یک ‌قاچ ‌از ‌زندگی

او‌که‌گناهی نداشت

کد خبر: ۴۱۵۵۰۸

گفت: تو؟ واقعا... بعد از این همه سال‌!

انگار می‌خواست خیالش راحت بشود که او می‌آید و وقتی راحت شد، گفت کلی حرف برای گفتن دارد، آنقدر حرف که قرار شد وقتی همدیگر را می‌بینند، بگوید.

حالا روبه‌روی هم نشسته بودند و زن آرام آرام حرف می‌زد.

وقتی دوستش زنگ زد، ‌پسری گوشی را برداشت، «کیه؟...».

دوستش انتظار آن صدا را نداشت، گویا ما آدم بزرگ‌ها بزرگ شدن بچه‌ها را باور نمی‌کنیم، تا روزی که به چشم خودمان آنها را ببینیم!

از پله‌ها که بالا آمد، پسرک با موهای شانه کرده و لباسی مرتب، پیش از مادر در چارچوب در ظاهر شد، «سلام خاله...»، جعبه شیرینی را گرفت.

زن پشت سر پسر، آرام ایستاده بود، انگار با دیدن دوست قدیمی، کلمه‌ها در دهانش خشکیده بود. جلو آمد و بدون هیچ حرفی، دوستش را در آغوش گرفت، بعد خیلی آهسته، چنان که اگر دهانش کنار گوش دوستش نبود، شاید او این کلمه‌ها را نمی‌شنید، گفت: خیلی خوش آمدی... .

وقتی نشستند و چایشان را با شیرینی‌هایی که دوستش آورده بود، خوردند، کم‌کم حرف‌ها شروع شد.

دوستش می‌دانست که چند سالی است زن از همسرش جدا شده و با پسرش زندگی می‌کند، پسری که حالا کم‌کم بزرگ می‌شد و خیلی چیزها را می‌فهمید. سال‌های جدایی برای مادر و پسر سخت گذشته بودند و برخی مسائل این سختی را تشدید کرده بود.یکی از آنها که به‌رغم صبوری و تحمل مثال‌زدنی زن، برایش بسیار گران و سنگین بود، با جشنی شروع شده بود که مسوولان مهدکودک پسرش برای روز پدر ترتیب داده بودند. زن چند روز پیش از جشن به همسر سابقش گفته بود چنین جشنی در مهد پسرشان برپا می‌شود و از او خواسته بود حتما در آن شرکت کند. با همه تاکیدهای او، مرد با بهانه‌های همیشگی چون کار زیاد و نداشتن فرصت کافی، به آن مراسم نرفته بود. پسر برای مادر گفته بود که تا آخر جشن منتظر پدر مانده است، حتی کیک‌اش را نخورده بوده چون می‌خواسته کیک را با پدر بخورد، اما پدر هرگز نرفته بود. ماجرا به همین‌جا ختم نشد، از آن روز به بعد، بچه‌های مهد، پسرک را از جمع خود طرد کرده بودند و او را «بی‌پدر» می‌خواندند. در دنیای کوچک آنها این رفتار شاید مانند یک بازی بوده، بازی‌ای که سخت بر روحیه پسر اثر گذاشته بود. روزهای اول او در مورد این موضوع با مادرش صحبت نکرده بود، اما به تدریج ـ شاید وقتی فشار این رفتار برایش غیرقابل تحمل شده بود ـ صبح‌ها حاضر نمی‌شد به مهد برود. مادر هم بی‌خبر از همه جا این رفتار را نوعی مقاومت و ناسازگاری قلمداد کرده و به این ترتیب، فشارهای مادر بر پسر نیز افزایش یافته بود تا پسر با تب شدید در بستر بیماری افتاد. پس از مراجعه به پزشک و پیگیری‌های مادر، او موضوع را دریافت. گاهی دانستن، چه ضربه سنگینی برای انسان است.

مادر به مهد مراجعه می‌کند و موضوع را با مسوولان آنجا در میان می‌گذارد، تلاش‌ها نتیجه نمی‌دهد و زن مجبور می‌شود مهد پسرش را عوض کند، تغییر مهد، فضای جدید، بچه‌هایی که او نمی‌شناسدشان و... مسائل بعدی هستند، مسائلی که مادر و پسر را سخت درگیر می‌کنند و باز زمانی نیاز است که آنها از زیر این فشار بیرون بیایند.

زن اینها را آرام آرام برای دوستش بازگفت. گویا می‌گفت که گفته باشد. دوستش هم ساکت نشسته بود و گوش می‌کرد. گویی او هم می‌دانست امروز باید گوشی شنوا باشد، برای کسی که سال‌ها ندیده بودش، سال‌هایی که برای او سخت گذشته بود، دوستی که پسری مهربان داشت، پسری که حالا عصرانه‌اش را می‌خورد و به خاله هم تعارف می‌کرد، آرام بود اما بیش از حد حساس، واکنش‌هایش مناسب سنش بود و برآمده از آنچه خانواده و جامعه بر او تحمیل کرده بودند.زن اینها را خوب می‌دانست، می‌دانست آنچه دیگران بی‌ادبی تلقی می‌کنند، تنها واکنش او به رفتارهای اطرافیان است، البته با پس زمینه‌ای پررنگ از اتفاقات گذشته.

مادر او را درک می‌کرد و فشاری را که یک جدایی بر پسر وارد کرده بود. فشاری که با بزرگ‌تر شدن او کمتر نمی‌شد. او کوچک‌تر از آن بود که این مورد و تبعات آن را درست تحلیل کند. او از نبودن پدر ناراحت بود، اما سکوت می‌کرد تا مادر ناراحت نباشد، او نمی‌خواست «بی‌پدر» نامیده شود. او که در این مورد حداقل گناهی نداشت.

کورش اسعدی‌بیگی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها