در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
وقتی کوچولویی ظریف با تنها 12 اینچ قد و وزنی کم به دنیا آمد، همه متوجه شدند این تولد چقدر زودهنگام بوده است. اما وقتی دیانا و دیوید از حضور این کوچولو خوشحال بودند، جملات دکتر درست مانند بمبی بر سر آنها فروریخت. اگر چه دکتر آرام و با مهربانی با آنها حرف میزد، اما کلماتی که میگفت برای آنها خوشایند نبود.
«خیلی بعیده فرزند شما زنده بمونه. تنها 10 درصد احتمال داره امشب به سلامت بگذره و حتی اگر اندک امیدی به زنده بودن او باشه، باید منتظر آینده بدی باشیم؛ آینده خوبی در انتظار این دخترک نیست.»
دیوید و دیانا از شنیدن این حرفها سست شده بودند و ناباورانه به ادامه حرفهای دکتر گوش میکردند؛ اینکه اگر دختر کوچولوی آنها زنده بماند هرگز نمیتواند راه برود، هیچ وقت قادر نیست حرف بزند، احتمال دارد نابینا شود و به طور قطع در معرض مشکلات جدی دیگری مانند عقب ماندگی ذهنی نیز قرار خواهد داشت.
دیانا در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود فقط فریاد میزد: «نه، نه. این حرفها درست نیست.»
دیوید و دیانا همراه با پسرک 5 سالهشان داستین ماهها منتظر حضور دختر کوچولو بودند و درباره خانوادهای که قرار بود بزودی 4 نفری شود، صحبت میکردند. اما حالا، تنها پس از گذشت چند ساعت همه آن امیدها از بین رفته بود.
کمکم داشت صبح میشد، ولی هوا هنوز تاریک بود. دیانا در تخت بیمارستان دراز کشیده بود و با خودش فکر میکرد دخترش زنده میماند و سالم و خوشبخت مثل بقیه دخترها زندگی میکند. اما دیوید نظر دیگری داشت؛ او به راهحلی فکر میکرد تا بتواند همسرش را راضی کند مرگ دختر کوچولو را بپذیرد. به همین دلیل صبح دیوید به اتاق دیانا رفت تا با او درباره این موضوع صحبت کند.
دیانا دلش برای دیوید میسوخت. او میدانست دیوید تمام تلاشش را میکند تا او را متوجه وضع موجود کند. اما دیانا هیچ چیز نمیشنید. او فقط میگفت: «نه دیوید، این اتفاق نمیافته. به هیچ وجه! نظر دکترها برام مهم نیست، دختر من زنده میمونه.»
بالاخره دیوید تسلیم شد و هر دو نفر منتظر بهبودی دختر کوچولو شدند. دخترک نیز ساعت به ساعت به کمک دستگاهها و لوازم بیمارستان زنده بود و ادامه میداد. اما پس از گذشت چند روز، مشکلی دیگر برای آنها به وجود آمد؛ سیستم عصبی دخترک هنوز کامل شکل نگرفته بود و به همین دلیل نوازش یا بوسهای آرام هم برای او غیرممکن بود. برای همین آنها حتی نمیتوانستند دخترشان را در آغوش بگیرند و به او عشق بورزند. آنها تنها میتوانستند برای کوچولویی که در دستگاه بود و با کمک لولهها و سیمهای متعدد زنده مانده بود دعا کنند. اما متاسفانه با این دعاها هم هنوز دختر کوچولو خوب نشده بود.
پس از گذشت چند هفته، بالاخره کمی به وزن او اضافه شد و قدرت بیشتری یافت. وقتی دختر کوچولو 2ماهش شد، پدر و مادرش توانستند برای اولینبار او را در آغوش بگیرند. در این مدت هم پزشکان تمام تلاش خود را میکردند تا آنها را متوجه شرایط دختر کوچولو کنند؛ اما دیانا به حرف آنها هیچ توجهی نداشت و درست همان طور که پیش بینی کرده بود پس از گذشت چند ماه، آنها با هم به خانه برگشتند.
***
امروز، بعد از گذشت 5 سال، «دنا» دختر کوچولویی ریز و ظریف ولی چابک است که باامید به زندگیاش ادامه میدهد. او هیچ نشانهای از مشکلی ذهنی یا جسمی ندارد و درست مانند همه دختر بچهها زندگی میکند. حتی شاید به نوعی امید و شادی او بیشتر از بقیه بچهها باشد.
در یکی از همین روزهای گرم تابستان، دیانا با دختر کوچکش بیرون از خانه نشسته بودند و به داستین که داشت بازی میکرد نگاه میکردند. دخترک مثل همیشه تند و پشت سر هم با مادرش حرف میزد و برایش از بازیهای قشنگش تعریف میکرد. در همین حال ناگهان ساکت شد و آرام پرسید: «مامان این بو را حس میکنی؟»
دیانا نفس عمیقی کشید و گفت: «آره، میخواد بارون بیاد.»
دختر کوچولو چشمانش را بست و دوباره گفت: «بو کن مامان.» بعد از این دوباره رو به مادرش کرد و گفت: «وقتی این بو میاد، من با خدا حرف میزنم. فکر میکنم او به حرفام گوش میکنه.»
دیانا به یاد شب و روزهای بیمارستان افتاد؛ روزهایی که از خدا خواسته بود دخترش را صحیح و سالم نگه دارد. یادش آمد که خداوند دختر کوچکش را حفظ کرده و از مرگ نجات داده است. پس دوباره در این لحظه از خداوند خواست مثل همیشه با دخترش باشد و به او قدرت کافی برای ادامه زندگی بدهد.
مترجم: زهره شعاع
منبع: academictips.org
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: