خانه بروبچه‌ها

خیالات و آرزوها

کد خبر: ۴۱۸۳۸۵

تو که نباشی دلیلی برای خودکارم نمی‌ماند [...تا] جوهرش را حراج حرفهای من کند. تصدّق مدادهایم هم [بروم] فایده‌ای ندارد؛ بهانه نفسهای توست که نیستند. امروز حتی شاخه‌ها میزبان یک گنجشک نبودند؛ باورت می‌شود همگی به بوی چشمهای تو کوچ کرده‌اند؟ باورت می‌شود اطلسی‌ها به جشن مجسمة یک پروانه دعوت شده‌اند و لباسهایی می‌خرند [به] رنگ خیالات تو؟ انگار به نگاه تو دعوت شده‌اند!

تمام روزهایم زیر منّت یک تقویم گم شده‌اند و «تو» ورد زبان خورشیدهای پنجره‌ام شده! اصلاً بگو حقِ آیینة عاشقِ خنده‌هایت را با چه انصافی فروختی که پلکهایم باز نمی‌شوند؟

قبول! یک لیوان از نفسهایت را در جیب سمت چپ قلبم گذاشتی تا نفس کشیدن را از یاد نبرم! [اما] تو حتی سالهای نیامده را با یک دسته دلشورة عجیب نقاشی کردی و شیرینی دستهایت را باور آن طرحها. نمی‌دانم، شاید این همه خیالاتی که بافته‌ام روزی یک قالی شود پُر از گلهای نرگس! [تا] تمام آسمانت را فرش کنم و ستاره‌ها را روی میزت بچینم! نمی‌دانم، شاید آرزوهایی که یادم دادی را توی جیبهایم بریزم و هر روز مرور کنم. شاید هم حسرت نبودنهایت را خیرات کنم! فقط بگو پشت کدام پنجره، کنار کدام جاده منتظر خنده‌هایت بمانم؟

(این دفعه سبک نوشته‌م رو تغییر دادم. ببین خوبه یا نه؟ حتماً بهم بگو... باشه‌ه‌ه‌ه؟)

ستاره صبح

(باشه! سبکت که همون سبکه! اگه منظورت موضوع و استفاده از لغات و استعارات جدیدتره... آره. فقط هنوزم تو هماهنگ کردن آهنگ ارتباط و معنای جملاتِ کنار هم با هم، یه نمه بیشتر باید تمرین کنی... اگه می‌خوای پیشرفت کنیییی! بکووووش... که می‌دونم استعدادش رو داری و تو میییی‌تونی!)

گمشده

دلم تنگ است برای باران؛ برای بوی کاهگلی که بعد از شروع باران به مشام می‌رسد. کاش آن‌قدر باران ببارد که آتشِ زیر خاکستر سینه‌ام را -که سالهاست پنهان مانده- خاموش کند.

در این هیاهوی زندگی، به دوردستها می‌نگرم، به طلوعی که عاشقانه آغاز می‌شود و به غروبی که بیصداست. در این شهر غریب و شلوغ در میان همة همهمه‌ها، تو را در غربت شبهای بی‌کسی‌ام گم کرده‌ام.

رضوان از کنگاور

تاریخ انقضا ندارد!

اون هر وقت غصه داره، می‌خنده. اون عالم بی‌عمل نیست. وقتی دلش می‌گیره حال بقیه رو نمی‌گیره. اون همه رو دوس داره. محبت رو فراموش نمی‌کنه. خوب شرایط رو درک می‌کنه. زبونای زیاااادی بلده، زبون همه جور مهربونی رو! [...] اون خیلی متفاوته. اون از همونائیه که بهش می‌گن: مادر بزرگ. همونایی که خیلیها بهش می‌گن: دردسرساز. همونی که بهش می‌گن: قدیمی... ولی مگه مهر و محبت و درک و فهم، انقضا داره؟

(اما [دربارة] سن من... جونم براتون بگه که بسوزد پدر کنکور! نه این‌که شما اونجا با کمبود جا مواجهین، اون نیم روز رو دیگه نمی‌نویسم تا قد یه حرفم که شده! مشکلتون رو حل کنم در حد توان خودم! واِلا من نه از اون خانمایی‌ام که سنشون رو یا نمی‌گن [یا] اگه بگنم راس نمی‌گن! و نه از اون آقایونی که فک می‌کنن این ویژگی خانوما خیلی خوبه و اونو برا خودشونم خوب می‌دونن!)

جوجه 18 روزه

باز خوبه تو یکی به فکر کمبود جای این صفحه‌ای و از فکر افزایش سن گذشتیییی! (خودمونیم‌هاااا ...چی؟ مادر بزرگتم هست؟ عیب نداره... خودیه! همه ش که اون نیم روز نبود، دفعة آخر، دیگه از اون 18 روز، همچی یه‌بارَکی! 3 روزش رو رژیم گرفتی، شدی 15 روزه! صفحه‌آرامون مونده بود هاج و واج و هی می‌پرسید: یعنی 3 روز کمتر، اونم واسه یه فسقل جوجه! این همه سفیدی می‌آره تو صفحه؟! بابا ورژن جدیدِ وین‌رَر!! کمپرس‌فایل! سِوِن‌زیپ! با این‌همه استعداد در فشرده‌سازی فایلهای متنی، باس اسمت رو گذاشت: اِیت‌زیپ!!)

کوتاهی

سکوت می‌کنی چرا؟ از این زمانه خسته‌ای؟/ بساط عاشقیت را، چرا؟ چه زود بسته‌ای!/ نگو بدون همنفس نمی‌شود ز عشق گفت/ قصور از خودت بود که دل غمین نشسته‌ای/ به آسمان چه بنگری؟ پرنده شو به باورت/ توئی که بال عاشقی، به بد دلی شکسته‌ای/ ز پنجره برون برو، برای باغ، کوچه شو/ چرا صدای زندگی به روی خانه بسته‌ای؟/ نگاه گرم ماه را، برای خانه سایه کن/ دگر به خود جفا نکن... ز بند غصه رسته‌ای!

(برام نوشته بودی: «هوووومممم، انگار می‌شه یه امیدائی به شعر و شاعری سرکار داشت...» حالا چی می‌گی؟ [...]هنوزم امیدی هست؟ خودم که ناامید شده‌ام. آخه... همه‌ش فک می‌کنم این همه شاعر داریم که من شاگردشون هم نمی‌شم، بعد همین استاد شاعرا، این‌قد زیادن که من همه‌شون رو اصلاً نمی‌شناسم. خلاصه که... من خیلی کوچیکم! واسه همین ناامیدی همه‌ش دارم در جا می‌زنم! می‌دونم نباید خسته شم ولی خب... یه نقد اساسی واسه غزلم بنویس)

سیده کوثر شریفی، 19 ساله از مشهد

زمونی که خیام و حافظ هم به سن و سال تو بودن، یه عالم شاعر و استاد، شعر می‌گفتن. بگو بینم، اگه ناامید شده بودن و هی به خودشون می‌گفتن: ما خیلی کوچیکیم، این همه شاعر تو مملکت محروسه رو، اصلاً نمی‌شنااااسییییم، الان کسی اونا رو جزو ستاره‌های آسمون شعر و ادب این مرز و بوم حساب می‌کرد؟ پس، تو هیچ کاری نگو: نمی‌تونم! اطلاعات درست و راه صحیح رسیدن به هدف رو پیدا کن، تلاشت رو هم مضاعف کن، خیلی خوبم می‌تونی (وگرنه، باس بگی: قصور از خودت بود، که دل غمین نشسته‌ای!)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها