چه طور شد که به سمت مواد مخدر رفتی و این راه چه هزینههایی برایت داشت؟
هزینه که زیاد داشت. 3 سال در زندان ماندم. 3 سالی که برایم یک عمر گذشت. هر روزش 100 سال طول میکشید. اصلا حوصله آدمهای دور و برم را نداشتم. اوایل زیاد با آنها دعوا میکردم، اما کمکم آرام شدم. از همان نوجوانی اعصابم خراب بود برای همین هم سراغ مواد رفتم. پدر و مادرم همیشه دعوا میکردند و پدرم کمربند میکشید و مادرم را تا میخورد میزد. من هم همیشه تنم کبود بود. خواهرم 16سال بیشتر نداشت که ترجیح داد برود خانه شوهر. دوستانم مرا معتاد کردند. حقیقتش اصلا نفهمیدم چه طور عملی شدم. اوایلش تفریحی بود و برای اینکه غم و غصههایم یادم برود، اما کمکم وابسته شدم و بالاخره هم سر مواد گیر افتادم و به زندان افتادم. برای این که پول کم نیاورم و خماری نکشم مواد جابهجا هم کردم.
چه شد که یکدفعه منقلب شدی و تصمیم گرفتی آدم دیگری شوی؟ (- شایان اول معنی منقلب را نمیفهمد)
حوصلهام از خودم سر رفته بودم. تا کی میخواستم برای یک مثقال جنس به هر آدم بیسر و پایی التماس بکنم. در زندان دیدم مواد چه به روز آدم میآورد. آنجا صحبت کردم گفتم من با اینها فرق میکنم. بندم را عوض کنید. ولی قبول نکردند، نمیخواستم مثل آنها شوم. مددکار خیلی کمکم کرد. گفتند بنشین درس بخوان، نجاری هم یاد بگیر. من هم گوش کردم ترک کردن خیلی سخت است مخصوصا یک هفته اولش آدم کلافه میشود. ولی خماری را تحمل کردم و وقتی بیرون آمدم لب به سیگار هم نمیزدم. البته بعدش دوباره سیگاری شدم و باز هم ترک کردم.
از زندان که بیرون آمدی دوباره به همان خانهای رفتی که خاطرات تلخی از آن داشتی. چه طور مشکلات را حل کردی؟
من جایی به جز خانه پدرم نداشتم. این را هم بگویم پدرم آرام شده بود. سنش بالا رفته بود قلبش درد میکرد و یال و کوپالش ریخته بود. من هم کاری به کارش نداشتم در همه آن 3 سال 10 بار هم ملاقات نیامده بود. ما حرفی نداشتیم با هم بزنیم فقط شبها در آن خانه میخوابیدم و البته نگران مادرم هم بودم. بیشتر وقتم را دنبال کار میگشتم، اما کار نبود.
همه میگویند کار نبود، پس این همه جوان که دستشان را یکجا بند میکنند چه کار میکنند؟
آدم با کمالات و تحصیلکرده را بگویی بله قبول دارم. تازه اگر آدم سابقه نداشته باشد باز هم کاری میشود کرد، اما خود تو اگر مغازه داشتی حاضر بودی به یکی مثل من کار بدهی؟ همه فکر میکنند اگر یک نفر معتاد شد دیگر آدم بشو نیست هر چه هم بگویی ترک کردهام باور نمیکنند.
حالا مگر قرار بود به همه بگویی قبلا معتاد بودی؟
من که جایی را بلد نبودم و کاری از دستم بر نمیآمد. بیشتر در محل خودمان و بین در و همسایه دنبال کار میگشتم. آنها هم که از جیک و بیک زندگی من خبر داشتند؛ البته بالاخره کار پیدا کردم در یک مبلسازی. در زندان یک چیزهایی از نجاری یاد گرفته بودم ولی کار مبل خیلی فرق دارد برای همین از صفر شروع کردم از جاروکشی و چای دادن.
چه طور پیشرفت کردی؟
خیلی طول کشید. 2 سال کارگر ساده بودم، اما چشمم دنبال این بود که کار را یاد بگیرم. بالاخره صاحبکارم گفت بیا کارت را شروع کن. اوایل خرابکاری هم میکردم ولی بالاخره دستم راه افتاد و حقوقم هم زیاد شد. آن موقع حال پدرم خیلی بد بود و خیلی اصرار داشت زودتر زن بگیرم. رفتارش خیلی عوض شده بود. دم مرگ میخواست خاطره خوش از خودش بگذارد. برای همین با مادرم مهربانی میکرد حتی یک شب به من گفت به خاطر کارهایی که کرده پشیمان است. از من خواست ببخشمش. گریهام گرفته بود نمیدانستم چه بگویم حلالش کردم. پدرم اصرار داشت زن بگیرم. خواهرم دخترخاله شوهرش را برایم درنظر گرفته بود، من هم نه نیاوردم.
زندگی مشترک چه طوراست؟ از همسرت راضی هستی؟
خیلی، خدا وکیلی زن خوبی است. بساز است. من هم هنوز کارگری میکنم. حالا درست است که کار درست هستم و حقوقم هم زیاد شده ولی بالاخره اسمش کارگر است. او تا به حال یک کلام به من نگفته چرا فلان چیز را نداریم یا چرا فلان سفر را نرفتهایم. پسرمان هم بچه قانعی است. بالاخره مادر بالای سرش بوده منم همه سعیام این است که چیزی برای خانوادهام کم نگذارم. پدرم پارسال فوت شد و مادرم حالا با ما زندگی میکند. هوای او را هم خیلی دارم زن زجر کشیدهای است. زندگیام خدا را شکر روبه راه است و میگذرد و گلهای ندارم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم