با خودم فکر میکردم اگر ما که به این آب و هوا عادت داریم در این ساعتهای روز تا این حد اذیت میشویم، گردشگرانی که از کشورهایی با آب و هوای سرد به ایران آمدهاند چه حسی دارند؟!
یکی از این گردشگران که از آلمان راهی ایران شده است، با صورتی گل انداخته و قرمز رنگ در محوطه سعدآباد منتظر بقیه دوستانش است. وقتی از گرمای هوا میگویم، او هم موافق است و میگوید چون زیاد وقت ندارند، باید حتی این ساعتهای روز هم از هتل بیرون بیایند و به بازدید مکانهای دیدنی مورد نظرشان بروند.
لبه حوض مقابل کاخ سبز مجموعه سعدآباد نشسته است و هر از گاهی پشت سرش را نگاه میکند تا بقیه گروه از راه برسند. دختر جوان اهل آلمان است و 2 هفته مهمان ایرانیها شده است. وقتی از بقیه گروهشان میپرسم متوجه میشوم 5 نفر آلمانی در این گروه هستند که همه برای تفریح و دیدن ایران به اینجا سفر کردهاند. او میگوید چون وقت زیادی ندارند، در برنامهشان فقط بازدید از تهران و شهرهای شمالی گنجانده شده است. تا امروز هم تقریبا جاهایی را که قرار بوده در تهران ببینند، دیدهاند و از بازدیدهایشان راضی هستند.
بازار بزرگ تهران فوقالعاده است . روز آخر سفرم دوباره سری به این بازار میزنم. بخصوص که خرید کردن را هم دوست دارم
امروز هم نوبت بازدید از کاخها بود؛ اول کاخ نیاوران و بعد هم مجموعه سعدآباد. چند ساعتی میشود در این مجموعه مشغول هستند و از چند کاخ سعدآباد هم بازدید کردهاند. دختر جوان از بازدیدهایش راضی بود. اما وقتی از او درباره زیباترین و دیدنیترین منطقه تهران میپرسم، بدون اینکه زیاد فکر کند میگوید: «بازار بزرگ تهران فوقالعاده است . روز آخر سفرم دوباره سری به این بازار میزنم. بخصوص که خرید کردن را هم دوست دارم.» اما یک افسوس در صحبتهایش موج میزند؛ این که در بازار بزرگ تهران هیچ کس نبوده که درباره تاریخچه بازار برای آنها توضیح بدهد و حرفش را اینگونه ادامه میدهد: «برای همین هم زیاد درباره ارزش تاریخی بازار نمیدانم، اما هر چه باشد بازار تهران منطقه جالبی است.»
میخندد و میگوید: «دوست دارم بتوانم از بازار صنایع دستی ایران را بخرم. البته دفعه قبل که رفتم چند رومیزی خریدم که آنها را خیلی دوست دارم.»
دوستانش کمکم میآیند تا جمع شوند و با هم به سوی مقصد بعدی حرکت کنند. وقتی از آنها میپرسم مقصدشان کجاست، دختر به بقیه افراد گروه نگاه میکند و از آنها مشورت میگیرد. پسر جوانی که همراهشان است، از داخل کیفش نقشه کوچکی بیرون میآورد و میپرسد: «خیابان ولیعصر نزدیک است، نه؟ اگر درست فهمیده باشم، الان نزدیک این خیابان هستیم و میتوانیم برویم آنجا.»
برایم جالب بود چرا خیابان ولیعصر؟ اما خودش توضیح داد که قبل از آمدن به ایران درباره این خیابان شنیده است و دوست دارد آن را از نزدیک ببیند.
یکی از دخترها که تا به حال ساکت ایستاده بود، شروع به صحبت میکند و میگوید: «چند روز پیش به پارکی رفتیم که برایم خیلی جالب بود؛ آنجا شبیه منطقهای بود که دوران بچگیام را آنجا گذراندهام. پارکی با خیابان ماشینرویی باریک، پیچ در پیچ و پر از درخت.» وقتی کمی بیشتر توضیح میدهد میفهمم منظورش پارک جنگلی لویزان است. او از آنجا خیلی خوشش آمده بود و میگفت به یاد کودکیاش افتاده است. البته برای او نکته جالب دیگر هم ارتفاعات تهران بود؛ دوست داشت تهران را از بلندی ببیند و برای همین دارآباد و بلندیهای پارک لویزان را خیلی دوست داشت.
برایم جالب بود که نوع سفر آنها و مناطقی که برای بازدید انتخاب کرده بودند، با گردشگران دیگر متفاوت بود؛ آنها غیر از تهران، به جای رفتن به یزد، شیراز، تبریز، اصفهان و شهرهای معروف دیگر، شمال را انتخاب کرده بودند و در تهران هم بازدیدهایشان با بقیه گردشگران تفاوت داشت. شاید کمتر گردشگری باشد که بخواهد تهران را از بلندیهای دارآباد ببیند یا دوست داشته باشد در خیابان ولیعصر قدم بزند! اما بالاخره اینها هم گردشگرانی بودند که ایران را برای تفریح انتخاب کرده بودند.
موقع رفتن ایستادند و همان دختر اولی عکسی به یادگاری از دوستانش در برابر «کاخ سبز» گرفت.
نیلوفر اسعدیبیگی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم