را در تهرانپارس گرفتم. آنجا شلوغ‌تر و بهتر بود این مغازه را تازه 5 سال است که خریده‌ام یک شاگرد هم دارم که پسردایی‌ام است. او همان 5 سال قبل آمد تهران و آوردمش پیش خودم.

ازدواج نکردی؟

‌دیگر موقعیتش پیش نیامد. دیگر توی این خط نبودم، اما الان احساس تنهایی می‌کنم باز خوب است که پسردایی‌ام پیشم است. او زنش را از دست داده و مثل خودم تنهاست. تنهایی تاوان آن خطایی است که در جوانی انجام دادم. عذابش از زندان هم بیشتر است، اما سعی می‌کنم به روی خودم نیاورم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها