در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
همه اینها البته چالشهای بزرگ و مهمی است که سالیان سال است فکر و ذهن متفکران و فیلسوفان را به خود مشغول کرده و بیشتر آنها به جای اینکه به راه برسند، به معماهای هستی و انسان رسیدهاند. اما عُرفا که به جای چشم سر با چشم دل راه میروند و راه نشان میدهند به جای طرح معما به مقصد رسیده و میرسند و مجید مجیدی در فیلم «خدا میآید» که از شبکه 2 سیما روی آنتن رفت، مانند یک عارف 2 کودک را با چالشی بزرگ و عمیق به نام «ایمان» و «خدا» روبهرو میکند و با نشان دادن راه از طریق دل، ایمان را در آنها محکم میکند و به بیننده این فیلم هم یادآوری میکند برای رسیدن به خدا فقط ایمان لازم است و بس.
فیلم خدا میآید، فیلمی نیمهبلند است که مجید مجیدی آن را سال 74 ساخته است. زمانی که در تدارک ساخت فیلم بچههای آسمان بود تا یکی از بهترین آثار سینمایی ایران را خلق کند. اما انگار قبل از ساخت بچههای آسمان، مجیدی سلوکی روحانی را گذرانده است و این طی طریق آنقدر خوشایند بوده که حیفش آمده آن را به تصویر نکشد. خدا میآید، داستان 2 کودک به نامهای معصومه و محسن است که در شمال کشور زندگی میکنند. مادر بچهها سخت مریض است و درمان او به پول زیادی نیازمند است. پدر برای فراهم کردن این پول، راهی شهر میشود و خانه و زندگی را به محسن که در کلاس دوم ابتدایی درس میخواند، میسپارد و به او میگوید در غیاب من، تو مرد خانهای! و محسن با همین جمله کوتاه تبدیل به مردی بزرگ میشود، مردی که میتوان به او لقب بزرگمرد کوچک را داد. او از همان روزی که پدر میرود، همه مسوولیتهای خانه را بیچون و چرا به عهده میگیرد، از هیزم شکستن برای اجاق گرفته تا مراقبت از حیوانات و شکار مرغابی و... . او مانند یک مرد سایه امنیت را بر سر خانهای میگستراند که مادر خانه مدام از درد، رنج میبرد. محسن با خود میگوید حتما باید برای درمان درد مادر هم کاری بکند. اینجاست که مجیدی هوشمندانه تصویر ایمان به خدا را مقابل محسن نمایان میکند. زنان همسایه برای عیادت به خانه محسن میآیند و همه متفقالقول از اراده خداوند سخن میگویند و اینکه خدا همه چیز را درست میکند و حتما بیماری مادر محسن را هم درمان خواهد کرد. در اینجاست که محسن با «بزرگی» به نام خدا روبهرو میشود که همه کارها از دستش برمیآید. او تنها کسی است که همه از او به عنوان معالج یاد میکنند. پس کسی هست که بتواند به محسن کمک کند، کسی که خیلی بزرگ است و خیلی نیرومند. اما محسن چگونه میتواند این بزرگ را ببیند و از او کمک بخواهد؟ یک نشانه از راه میرسد؛ یک روز سر کلاس، پستچی برای معلم نامه میآورد؛ نامه میتواند پیغام کمکخواهی محسن را به خدا برساند. او نامهای به خدا مینویسد و برایش میگوید که معالجه مادرش به پول زیادی نیاز دارد و آنها این پول را ندارند. محسن به همراه خواهرش، نامه را به صندوق پست میاندازد و انتظار آنها برای آمدن خدا آغاز میشود. او در شبی که درد، مادرش را کلافه کرده است به خواهرش با ایمان کامل میگوید که «خدا میآید». دیری نمیپاید که خدا در شکل و شمایل یک آمبولانس وارد روستای کوچک میشود تا مادر محسن را به کمک کارمندان پست که نامه محسن را پیدا کرده و خواندهاند، به بیمارستان ببرد و معالجه کند... .
مجید مجیدی در فیلم خدا میآید به زبانی ساده، ایمان را تفسیر میکند و میگوید که ایمان در دل کسانی است که هنوز با معادلات این جهانی آشنا نشدهاند و به صورت غریزی و فطری «خدا» را میپذیرند و برای اثبات وجود او، آسمان و ریسمان نمیبافند. مردم ساده روستا از زن و مرد همه بر این باورند که خداوند، مادر محسن را شفا خواهد داد. وقتی همه بر این باور هستند پس اتفاق خواهد افتاد و شفا صورت خواهد گرفت. آنها به این نمیاندیشند که پول لازم وجود ندارد. آنها به کارساز، بندهنواز ایمان دارند و همین کافی است. فیلمی مانند خدا میآید میتواند هر بینندهای را متاثر کند، چه آنهایی که ایمان را باور دارند و چه آنهایی که هنوز در چم و خم حل معادله هستند. شخصیتهای اصلی فیلم 2 کودک هستند که فطرت خدایی و ازلی، راه را به آنها نشان میدهد. آنها در دل طبیعتی بکر، زندگی میکنند، روستای آنها زیباست و برکه آن، محل فرود مرغابیهاست. مجیدی ایمان را با 2 کودک در میان باران و زیبایی بکر روستایی به تصویر میکشد و همینهاست که بیننده را با لذت ایمان آشنا میکند. بیننده با دیدن خدا میآید در ضمیر ناخودآگاهش، یاد مدینه فاضلهای میافتد که از آنجا آمده است و چنین میشود که همراه محسن، ایمان را تجربه میکند و آمدن خدا را با چشم میبیند.
طاهره آشیانی / گروه رادیو وتلویزیون
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: