در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کنار مغازه ما در آن زمان حمام عمومی دایر شده بود که عدهای برای استحمام از آن استفاده میکردند. آن روز صبح وقتی به نزدیکی حمام رسیدیم، ناخودآگاه چشمم به کیف بزرگی که سیاه رنگ بود و تا نصفه در برف فرو رفته بود، افتاد.
به طرف آن رفتیم و پس از بررسی ظاهر آن، در آن را باز کردیم. با دیدن آن همه اسکناس غافلگیر شدیم. در آن وقت صبح انتظار چنین صحنهای را نداشتیم. دور و برمان را نگاه کردیم کسی نبود. کیف را برداشته به مغازه رفتیم. به خود گفتم شاید صاحب آن پیدا شود. برادرم گفت پولها را بشمار تا بدانیم حداقل چه مبلغی در کیف هست. وقتی شمردیم، سرم سوت کشید.
مبلغ بسیار بالایی بود. با برادرم که مشورت کردم، او معتقد بود احتمالا کیف متعلق به فردی است که گوسفندان خود را فروخته. آن زمانها عدهای به آذربایجان میآمدند، گوسفند میخریدند به تهران میبردند و میفروختند و برمیگشتند. احتمال میدادیم که کیف پول متعلق به یکی از آن افراد باشد. شاید موقع رفتن به حمام کیف از ساکش افتاده باشد.
ماهها گذشت و هیچ خبری از صاحب کیف نشد. به هر جا که عقلمان میرسید، اطلاع دادیم تا اگر صاحب کیف فهمید بیاید بگیرد. بعد از مدتی برادرم پیشنهاد داد که از پول استفاده کنیم و برویم در تهران برای هر کدام خانهای بخریم. چون برادرم کوچکتر از من بود، این کار به عهده من گذاشته شد.
من هم بدون اطلاع به مادرم عازم تهران شدم و در مسافرخانهای اقامت گزیدم. هر روز صبح به دنبال خانه میرفتم و شب برمیگشتم. انواع و اقسام خانههای شیک و زیبا و قدیمی و نوساز را دیدم، اما نمیدانم چرا هر وقت پای معامله میرسید قدرتی مانع این کار میشد و ندایی به ذهنم میآمد که این کار را نکن. این پول به کس دیگری تعلق دارد و خدای بالای سر ناظر اعمال ماست.
هر روز با این ندا دستخالی برمیگشتم مسافرخانه. حدود 20 روز به این منوال گذشت و نتوانستم هیچ خانهای بخرم. ناچار دستخالی به شهرم برگشتم. برادرم تا مرا دید از خرید خانه پرسید. ماجرا را برایش توضیح دادم.
در این موقع مادرم که تا آن زمان از ماجرا بیاطلاع بود از پچپچهای ما کنجکاو شد که بداند جریان چیست. ما را قسم داد که اگر ماجرا را برایش نگوییم، ما را نخواهد بخشید. وقتی داستان کیف پول را تعریف کردیم، ما را سرزنش کرد و گفت چرا زودتر این مساله را نگفتید. بعد گفت مگر پدرتان خدا بیامرز کم ارث برایتان گذاشته که چشم طمع به مال دیگران دارید. حیف نیست که خود را آلوده کنید. به او گفتیم که چندماه است دنبال صاحب آن میگردیم. ولی صاحبش را پیدا نکردیم. مادرم گفت فردا تکلیف کیف پول را روشن میکنیم.
فردای آن روز کیف پر از پول را برداشته به دادگستری محل رفتیم و جریان را برای قاضی تعریف کردیم. قاضی دستور داد تمام آگهیهایی را که در مورد مفقود شدن کیف پول یا پول در روزنامهها درج شده بیاورند.
آقای قاضی با شماره تلفنی تماس گرفت و معلوم شد همان شخص صاحب کیف پول است. صاحب کیف خوشحال به آدرس ما مراجعه کرد و کیف پول را صحیح و سالم تحویل گرفت و مبلغی به عنوان مژدگانی به ما داد. آن مبلغ را هم ما خرج رونق مغازه کردیم.
خوشحال بودیم که از راه حرام کاری انجام ندادیم. ماهها بعد طوری شد که مغازهای هم برای برادر کوچکم خریدیم و همچنین خودرویی که با آن به مسافرت برویم. با این کار ما هر جا پا میگذاشتیم، از کار خیری که انجام دادیم تعریف میکردند. مال حرام سودی نخواهد داشت بجز این که وجدان انسان تا آخر عمر، او را سرزنش خواهد کرد.
فرهاد ـ ب ـ کرج
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: