سرگذشت مردی که دعوا را دوست داشت

به وعده‌هایم عمل کردم

نزاع و ضرب و جرح، اتهامی است که باعث شد مردی به نام بابک ـ د به خاطرش به زندان بیفتد. او در زمان محکومیت 18 سال داشت و حالا 33 ساله است و زندگی سالمی دارد. بابک می‌گوید: اعصابم خراب بود، مرتب با مردم گلاویز می‌شدم، یک جورهایی دعوا کردن را دوست داشتم. فکر می‌کردم افتخار است. بین بچه محل‌ها معروف بودم. پدرم کفش فروشی داشت و برادر بزرگم هم با او کار می‌کرد. خیلی اصرار داشت بروم مغازه ولی گوش من به این حرف‌ها بدهکار نبود. از شما چه پنهان مشروب هم می‌خوردم.
کد خبر: ۴۱۷۲۱۱

بابک درباره نزاعی که باعث زندانی‌شدنش شد، می‌گوید: با 2 موتورسوار دعوایم شد و با چاقو یکی‌شان را زدم. چند ماه حبس برایم بریدند و به دیه هم محکوم شدم. پدرم با این‌که پول داشت دیه را تا یک سال نداد. گفت باید ادب بشوم باید بفهمم زندگی یعنی چی و سرم به سنگ بخورد. آن موقع خیلی از دست پدرم عصبانی بودم، زندان برایم خیلی سخت بود و او برای آزادی‌ام کاری نمی‌کرد.

سر یک سال پدر بابک دیه را پرداخت و پسرش را از زندان آزاد کرد، البته با یک شرط. زندانی سابق می‌گوید: از سربازی معاف بودم به خاطر این‌که دستانم عرق می‌کند طوری خیس می‌شود که انگار از استخر بیرون آمده‌ام. پدرم قبل از این‌که دیه را به حساب دادگستری بریزد شرط گذاشت که بعد از آزادی باید به مغازه او بروم و برای دانشگاه هم درس بخوانم. با کار کردن مشکلی نداشتم اما درس خواندن برایم سخت بود. با این وجود قبول کردم تا هر طور که شده از زندان خلاص شوم.

پسر جوان بعد از آزادی به وعده‌هایش عمل کرد و با این‌که علاقه زیادی به ادامه تحصیل نداشت به زور پدر و برادر بزرگ‌تر در همان مغازه بساط درس و مشق‌اش را برپا کرد تا این‌که بعد از 2 سال در کنکور قبول شد: دانشگاه رودهن قبول شدم روزهایی که کلاس داشتم مغازه نمی‌رفتم. بعد از رفتن به دانشگاه بود که تازه فهمیدم زندگی یعنی چه. آدم هر چه بیشتر بداند و بفهمد زندگی برایش معنی تازه‌ای پیدا می‌کند. در همان دانشگاه از دختری خوشم آمد ولی هر چه اصرار کردم او جواب رد داد و خیلی حالم گرفته شد. چیزی نمانده بود کار دست خودم بدهم ولی باز هم پدرم به دادم رسید.

بابک همین‌که دانشگاه را تمام کرد پای سفره عقد نشست. او می‌گوید:با دختر یکی از دوستان پدرم ازدواج کردم. لاله را نمی‌شناختم. پدرم گفت دختر خوبی است. من هم گفتم چشم برایم این طور بهتر بود بعد کم‌کم ما با هم آشنا شدیم و فهمیدم لاله بهترین زنی است که می‌توانستم با او ازدواج کنم. من حالا یک دختر دارم و زندگی خانوادگی‌مان خیلی خوب است.

زندانی سابق هنوز با پدرش کار می‌کند، اما یک آرزو دارد: برادرم برای خودش مغازه جداگانه گرفته و در کار کیف و کفش است. من هم می‌خواهم مستقل بشوم البته دوست دارم کافی‌شاپ بزنم کار آرام و بی‌دردسری است کلاس هم دارد حالا که پول کافی ندارم اما همه سعی‌ام را می‌کنم تا موفق شوم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها