در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مرضیه بیش از هر چیز یک قربانی است، قربانی خانوادهای نابسامان و مادری که او را رها کرد. زن جوان صدایش کمرمق است و نگاهش بیفروغ انگار که سالهاست رها شده و حالا از گفتوگو با دیگران بیزار است. او داستان زندگیاش را از پیش از تولدش شروع میکند: «هنوز به دنیا نیامده بودم که پدرم مرد. اصلا نمیدانم چه شکلی بود. قدش چقدر بود. خوشگل بود، زشت بود؟ هیچ چیز نمیدانم، فقط میدانم یک پدر داشتم. که مرد، وقتی به دنیا آمدم مادرم مرا ول کرد. نمیخواست از من نگهداری کند، جوان بود لابد میخواست دوباره شوهر کند و من سربارش بودم. برای همین مرا به مادربزرگم داد، مادر پدریام. من مادرم را هم یادم نمیآید. اصلا نمیدانم او که بود. از وقتی یادم است خانه مادربزرگم بودم. او هم پیر و بداخلاق بود. حوصله هیچ چیز را نداشت. همین که مرا نینداخت سطل زباله، خودش کلی کار است. اصلا نفهمیدم چطور بزرگ شدم. از همان بچگی اعصاب درست و حسابی نداشتم خیلی گریه میکردم دلم میگرفت. حوصلهام در خانه مادربزرگم سر میرفت و هیچ کاری نمیتوانستم بکنم، آن موقع نمیدانستم تازه این روزها روز خوشیام است.»
فوت مادربزرگ ضربه بزرگ بعدی را بر زندگی مرضیه وارد کرد، او که تا قبل از این، همدم و راهنما نداشت، حالا سر پناهش را هم از دست داده بود، او میگوید: «بعد از مردن مادربزرگم، عمویم مرا برد خانه خودشان، اما نتوانست تحملم کند. زنعمویم خیلی غر میزد، نانخور اضافه بودم. کسی دوستم نداشت، اما کاری هم نمیشد کرد. من مانده بودم روی دستشان و شده بودم یک مشکل. قرار گذاشتند نوبتی از من مواظبت کنند، من اصلا مدرسه نرفتهام، چون هیچ وقت کسی به این چیزها فکر نکرد. اصلا برایشان مهم نبود. انگار وجود نداشتم. فقط یک لقمه نان میگذاشتند جلویم و میگفتند بخور.»
مرضیه مدتها در خانه اقوام سرگردان بود و از این خانه به آن خانه پاسکاری میشد تا اینکه تصمیم گرفت ازدواج کند. زن جوان توضیح میدهد: «خیلی بچه بودم، هنوز 13 سالم نشده بود. یک پسری بود که همسایه عمویم بود، پسر خوبی بود. ما هر روز با هم حرف میزدیم و کمکم عاشقش شدم. شاید هم عشق نبود. آن موقع خیلی بچه بودم، عقلم به هیچ چیز نمیرسید، اما بابک اولین نفری در زندگیام بود که به حرفهایم گوش میداد.
از من بزرگتر بود، کار میکرد و دستش توی جیب خودش بود. یک روز پرسید زنم میشوی؟ من هم گفتم آره. چه میدانستم ازدواج یعنی چه. ولی به خودم گفتم هر چه باشد از این زندگی بهتر است، لااقل میروم سر خانه خودم، دیگر اینطور هی جابهجایم نمیکنند.»
مرضیه به خاطر سن کمش برای ازدواج به اجازه دادگاه نیاز داشت، عموی او این کارها را انجام داد. خانواده دختر نوجوان با این وصلت کاملا موافق بودند، شاید ازدواج مرضیه را راهی میدیدند برای اینکه از دست او خلاص شوند.
اما در سوی دیگر ماجرا، خانواده بابک به هیچوجه نمیخواستند پسرشان این دختر را به عقد خودش درآورد. مرضیه داستان زندگیاش را اینطور ادامه میدهد: «آنها ـ والدین بابک ـ میگفتند معلوم نیست پدر و مادر این دختر کی هستند، خودش چطور آدمی است.
به من شک داشتند، ولی من که کار بدی نکرده بودم. به من چه که پدرم مرده و مادرم ولم کرده بود. بابک به حرف پدر و مادرش گوش نداد و من را عقد کرد. آنها هم گفتند تا وقتی مرا طلاق نداده باید دورشان را خط بکشد. انگار که پدر و مادری ندارد.»
شوهر مرضیه اهل خلاف بود و زندگی خوبی برای همسرش نساخت، اما زن نوجوان اعتراضی نمیکرد و گلایهای نداشت. او میگوید: «از آن بدترها را هم دیده بودم. یک جای خواب داشتم، غذا هم که بود دیگر آدم چه توقعی باید داشته باشد؟ آن هم آدمی مثل من. هر کاری میکرد حرفی نمیزدم، 3 بار بچهدار شدم 2 تا پسر و یک دختر. دلم به آنها خوش بود. پیش خودم میگفتم آنها نباید مثل من زندگیشان خراب شود، حواسم بود یک وقت غصه نخورند، اما باز هم نتوانستم مادر خوبی باشم، راستش اصلا عقلم نمیرسید آدم باید با بچهاش چه کار کند، کسی نبود که یادم بدهد.»
بابک بالاخره تحت تاثیر والدینش قرار گرفت و زندگی مرضیه را دستخوش دگرگونی کرد. زن زندانی در ادامه حرفهایش میگوید: «بابک یک زن دیگر گرفت و مرا ول کرد. مانده بودم با 3 بچه. رفتم دادگاه شکایت کردم تا شاید دوباره برگردد به خانه، ولی او یکجور دیگر جوابم را داد. حکم طلاق را داد دستم و گفت دیگر نمیخواهد من را ببیند. باز خدا پدرش را بیامرزد که آن خانهای را که خریده بود برای بچههایمان گذاشت تا من آواره نشوم. از آن به بعد تنهایی باید گلیم خودم را از آب میکشیدم.»
مرضیه با کارگری در خانههای مردم زندگیاش را میگذراند تا اینکه با مردی دیگر آشنا شد و به عقد موقت او درآمد. او تعریف میکند: «بچههایم با شوهر دومم خوب نیستند. از اولش هم خوب نبودند. شوهرم هم زیاد حوصله آنها را ندارد، ولی بالاخره چارهای نبود باید شوهر میکردم. تنهایی از پس کارها برنمیآمدم. شوهرم هم مرد خوبی بود، کاری به کار ما نداشت. هر روز هم نمیآمد گاهی پیدایش میشد.»
همسر دوم مرضیه به او مبلغی را به عنوان خرجی میداد، ولی این پول برای نگهداری از 3 فرزند کافی نبود، برای همین زن جوان خودش هم کار میکرد. او میگوید: «یک روز خسته و کلافه در یک پارک نشسته بودم تا استراحت کنم که یک زن کنارم نشست و سر صحبت را باز کرد. من هم با او درددل کردم، بعد او گفت یک کار نان و آبدار برایم سراغ دارد، آدرسی را داد تا بروم و یک بسته را بگیرم و به یک خانه دیگر بدهم. ولی وقتی به خانه اول رفتم ماموران سر رسیدند و دستگیرم کردند. من از قبلش هم میدانستم این کار به مواد مخدر ربط دارد، اما پیش خودم گفتم یکبار این کار را میکنم و کمی پول گیرم میآید، از شانسم همان بار اول گیر افتادم و حالا نمیدانم چه به روز خودم و بچههایم میآید.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: