گفت‌وگو باجوانی که برادرمعتادش را کشت

واقعا جانم به‌لب رسیده ‌بود

2 سال قبل بود که خبر مرگ جوانی به نام شاهد را به پلیس اعلام کردند. در حالی که خانواده مقتول مدعی بود پسرجوان اتفاقی کشته‌شده‌است نظریه پزشکی قانونی از راز مرگ این جوان پرده برداشت و برادرش، متهم ردیف اول این پرونده ‌شد. مرد جوان در بازجویی‌ها به قتل اعتراف کرد و مشخص شد مرگ شاهد به خاطر یک اختلاف خانوادگی بوده ‌است. فرهاد، متهم به قتل برادرش، در شعبه 113 دادگاه کیفری استان تهران محاکمه شده ‌است و برای ما از چرایی این قتل و آنچه اتفاق افتاده‌ است، می‌گوید.
کد خبر: ۴۱۴۳۶۵

تو متهم هستی که برادرت را با چاقو به قتل رساندی، چرا؟

جانم را به لبم رسانده‌ بود، دیگر طاقت رفتارهایش را نداشتم. البته این قتل کاملا اتفاقی بود و من اصلا نمی‌خواستم کاری کنم که او کشته‌ شود، بشدت دچار هیجان شده‌ بودم و حالت عادی نداشتم. ضمن این‌که آنچه صبح روز حادثه رخ داده‌ بود، مرا از خود بی‌خود کرد و باعث شد که نتوانم خودم را کنترل کنم.

چه اتفاقی افتاده ‌بود که تو را از خود بی‌خود کرد؟

آن روز صبح پدرم فوت کرده‌ بود، ما بعد از دفن پدرم به خانه آمدیم. من اصلا شرایط روحی خوبی‌ نداشتم و بی‌احترامی برادرم به مرگ پدر باعث شد که من این کار را بکنم.

برادرت چه کرد که تو عصبی شدی و به او حمله کردی؟

وقتی قرار شد برای شام از بیرون غذا بگیریم و از مهمان‌ها پذیرایی کنیم، برادرم دوستان عیاشش را آورد تا شام بخورند و به قول خودشان مرده‌خوری کنند. من هم عصبی شدم و به خاطر کاری که کرده ‌بود، با او درگیر شدم.

این‌که برادرت بخواهد کسی را برای شام دعوت کند، چه اشکالی داشت که تو عصبی شدی؟

واقعیت این است که برادرم معتاد بود و کسانی را به ختم پدرم آورده‌ بود که هم پیاله‌اش بودند. پدرم زمانی که زنده ‌بود، به خاطر کارهای برادرم خیلی زجرکشید و یکی از دلایل مرگش هم رفتار برادرم بود.

پدرت چرا فوت کرد؟ یعنی فوت او به‌علت فشار روحی بوده است؟

او بیمار بود. خیلی شرایط سختی داشت و دکترها هم گفته‌بودند که اگر فشارروحی بر او وارد شود، بدتر می‌شود. برادرم وضع او را رعایت نکردو پدرم زودتر از زمانی که گفته بودند، جانش را از دست داد.

من وابستگی شدیدی به پدرم داشتم. مرگ او فشار زیادی به من وارد کرد و رفتار برادرم را هم بی‌احترامی به پدرم می‌دانستم. به همین خاطرعصبی بودم.

چرا تلاش نمی‌کردی برادرت اعتیادش را ترک کند؟

من خیلی تلاش کردم. مادرم می‌داند که بیشتر از هرکسی دلم برای او می‌سوخت. او 4سال از من کوچک‌تر بود و خیلی دوستش داشتم. هربار که برادرم را در حال مواد کشیدن می‌دیدم، یاد خاطرات دوران کودکی‌ام می‌افتادم. آن روزها که با هم بازی می‌کردیم و شاد بودیم. نمی‌دانم چرا برادرم چنین سرنوشتی داشت.

از چه زمانی متوجه شدی که برادرت معتاد شده ‌است؟

3 سال قبل از حادثه بود. اول متوجه رفتارهای غیرعادی او شدم و بعدهم سعی کردم کاری کنم که ترک کند. بارها او را در کمپ بستری و خیلی هزینه کردم که دیگر به سمت مواد نرود اما به محض این‌که از کمپ بیرون می‌آمد، دوباره سراغ مواد و دوستان معتادش می‌رفت. این اواخر همه ناامید شده ‌بودند اما من همچنان تلاش می‌کردم که برادرم را نجات دهم.

آخرین بار کی مواد را ترک کرد؟ به‌خاطر دارید؟

چند ماه قبل از فوت پدرم. پدر بدحال شد، او را به بیمارستان بردیم و گفتند دیگر نمی‌توان برای او کاری کرد. وقتی برادرم موضوع را فهمید، خیلی ناراحت شد. به او گفتم برای این‌که دل پدر را شاد کنی، بهترین راه این است که مواد را ترک کنی. بازهم هزینه بستری شدنش را خودم پرداخت کردم. بعد از یک‌ماه وقتی بیرون آمد، فقط یک هفته پاک بود و دوباره به سمت مواد رفت و معتاد شد.

چه ماده‌ای مصرف می‌کرد؟ تریاک یا هروئین؟

تا جایی که من می‌دانم، کراک و شیشه مصرف می‌کرد. وقتی مواد مصرف می‌کرد، به خانه نمی‌آمد. از ما می‌ترسید چون اجازه‌ نمی‌دادیم که مادرم را اذیت کند.

به‌خاطر داری روز حادثه چه اتفاقی افتاد؟

وقتی شام را آوردند برادرم و دوستانش آمدند تا غذا بخورند. خیلی عصبی شدم. به برادرم گفتم همین یک شب حرمت پدر را نگه‌دار و دوستان معتادت را از اینجا ببر. به سمت من حمله کردو گفت که تو حق نداری این‌طور حرف بزنی. او پدر من هم بود، عصبانی شدم و گفتم اجازه نمی‌دهم به این رفتارت ادامه‌ دهی.

درگیری بین ما آغاز شد و من و برادرم همدیگر را زدیم. به سمت آشپزخانه رفتم و رو به برادرم گفتم می‌خواهم برای همیشه به این موضوع پایان دهم.بعد برادرم را زدم و او روی زمین افتاد.

در پرونده‌ای که برای برادرت تشکیل شده، مادرت در اظهارات اولیه‌اش مدعی شده‌بود که برادرت به خاطر پرت شدن به سمت پنجره‌ فوت شده است. چرا این حرف را زده بود؟

وقتی برادرم در خانه فوت کرد، مادرم خیلی آشفته ‌بود. او می‌دانست که من هم بازداشت می‌شوم. از آنجا که نمی‌توانست غم از دست دادن برادرم، پدرم و بازداشت مرا با هم تحمل کند، از کسانی که درخانه‌ بودند، خواست که چیزی به پلیس نگویند.

از آنجا که درگیری ما باعث شکسته شدن شیشه پنجره‌ شده ‌بود، قرار شد وقتی پلیس آمد، بگوییم که برادرم دچار سرگیجه شده وبه شیشه برخورد کرده و تکه‌ای از شیشه به داخل قلبش فرو رفته و او فوت کرده‌است. اولین کسی که این موضوع را برای پلیس تعریف کرد، مادرم بود. بعد از او، همه ما این موضوع را تایید کردیم.

چطور شد که واقعیت مشخص شد؟

یک هفته بعد از این‌که برادرم فوت کرد، پزشکی قانونی اعلام کرد که علت مرگ ضربه چاقو بوده، نه ورود تکه شیشه بر بدن برادرم. وقتی موضوع مشخص شد، تصمیم گرفتم موضوع را به پلیس بگویم و بعد هم به صورت خود معرف به اداره‌ آگاهی رفتم.

مادرت رضایت داده‌است و خانواده‌ات خیلی از تو حمایت کردند، چرا؟

من زحمت زیادی برای برادرم کشیدم. او را دوست داشتم و دلم می‌خواست زندگی سالمی داشته‌ باشد. کار می‌کردم و پس‌اندازم را برای درمان برادرم می‌گذاشتم. سعی می‌کردم کاری کنم که او به آرزوهایش برسد تا شاید دوباره سمت مواد نرود. مادرم می‌داند من چقدر از او حمایت و تلاش کردم که دست به کارهای خلاف نزند. دوست داشتم سالم زندگی کند، ازدواج کند و بچه‌ داشته‌ باشد.

می‌خواستم کمکش کنم و هرچه در توانم بود انجام دادم اما نشد. او دوست نداشت اعتیاد را کنار بگذارد.

شب حادثه هم اگر او آبروداری می‌کردو دوستان معتادش را به خانه نمی‌آورد، اگر مادرم را عصبی نمی‌کرد و با رفتارهایش باعث مرگ زودرس پدرم نمی‌شد، من هم می‌توانستم خودم را کنترل کنم. من برادرم را خیلی دوست داشتم. عاشق او بودم. مثل پدری که از فرزندش حمایت می‌کند، از او حمایت می‌کردم.

مادرت در جلسه دادگاه گفت که از تو شکایتی ندارد و می‌خواهد هرچه زودتر آزاد شوی. چرا مادرت اینقدر از تو حمایت می‌کند؟

شاید به این خاطر که می‌داند من چه کارهایی برای برادرم کردم. مادرم می‌داند که من قصد قتل نداشتم. همیشه سعی می‌کردم با پدر و مادرم مهربان باشم. از این‌که مبادا دلشان بشکند و آهشان مرا بگیرد هراس داشتم.

مادرم را دوست داشتم. او این موضوع را می‌دانست. ضمن این‌که مادرم می‌داند که من چقدر از اتفاقی که افتاده ‌است، پشیمان هستم. از وقتی که این اتفاق افتاده حتی یک لحظه هم نتوانستم از یاد او بیرون بیایم. عذاب وجدانی که گرفتارش هستم، آنقدر زیاد است که بارها با خودم گفتم ای‌کاش او مرا می‌کشت و این‌طور عذاب نمی‌کشیدم.

برادرم آخرین فرزند خانواده‌ بود و همه دوستش داشتند. شاید هم همین محبت‌های بیش از حد باعث شد که او هم خودش را گرفتار کند و هم خانواده‌اش را. به هرحال نمی‌توانم با کاری که کرده‌ام، کنار بیایم و فشار روحی بر من آنقدر زیاد است که حتی چندبار به خودکشی هم فکر کردم. اما این‌که بعد از من چه به روز مادرم خواهد‌ آمد، باعث شد کوتاه بیایم.

فکر می‌کنی دادگاه چه راءیی در مورد تو بدهد؟

نمی‌دانم. البته این کاملا مشخص است که دادگاه مرا تبرئه نخواهد کرد و من به زندان محکوم می‌شوم اما امیدوارم قضات شرایط روحی من را در نظر بگیرند و بدانند که من در چه شرایطی بودم.

کاش قضات بدانند که به خاطر این کار، بیشتر از هر کسی حتی بیش از مادرم در عذاب هستم. با تمام وجودم پشیمان هستم. اگر از زندان آزاد شوم، سعی می‌کنم سختی‌هایی را که به مادرم وارد کردم، جبران کنم تا شاید با همه وجودش مرا ببخشد.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها