لبخند آخر

دوران جنگ، آیت‌الله جوادی آملی به جبهه می‌رفتند و به بچه‌ها سر می‌زدند و به قول معروف به رزمنده‌ها روحیه می‌دادند و از آنان روحیه می‌گرفتند. در یکی از این سفرها با یک نوجوان 15 ـ 14 ساله تهرانی آشنا شدند که خیلی باصفا بود. در موقعیت منطقه‌ای آنجا ارتفاعی بود که پایین آن یک چشمه و جاده بود که دشمن آنجا را بسیار گلوله‌باران می‌کرد. فرماندهان گروه به رزمنده‌ها گفته بودند که حتی برای وضو گرفتن هم به آنجا نروید و همان بالا روی تپه بنشینید و تیمم کنید.
کد خبر: ۴۰۲۵۰۴

ناگهان دیدیم این نوجوان از تپه پایین رفت و آستین‌هایش را بالا زد و آماده شد برای وضو گرفتن. هر چه فریاد زدند نرو خطرناک است، گوش نکرد. آخر، دست به دامان حاج آقا شدند که مانع شوند. آقا گفتند: عزیزم کجا می‌روی؟ گفت: حاج آقا، دارم می‌رم پایین که وضو بگیرم. گفتند: پسر عزیزم، پایین خطرناک است. فرماندهان هم گفتند بالا تیمم کنید. شما تکلیفی ندارید. همان نماز با تیمم کافی است.

نگاهی قشنگ به چشمای این بزرگوار کرد و لبخندی زد و گفت: حاج آقا، بگذارید نماز آخرمون رو باحال بخونیم. دیگه به خاک نمی‌چسبیم. رفت و جلوی آب نشست، سپس وضو گرفت و همانجا، نماز زیبایی خواند و برگشت بالا.

دقایقی بعد قرار شد عده‌ای از بچه‌ها بروند جلوی ارتفاع و با عراقی‌ها درگیر شوند. یکی از آنان همین نوجوان بود. او رفت و یکی دو ساعت بعد آقای جوادی آملی را صدا زدند و گفتند حاج آقا، بیایید پایین ارتفاع. آنجا یک جنازه‌که‌ رویش پتو انداخته و آن را روی برانکارد گذاشته بودند به چشم می‌خورد. گفتند: حاج آقا، پتویش را بردارید. جلویِ چشم همه، آقای جوادی آملی نشست؛ دیدیم همان نوجوان با همان لبخند پرکشیده و رفته است.

سایت شهیدستان

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها